رمان:
شلیک اخر به عشق
کارمن:
رسیدم خونه بابا
و بابا نزدیک بزنه عمو رو بکشه
داد زدم:اینجا چخبره؟
ابجی با ترس نگام میکرد
بابا گفت:کی کارمن رو خبر کرده!؟ ابجی دستاش لرزید
اعصابم خورد بود گفتم:
اینکه کی منو خبر کرده مهم نیست اینکه الآن چخبره مهمه؟
عمومایک چرخید
بچه هاش هم امدن دوتا پسر
تام،لوکاس
تام 28سالش بود و لوکاس 19
خواهر منم 14و خودم26
تام با اون نگاه سرد به تمامی خوانواده نگاه کرد و گفت:««تمومش کنید کی شمارو به دعوا انداخته!؟»»
دسته به سینه نگاش میکردم
ادامه داد: شما با هم برادرید
برادر!
بابا گفت: تو چیمیگی اینجا بچه؟
تام گفت: من بچه نیستم
حتی اگر بچه هم باشم من بچه
الیور توییست هستم برای همین که انقدر باهوشم و اینکه حتی اگر بچه هم باشم عقلم به اندازه شما هاست
خنده ام شروع شد:
ههه هعع هاهاهاهاا
گفتم: تو واقعا فکر میکنی عقلت اندازه ی یک 50ساله است؟من اونطوری که فهمیدم تو عقل نداری!
با نگاه سرد نگام کرد
ادامه دادم: بسه دیگه خیلی خنده دار بودین عمو مایک گفت: دهنتو ببند دخترک
گفتم: چی گفتی؟ عمو؟؟
فشاری شدی دوباره زدم زیر خنده: هاهاهاهاهاهاها
ابجی دستم گرفت برد بیرون
: چته کارمن؟ من تورو خبر کردم که اوضاع رو درست کنی اما تو داری بدتر میکنی تام داشت اوضاع رو درست میکرد کارمن!
حواستو جمع کن
گفتم:جدی؟ تو الان فکر میکنی من نمیتونم اوضاع رو درست کنم؟ باشه صبر کن بریم داخل
داخل:
خیلی خوب باشه تام هوشش اندازه یک مرد 50ساله س خوب که چی!؟ واقعا الان دارین بخاطر چی دعوا میکنین؟ جمع کنید خودتونو مگه بچه اید؟ نخیر بابا جان الان اگر بابا بزرگ بفهمه پسراش دعوا کردن چیمیگه؟
اعصبانییییی میشه
پس لطفا بس کنید تا به بابا بزرگ نگفتم!
عمو گفت: تو مارو از چی میترسونی کوچولو؟
گفتم پس یه لحظه بزار به بابا بزرگ زنگ بزنم!
رفتم بیرون زنگ زدم لحنمو لرزون کردم گفتم:
بابا بزرگ عمو و بابام دارن دعوا میکنن صدامو گریون کردمممم
و ادامه دادم: میخان همدیگر رو بکشنن بابابزرگ بیا خونه بابام
بابابزرگ: ای جان دخترم اروم الان میام نگران نباش
نیم ساعت بعد
بابا بزرگ امد و نشست رو مبل صداشو کلفت کرد و داد زد:
چیکار میکنید؟ شما مرد گنده اید حواستون جمع کنید
ادامه دارد...
کارمن:
رسیدم خونه بابا
و بابا نزدیک بزنه عمو رو بکشه
داد زدم:اینجا چخبره؟
ابجی با ترس نگام میکرد
بابا گفت:کی کارمن رو خبر کرده!؟ ابجی دستاش لرزید
اعصابم خورد بود گفتم:
اینکه کی منو خبر کرده مهم نیست اینکه الآن چخبره مهمه؟
عمومایک چرخید
بچه هاش هم امدن دوتا پسر
تام،لوکاس
تام 28سالش بود و لوکاس 19
خواهر منم 14و خودم26
تام با اون نگاه سرد به تمامی خوانواده نگاه کرد و گفت:««تمومش کنید کی شمارو به دعوا انداخته!؟»»
دسته به سینه نگاش میکردم
ادامه داد: شما با هم برادرید
برادر!
بابا گفت: تو چیمیگی اینجا بچه؟
تام گفت: من بچه نیستم
حتی اگر بچه هم باشم من بچه
الیور توییست هستم برای همین که انقدر باهوشم و اینکه حتی اگر بچه هم باشم عقلم به اندازه شما هاست
خنده ام شروع شد:
ههه هعع هاهاهاهاا
گفتم: تو واقعا فکر میکنی عقلت اندازه ی یک 50ساله است؟من اونطوری که فهمیدم تو عقل نداری!
با نگاه سرد نگام کرد
ادامه دادم: بسه دیگه خیلی خنده دار بودین عمو مایک گفت: دهنتو ببند دخترک
گفتم: چی گفتی؟ عمو؟؟
فشاری شدی دوباره زدم زیر خنده: هاهاهاهاهاهاها
ابجی دستم گرفت برد بیرون
: چته کارمن؟ من تورو خبر کردم که اوضاع رو درست کنی اما تو داری بدتر میکنی تام داشت اوضاع رو درست میکرد کارمن!
حواستو جمع کن
گفتم:جدی؟ تو الان فکر میکنی من نمیتونم اوضاع رو درست کنم؟ باشه صبر کن بریم داخل
داخل:
خیلی خوب باشه تام هوشش اندازه یک مرد 50ساله س خوب که چی!؟ واقعا الان دارین بخاطر چی دعوا میکنین؟ جمع کنید خودتونو مگه بچه اید؟ نخیر بابا جان الان اگر بابا بزرگ بفهمه پسراش دعوا کردن چیمیگه؟
اعصبانییییی میشه
پس لطفا بس کنید تا به بابا بزرگ نگفتم!
عمو گفت: تو مارو از چی میترسونی کوچولو؟
گفتم پس یه لحظه بزار به بابا بزرگ زنگ بزنم!
رفتم بیرون زنگ زدم لحنمو لرزون کردم گفتم:
بابا بزرگ عمو و بابام دارن دعوا میکنن صدامو گریون کردمممم
و ادامه دادم: میخان همدیگر رو بکشنن بابابزرگ بیا خونه بابام
بابابزرگ: ای جان دخترم اروم الان میام نگران نباش
نیم ساعت بعد
بابا بزرگ امد و نشست رو مبل صداشو کلفت کرد و داد زد:
چیکار میکنید؟ شما مرد گنده اید حواستون جمع کنید
ادامه دارد...
- ۳.۳k
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط