شیطان

part 1
تا حالا شده فکر کنید یه دختر که مادرش مرده و برادرش خود کشی کرده و پیش پدر خوندش میمونه و در آخر فروخته میشه چقدر درد کشیده ؟ اصلا همچین آدمی وجود داره ؟
آره وجود داره .
من اتم وقتی ۵ سالم بود پدرم فوت کرد مادرم با کسی ازدواج کرد اوایل خوب بود اما بعد از مدتی به یه شیطان تبدیل شد قمار می‌کرد الکل می‌خورد ما رو کتک میزد
مادرم برای اینکه پول قمارش رو بده تن فروشی می‌کرد برادرم ماشین بقیه رو تمیز می‌کرد و من کلا ۵ سالم بود توی خونه یه گوشه بل مدت طولانی میشستم تا مامانم بیاد این بزرگ ترین لطفی بود که میتونستم برای مادرم انجام بدم ۲ سال دیگه گذشت من ۷ سالم شد پا به پای مادرم کار می‌کردم یه روز که با برادرم و مادرم از خونه برمیگشتیم جلو مونو گرفتن و پولا مونو گرفتن دست خالی برگشتیم خونه پدر خوندم تا دید پولی همراه خودمون نداریم مادرم رو تا سر حد مرگ زد و در اخر سرش رو کوبوند زمین و مادرم مرد برادرم که نتونست تحمل کنه خودش رو کشت و من موندم و یه شیطان که باعث مرگ مادرم و برادرم شد کار می‌کردم و پول در میوردم تا پول قمارشو بدم ۱۰ سالم بود که متوجه شدم باعث مرگ پدرمم بوده
روز ها می‌گذشت یه روز که بلند شدم برم بیرون بهم گفت
پدر خوانده: نرو آماده شو میبرمت یه جایی
ات : کجا ؟
پدر خوانده زود باش آنقدر سوال نکن
ات : خب بریم من آماده
راه افتادیم من برد به یه امارت اونجا قرار بود کار کنم یعنی منو فروخت من بین خانواده ی مین کار می‌کردم مستخدم بودم خیلی با من هم خانم مین هم آقای مین مهربون بودن بعد از ۲ سال کار کردن توی خونه ی آقا و خانم مین من رو فرستادن خونه ی پسرشون مین یونگی یه آدم خیلی سرد و بی رحم اونا خانوادگی مافیا بودن
روز اولم توی خونه ی مین یونگی بود با اوجوما آشنا شدم
بهم قوانین رو گفت
اوجوما : ۱ مین یونگی رو ارباب صدا میزنی
۲ هر روز صبح باید با صدای بلند همه ی خدمه ها قوانین رو به ترتیب بگن
۳ توی اتاق آقای مین کار میکنی هر روز باید اتاقش رو تمیز کنی
۴ از دستوراتش سر پیچی نمیکنی
۵ برای رفتن به اتاق ارباب حتی اگر داخل نبود باید در بزنی
۶ راس ساعت ۵ صب باید بیدار شی و ساعت ۱۰ میخوابی
ساعت ۵ صبحونه میخوری تا ۵ و نیم
ساعت ۱ تا ۱ و نیم ناهار و ساعت ۸ تا ۸ و نیم شام و دیگه چیزی نمیخوری
ات : بله متوجه شدم
اوجوما : ارباب گفتن نباید توی اتاق ندیمه ها باشی یه اتاق کنار کتاب خودشون بهت دادن
ات : فقط برای چی ؟
اوجوما : چون کلا ۱۲ سالته وقتی سنت بیشتر شد میری پیش ندیمه ها
ات : او ممنون
اوجوما : کارت از هفته ی دیگه شروع میشه
ات : ممنون
ویو هفت سال بعد




ادامه دارد ....
لایک یادتون نره .
دیدگاه ها (۰)

وقتی دانشجو بودم، توی خونه یه قانون داشتیم. هر جا دعوت می‌شد...

عشق زار آلود (Mysterious Love)Part:3📱 صبح روز بعد، ات با چشم...

پارت ۱۱

*نمیخاستم پارت بزارم ولی طی اتفاقاتی مجبور شدم بزارماون عکس،...

Part 2

𓆩 پارت ۵۶ 𓆪 🖤ات با تعجب بین جیمین و مرد غریبه نگاه کرد.— یکی...

وقتی تولدت بودو..

پارت ۳ وقتی بهت سیلی میزنه اون جونگوک بود خیلی شکسته بود چشم...

جادویی به نام عشق

پارت ۲۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط