𓆩 پارت ۵۶ 𓆪 🖤
𓆩 پارت ۵۶ 𓆪 🖤
ات با تعجب بین جیمین و مرد غریبه نگاه کرد.
— یکی بهم بگه اینجا چه خبره!
مرد لبخندی زد.
— من مینهو هستم؛ برادر بزرگتر جیمین.
ات با ناباوری به جیمین نگاه کرد.
— تو برادر داری؟! 😳
جیمین با اخم گفت:
— اون برادر من نیست.
مینهو خندید.
— هنوزم از گفتن حقیقت میترسی، کوچولو؟
جیمین یک قدم جلو رفت.
— اسم منو اینطوری صدا نزن.
ات بینشون ایستاد.
— بسه! من دیگه از این رازهای مسخره خسته شدم. یکی توضیح میده یا خودم برم؟!
مینهو دستهاش رو بالا برد.
— باشه، باشه! فقط میخوام بدونی جیمین تنها کسی نیست که دربارهی گذشتهات میدونه.
ات ماتش برد.
— گذشتهی من؟!
مینهو پوشهای از ماشینش بیرون آورد و به طرف ات گرفت.
— این مدارک رو بخون. بعد خودت تصمیم بگیر که هنوزم میخوای کنار جیمین بمونی یا نه.
جیمین سریع پوشه رو گرفت.
— بهش دست نمیزنی!
مینهو لبخندش رو جمع کرد.
— هنوزم میخوای حقیقت رو ازش پنهان کنی؟ پس خودم میگم!
ات با صدایی لرزون گفت:
— چی رو؟!
مینهو مستقیم توی چشمهاش نگاه کرد.
— ات... تو دختری نیستی که خانوادهات بهت گفتن.
ات نفسش رو حبس کرد.
مینهو ادامه داد:
— و جیمین از روز اولی که باهات آشنا شد، این موضوع رو میدونست.
ات آروم به سمت جیمین برگشت.
— جیمین... اینم دروغه؟ 🖤
ات با تعجب بین جیمین و مرد غریبه نگاه کرد.
— یکی بهم بگه اینجا چه خبره!
مرد لبخندی زد.
— من مینهو هستم؛ برادر بزرگتر جیمین.
ات با ناباوری به جیمین نگاه کرد.
— تو برادر داری؟! 😳
جیمین با اخم گفت:
— اون برادر من نیست.
مینهو خندید.
— هنوزم از گفتن حقیقت میترسی، کوچولو؟
جیمین یک قدم جلو رفت.
— اسم منو اینطوری صدا نزن.
ات بینشون ایستاد.
— بسه! من دیگه از این رازهای مسخره خسته شدم. یکی توضیح میده یا خودم برم؟!
مینهو دستهاش رو بالا برد.
— باشه، باشه! فقط میخوام بدونی جیمین تنها کسی نیست که دربارهی گذشتهات میدونه.
ات ماتش برد.
— گذشتهی من؟!
مینهو پوشهای از ماشینش بیرون آورد و به طرف ات گرفت.
— این مدارک رو بخون. بعد خودت تصمیم بگیر که هنوزم میخوای کنار جیمین بمونی یا نه.
جیمین سریع پوشه رو گرفت.
— بهش دست نمیزنی!
مینهو لبخندش رو جمع کرد.
— هنوزم میخوای حقیقت رو ازش پنهان کنی؟ پس خودم میگم!
ات با صدایی لرزون گفت:
— چی رو؟!
مینهو مستقیم توی چشمهاش نگاه کرد.
— ات... تو دختری نیستی که خانوادهات بهت گفتن.
ات نفسش رو حبس کرد.
مینهو ادامه داد:
— و جیمین از روز اولی که باهات آشنا شد، این موضوع رو میدونست.
ات آروم به سمت جیمین برگشت.
— جیمین... اینم دروغه؟ 🖤
- ۲۰۴
- ۱۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط