*نمیخاستم پارت بزارم ولی طی اتفاقاتی مجبور شدم بزارم
*نمیخاستم پارت بزارم ولی طی اتفاقاتی مجبور شدم بزارم
اون عکس، اون جمله، اون مُهر قرمز... همهشون مثل خوره افتاده بودن به جون ات. ولی این بار، به جای اینکه اشک بریزه، به جای اینکه خودش رو توی تخت مچاله کنه، یه کار دیگه کرد. بلند شد، رفت سمت آینه و به تصویر خودش خیره شد. دختری که سه ماه پیش وارد این عمارت شده بود، یه روانشناس تحصیلکرده و با اعتماد به نفس بود. حالا، با اینکه بدنش پر از جای زخم و روحش پر از ترک بود، ولی توی چشمهاش یه جرقهای روشن شده بود. جرقهای که تهیونگ خودش روشنش کرده بود. با خشونتش. با جنونش. با عشق بیمارگونهش.
ات به تصویر خودش گفت: «تو میتونی. تو یه روانشناسی. تو میتونی ذهنش رو بخونی. ازش استفاده کن.»
اون روز، ات یه کار خطرناک کرد. از خدمتکار جوون، سو، که باهاش دوست شده بود، یه سؤال پرسید. سؤالی که میدونست جوابش میتونه مرگ یا زندگی باشه.
«سو... اگه من یه نامه بنویسم، میتونی برسونی؟ به کسی که... بیرون از اینجاست؟»
سو، دختری با موهای قهوهای و چشمهای ترسیده، یه لحظه خشکش زد. دستهاش دور سینی لرزید. «خانم... من... من نمیتونم. آقای کیم... اگه بفهمه...»
ات دستش رو روی دست لرزون سو گذاشت. «میدونم. میدونم که میترسی. برادرت توی بیمارستانه، مگه نه؟ آقای کیم خرجش رو میده. ولی سو... اگه من از اینجا فرار کنم، اگه بتونم تهیونگ رو از بین ببرم، همهی آدمهایی که تحت کنترله میتونن آزاد بشن. تو، برادرت، آقای هان، دخترش... همه.»
سو بهش خیره شد. یه درگیری عمیق توی چشمهاش موج میزد. ترس از تهیونگ، در مقابل امید به آزادی. بعد از چند ثانیه، نفسش رو با صدا بیرون داد. «من... من فقط میتونم یه راه داشته باشم. هر هفته، روزهای پنجشنبه، یه راننده برای خرید خونه میره شهر. اون راننده، آقای چوی، از آقای کیم متنفره. چون آقای کیم خانوادهش رو تهدید کرده. اگه نامه رو بهش بدی... شاید... شاید برسونه.»
ات نفسش رو حبس کرد. «اسم برادرم پارک جیمینه. بازرس پلیس. توی ایستگاه مرکزی سئول کار میکنه. فقط این رو بهش بگو. و اینکه من زندهم. و اینکه... اینکه تهیونگ کیم همون مافیاست که دنبالشه.»
سو سریع سرش رو تکون داد و از اتاق بیرون رفت، در حالی که سینی توی دستهاش میلرزید. ات تنها موند. حالا فقط باید صبر میکرد. صبر... و شاید مرگ.
---
دو روز گذشت. تهیونگ توی این دو روز اصلاً به اتاق ات نیومد. ولی ات میدونست که داره تحت نظره. یه بار که از پنجره به حیاط نگاه میکرد، دید که تهیونگ وسط حیاط، با دو تا از مردهاش ایستاده و داره با گوشی حرف میزنه. صورتش سرد و بیاحساس بود. ات از پشت شیشه بهش خیره شد. تهیونگ یهو سرش رو بالا آورد و مستقیم به پنجره نگاه کرد. انگار که حس کرده باشه ات داره نگاهش میکنه. برای چند ثانیه، نگاهشون توی هوا قفل شد. تهیونگ لبخند زد. اون لبخند مار. و ات... ات هم لبخند زد. ولی لبخندش از جنس دیگهای بود. لبخند یه شکارچی که طعمهش رو توی تله دیده.
---
شب پنجشنبه، ات توی اتاقش نشسته بود و به ساعت دیواری خیره شده بود. هر تیکتاک، مثل ضربهای به قلبش بود. ساعت ده شب. آقای چوی باید تا الان نامه رو رسونده باشه. یا شایدم... سو گیر افتاده باشه. یا شایدم... تهیونگ نامه رو پیدا کرده باشه. هزاران احتمال توی ذهنش میچرخید.
درست ساعت یازده شب، در اتاق با یه ضرب باز شد. ات از جا پرید. تهیونگ وارد شد. ولی این بار... این بار یه چیز فرق داشت. توی دستش یه کاغذ بود. کاغذی که ات فوراً شناختش. همون نامهای که به سو داده بود. قلب ات فرو ریخت. رنگ از صورتش پرید. دستهاش شروع به لرزیدن کرد.
اون عکس، اون جمله، اون مُهر قرمز... همهشون مثل خوره افتاده بودن به جون ات. ولی این بار، به جای اینکه اشک بریزه، به جای اینکه خودش رو توی تخت مچاله کنه، یه کار دیگه کرد. بلند شد، رفت سمت آینه و به تصویر خودش خیره شد. دختری که سه ماه پیش وارد این عمارت شده بود، یه روانشناس تحصیلکرده و با اعتماد به نفس بود. حالا، با اینکه بدنش پر از جای زخم و روحش پر از ترک بود، ولی توی چشمهاش یه جرقهای روشن شده بود. جرقهای که تهیونگ خودش روشنش کرده بود. با خشونتش. با جنونش. با عشق بیمارگونهش.
ات به تصویر خودش گفت: «تو میتونی. تو یه روانشناسی. تو میتونی ذهنش رو بخونی. ازش استفاده کن.»
اون روز، ات یه کار خطرناک کرد. از خدمتکار جوون، سو، که باهاش دوست شده بود، یه سؤال پرسید. سؤالی که میدونست جوابش میتونه مرگ یا زندگی باشه.
«سو... اگه من یه نامه بنویسم، میتونی برسونی؟ به کسی که... بیرون از اینجاست؟»
سو، دختری با موهای قهوهای و چشمهای ترسیده، یه لحظه خشکش زد. دستهاش دور سینی لرزید. «خانم... من... من نمیتونم. آقای کیم... اگه بفهمه...»
ات دستش رو روی دست لرزون سو گذاشت. «میدونم. میدونم که میترسی. برادرت توی بیمارستانه، مگه نه؟ آقای کیم خرجش رو میده. ولی سو... اگه من از اینجا فرار کنم، اگه بتونم تهیونگ رو از بین ببرم، همهی آدمهایی که تحت کنترله میتونن آزاد بشن. تو، برادرت، آقای هان، دخترش... همه.»
سو بهش خیره شد. یه درگیری عمیق توی چشمهاش موج میزد. ترس از تهیونگ، در مقابل امید به آزادی. بعد از چند ثانیه، نفسش رو با صدا بیرون داد. «من... من فقط میتونم یه راه داشته باشم. هر هفته، روزهای پنجشنبه، یه راننده برای خرید خونه میره شهر. اون راننده، آقای چوی، از آقای کیم متنفره. چون آقای کیم خانوادهش رو تهدید کرده. اگه نامه رو بهش بدی... شاید... شاید برسونه.»
ات نفسش رو حبس کرد. «اسم برادرم پارک جیمینه. بازرس پلیس. توی ایستگاه مرکزی سئول کار میکنه. فقط این رو بهش بگو. و اینکه من زندهم. و اینکه... اینکه تهیونگ کیم همون مافیاست که دنبالشه.»
سو سریع سرش رو تکون داد و از اتاق بیرون رفت، در حالی که سینی توی دستهاش میلرزید. ات تنها موند. حالا فقط باید صبر میکرد. صبر... و شاید مرگ.
---
دو روز گذشت. تهیونگ توی این دو روز اصلاً به اتاق ات نیومد. ولی ات میدونست که داره تحت نظره. یه بار که از پنجره به حیاط نگاه میکرد، دید که تهیونگ وسط حیاط، با دو تا از مردهاش ایستاده و داره با گوشی حرف میزنه. صورتش سرد و بیاحساس بود. ات از پشت شیشه بهش خیره شد. تهیونگ یهو سرش رو بالا آورد و مستقیم به پنجره نگاه کرد. انگار که حس کرده باشه ات داره نگاهش میکنه. برای چند ثانیه، نگاهشون توی هوا قفل شد. تهیونگ لبخند زد. اون لبخند مار. و ات... ات هم لبخند زد. ولی لبخندش از جنس دیگهای بود. لبخند یه شکارچی که طعمهش رو توی تله دیده.
---
شب پنجشنبه، ات توی اتاقش نشسته بود و به ساعت دیواری خیره شده بود. هر تیکتاک، مثل ضربهای به قلبش بود. ساعت ده شب. آقای چوی باید تا الان نامه رو رسونده باشه. یا شایدم... سو گیر افتاده باشه. یا شایدم... تهیونگ نامه رو پیدا کرده باشه. هزاران احتمال توی ذهنش میچرخید.
درست ساعت یازده شب، در اتاق با یه ضرب باز شد. ات از جا پرید. تهیونگ وارد شد. ولی این بار... این بار یه چیز فرق داشت. توی دستش یه کاغذ بود. کاغذی که ات فوراً شناختش. همون نامهای که به سو داده بود. قلب ات فرو ریخت. رنگ از صورتش پرید. دستهاش شروع به لرزیدن کرد.
- ۲.۶k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط