Novel panleo
♡ #part²⁶ ♡
『 leoreza 』
ارسلان : اینم جزئیاتی که برات تعریف کردم خودم یه قراری گذاشتم باهاشون برای آشنایی
_کار خوبی کردی ، اگه از همین اول دیدار کنیم فکر میکنن به همین راحتیاست و دست کممون میگیرین
ارسلان: آره...چیه چرا اخمات تو هم باز تو کل حرف زدنم فکر کنم اصلا حواست بهم نبود کامل
بخاطر اون زن همه ی ذهنم بهم ریخته بود ، سری به نشونه ی نه تکون دادم
_هیچی برای فردا شبِ
ارسلان همینطور که برگه ها رو جمع میکرد ادامه داد
ارسلان: زباد فکر نکن اینم مثل بقیه است ، منم میرم خونه کاری نداری
_نه برو
زیرلب خدافظی گفت و رفت ، از جا بلند شدم بیشتر از ده تا دوستان نزدیکش اومده بودن کنارم
و این همه جلز ولز میکردن برای دیدنم
پس چیزی مهمی و محکم در انتظار ام بود ، گوشیم به در اومد که بی توجه به این که کی پشت خط بود جواب دادم
_بله
پانیذ: باید ببینمت
نفس عمیقی کشیدم
_نمیتونم بیام همینجا بگو
پانیذ: باشه تو نمیایی من میام فقط به این نگهبان ات بگو بزاره بیام داخل
بر اینکه بفهمم راست گفته نزدیک شیشه شده که ، سر بالا گرفت از پایین بامزه به نظر میرسد اما حیف که یه دنده و لجباز بود
خنده ای از پشت گوشی سر دادم که قیافه عصبی اش وحشی تر اش میکرد
پانیذ: بر چی میخنده هان
_الان هماهنگ میکنم ، اینم باید بدونی که اومدن به شرکت باید وقت قبلی داشته باشی پیشی
گوشی رو قطع کردم و با نگهبان صحبت کردم ، هوا خیلی تاریک شده بود با حرفای نگهبان با تاکسی اومده بود
تکیه به میز دادم که در با شدت باز شد و محکم کوبید که بین ابرو هام اخم جا گرفت
پانیذ: که وقت خالی آره، چطور شما وارد خونه ی من میشی بدون در زدن میایی به من که میرسه وقت خالی میخوای
_آروم هم میتونی حرف بزنی چرا صدات رو بلند میکنی
انگشت سمتم گرفت و تکون داد
پانیذ: با تو یکی اصلا میشه آروم حرف زد ، حرف خنده داری میزنی
هرکس دیگری بود قطعاً انگشت اش خورد میکردم که سمتم گرفته بود و برام جولان میداد اما این فرق میکرد
از فکر خودم بیرون اومدم و لب زدم
_میدونم که بر این حرف ها نیومدی چرا اومدی
به انی خودش رو جمع کرد و از جیب اش تکه عکسی که همیشه همراهم بود رو آورد بیرون
دقیقا همون عکس قدیمی ای که مامانم رستا رو حامله بود و من یه پسر بچه شیطون بودم
اخمی کردم که عکس رو گذاشت کنار دستم رو میز ، که نگاهم به چشمای آرومش دوختم
پانیذ: جا گذاشته بودی فکر کردم برات مهمه آوردم براش وگرنه عمراً پا تو این شرکت ات میذاشتم
_نمیذاشتی
چشم غرهای بهم رفت
_چته چرا اینجوری میکنی
پانیذ: والا یه تشکر هم میکردی بد نبود
_دادی عکس رو حالا هم برو ....
#panleo
#mehrashad
#ardiya
『 leoreza 』
ارسلان : اینم جزئیاتی که برات تعریف کردم خودم یه قراری گذاشتم باهاشون برای آشنایی
_کار خوبی کردی ، اگه از همین اول دیدار کنیم فکر میکنن به همین راحتیاست و دست کممون میگیرین
ارسلان: آره...چیه چرا اخمات تو هم باز تو کل حرف زدنم فکر کنم اصلا حواست بهم نبود کامل
بخاطر اون زن همه ی ذهنم بهم ریخته بود ، سری به نشونه ی نه تکون دادم
_هیچی برای فردا شبِ
ارسلان همینطور که برگه ها رو جمع میکرد ادامه داد
ارسلان: زباد فکر نکن اینم مثل بقیه است ، منم میرم خونه کاری نداری
_نه برو
زیرلب خدافظی گفت و رفت ، از جا بلند شدم بیشتر از ده تا دوستان نزدیکش اومده بودن کنارم
و این همه جلز ولز میکردن برای دیدنم
پس چیزی مهمی و محکم در انتظار ام بود ، گوشیم به در اومد که بی توجه به این که کی پشت خط بود جواب دادم
_بله
پانیذ: باید ببینمت
نفس عمیقی کشیدم
_نمیتونم بیام همینجا بگو
پانیذ: باشه تو نمیایی من میام فقط به این نگهبان ات بگو بزاره بیام داخل
بر اینکه بفهمم راست گفته نزدیک شیشه شده که ، سر بالا گرفت از پایین بامزه به نظر میرسد اما حیف که یه دنده و لجباز بود
خنده ای از پشت گوشی سر دادم که قیافه عصبی اش وحشی تر اش میکرد
پانیذ: بر چی میخنده هان
_الان هماهنگ میکنم ، اینم باید بدونی که اومدن به شرکت باید وقت قبلی داشته باشی پیشی
گوشی رو قطع کردم و با نگهبان صحبت کردم ، هوا خیلی تاریک شده بود با حرفای نگهبان با تاکسی اومده بود
تکیه به میز دادم که در با شدت باز شد و محکم کوبید که بین ابرو هام اخم جا گرفت
پانیذ: که وقت خالی آره، چطور شما وارد خونه ی من میشی بدون در زدن میایی به من که میرسه وقت خالی میخوای
_آروم هم میتونی حرف بزنی چرا صدات رو بلند میکنی
انگشت سمتم گرفت و تکون داد
پانیذ: با تو یکی اصلا میشه آروم حرف زد ، حرف خنده داری میزنی
هرکس دیگری بود قطعاً انگشت اش خورد میکردم که سمتم گرفته بود و برام جولان میداد اما این فرق میکرد
از فکر خودم بیرون اومدم و لب زدم
_میدونم که بر این حرف ها نیومدی چرا اومدی
به انی خودش رو جمع کرد و از جیب اش تکه عکسی که همیشه همراهم بود رو آورد بیرون
دقیقا همون عکس قدیمی ای که مامانم رستا رو حامله بود و من یه پسر بچه شیطون بودم
اخمی کردم که عکس رو گذاشت کنار دستم رو میز ، که نگاهم به چشمای آرومش دوختم
پانیذ: جا گذاشته بودی فکر کردم برات مهمه آوردم براش وگرنه عمراً پا تو این شرکت ات میذاشتم
_نمیذاشتی
چشم غرهای بهم رفت
_چته چرا اینجوری میکنی
پانیذ: والا یه تشکر هم میکردی بد نبود
_دادی عکس رو حالا هم برو ....
#panleo
#mehrashad
#ardiya
- ۴.۲k
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط