پارت: 28 (بخش1)
پارت: 28 (بخش1)
**زاویه دید: هیزل**
آدمها همیشه یه الگوی رفتاری دارن. حتی غیرقابلپیشبینیترین آدمها هم وقتی میترسن یا تحت فشار قرار میگیرن، یه واکنشی نشون میدن که میشه درکش کرد. اما کاری که زین دیروز تو کتابخونه با من کرد... هیچجوره تو کَتَم نمیرفت. هیچ منطقی نداشت. نگاهش، لحنِ صداش، کلماتی که مثل خنجر سمتم پرت کرد... اینا مالِ زینی نبود که میشناختم.
به خاطر همین، صبح روز چهارشنبه، به جای اینکه مثل بچهمثبتها برم سر کلاسِ تاریخ و ردیف اول بشینم، جلوی درِ فلزیِ رختکن پسرها تو راهروی شرقی میخکوب شده بودم. راهرو کاملاً خلوت بود و بوی تندِ وایتکس و کلرِ استخر میداد. دستهام رو تو جیبِ هودیام مشت کرده بودم تا لرزشِ لعنتیشون رو کنترل کنم. قلبم جوری تو سینهام میکوبید که حس میکردم الان دندههام رو میشکنه.
من آماده بودم. شاید عصبانی بودم، شاید بغض داشتم، اما میخواستم حرف بزنیم. میخواستم بفهمم زیر اون نقابِ وحشتناکی که دیروز زده بود چه خبره. ما میتونستیم این گندکاری و حاشیههای عکس رو با هم جمع کنیم، مگه نه؟
صدای چرخیدنِ دستگیرهی درِ فلزی تو راهروی خالی اکو شد. نفسم رو حبس کردم.
زین اومد بیرون.
یه تیشرت مشکیِ ساده تنش بود و کولهی ورزشیش رو بیخیال انداخته بود رو یه شونهاش. موهاش هنوز از دوشِ بعد از تمرین نمدار بود و نامرتب ریخته بود رو پیشونیش.
نگاهش که چرخید و من رو دید، قدمهاش برای کسری از ثانیه متوقف شد. فقط یه لحظه. دستش روی بندِ کولهاش مشت شد. اما قبل از اینکه بتونم اون مکث رو تحلیل کنم، کلِ صورتش تغییر کرد. فکش منقبض شد و چشماش... همون چشمهای مشکی که تو تاریکیِ سالن تنبیه اونقدر نرم و آسیبپذیر نگاهم میکرد، حالا مثل دو تا تیکه سنگِ یخزده شده بود. سرد، مات و غریبه.
یه قدم رفتم جلو. صدام رو به زور از ته گلوم کشیدم بیرون: «زین... باید حرف بزنیم.»
سر جاش ایستاد. یه فاصلهی دو متریِ امن بینمون نگه داشت. با یه حالتِ کلافه هوایی که تو ریهاش بود رو فوت کرد بیرون و جوری نگاهم کرد که انگار یه مزاحمِ سمج تو خیابون جلوش رو گرفته.
«فکر میکردم دیروز تو کتابخونه همهچیز رو روشن کردم، هیزل. دیگه چه حرفی مونده؟ من باید برم سر کلاس.»
نفس عمیقی کشیدم. بغضم رو قورت دادم و سعی کردم صدام نلرزه. «روشن نکردی. تو فقط فرار کردی. من دیشب تا صبح پلک نزدم زین. همهش داشتم فکر میکردم. ببین... میدونم پخش شدنِ اون عکس گند زد به اعصابت. میدونم تایلر و بقیه دارن رو مخت رژه میرن و مربی تحت فشارت گذاشته. میدونم ترسناکه. اما... اما ما که قرار نبود جا بزنیم. تو خودت گفتی...»
«من چی گفتم؟» پرید وسط حرفم. یه پوزخندِ کج رو لبش نشست؛ از اون پوزخندهای معروفِ "کاپیتان استون" که همیشه تو مدرسه تحویلِ بقیه میداد و من ازش متنفر بودم. «ببینم هیزل، تو فازِ چی برداشتی؟ نکنه فکر کردی ما یه قراردادِ خون امضا کردیم که تا آخر عمر پای هم بمونیم؟ ما کلاً چند بار با هم وقت گذروندیم. یه چارتا چت کردیم و بیرون رفتیم. همین. دراماش نکن خواهشاً.»
انگار یکی با پتک کوبید تو قفسهی سینهام. دهنم از شوک باز موند. «چند بار وقت گذروندیم؟ تو به اتفاقات بینمون میگی وقت گذروندن؟ اون حرفهایی که تو پیست بهم زدی چی؟ اون اعتمادی که...»
«کدوم اعتماد؟» زین یه قدم بلند برداشت سمتم. حالا اونقدر نزدیک بود که میتونستم بوی ژلِ حمامش رو حس کنم، همون بویی که دیشب بهم حسِ امنیت میداد و الان داشت حالم رو به هم میزد. سایهاش افتاد روم و از بالا با یه نگاهِ تحقیرآمیز بهم خیره شد. «گوش کن، بیا از تو این فیلمای احمقانه عاشقانه بیایم بیرون و واقعبین باشیم. تو دخترِ باهوشی هستی، مگه نه؟ همیشه ادعات میشه مغزت خوب کار میکنه. پس از مغزت استفاده کن! واقعاً با خودت فکر کردی بین من و تو چیزی فراتر از یه سرگرمیِ موقت وجود داره؟...
**زاویه دید: هیزل**
آدمها همیشه یه الگوی رفتاری دارن. حتی غیرقابلپیشبینیترین آدمها هم وقتی میترسن یا تحت فشار قرار میگیرن، یه واکنشی نشون میدن که میشه درکش کرد. اما کاری که زین دیروز تو کتابخونه با من کرد... هیچجوره تو کَتَم نمیرفت. هیچ منطقی نداشت. نگاهش، لحنِ صداش، کلماتی که مثل خنجر سمتم پرت کرد... اینا مالِ زینی نبود که میشناختم.
به خاطر همین، صبح روز چهارشنبه، به جای اینکه مثل بچهمثبتها برم سر کلاسِ تاریخ و ردیف اول بشینم، جلوی درِ فلزیِ رختکن پسرها تو راهروی شرقی میخکوب شده بودم. راهرو کاملاً خلوت بود و بوی تندِ وایتکس و کلرِ استخر میداد. دستهام رو تو جیبِ هودیام مشت کرده بودم تا لرزشِ لعنتیشون رو کنترل کنم. قلبم جوری تو سینهام میکوبید که حس میکردم الان دندههام رو میشکنه.
من آماده بودم. شاید عصبانی بودم، شاید بغض داشتم، اما میخواستم حرف بزنیم. میخواستم بفهمم زیر اون نقابِ وحشتناکی که دیروز زده بود چه خبره. ما میتونستیم این گندکاری و حاشیههای عکس رو با هم جمع کنیم، مگه نه؟
صدای چرخیدنِ دستگیرهی درِ فلزی تو راهروی خالی اکو شد. نفسم رو حبس کردم.
زین اومد بیرون.
یه تیشرت مشکیِ ساده تنش بود و کولهی ورزشیش رو بیخیال انداخته بود رو یه شونهاش. موهاش هنوز از دوشِ بعد از تمرین نمدار بود و نامرتب ریخته بود رو پیشونیش.
نگاهش که چرخید و من رو دید، قدمهاش برای کسری از ثانیه متوقف شد. فقط یه لحظه. دستش روی بندِ کولهاش مشت شد. اما قبل از اینکه بتونم اون مکث رو تحلیل کنم، کلِ صورتش تغییر کرد. فکش منقبض شد و چشماش... همون چشمهای مشکی که تو تاریکیِ سالن تنبیه اونقدر نرم و آسیبپذیر نگاهم میکرد، حالا مثل دو تا تیکه سنگِ یخزده شده بود. سرد، مات و غریبه.
یه قدم رفتم جلو. صدام رو به زور از ته گلوم کشیدم بیرون: «زین... باید حرف بزنیم.»
سر جاش ایستاد. یه فاصلهی دو متریِ امن بینمون نگه داشت. با یه حالتِ کلافه هوایی که تو ریهاش بود رو فوت کرد بیرون و جوری نگاهم کرد که انگار یه مزاحمِ سمج تو خیابون جلوش رو گرفته.
«فکر میکردم دیروز تو کتابخونه همهچیز رو روشن کردم، هیزل. دیگه چه حرفی مونده؟ من باید برم سر کلاس.»
نفس عمیقی کشیدم. بغضم رو قورت دادم و سعی کردم صدام نلرزه. «روشن نکردی. تو فقط فرار کردی. من دیشب تا صبح پلک نزدم زین. همهش داشتم فکر میکردم. ببین... میدونم پخش شدنِ اون عکس گند زد به اعصابت. میدونم تایلر و بقیه دارن رو مخت رژه میرن و مربی تحت فشارت گذاشته. میدونم ترسناکه. اما... اما ما که قرار نبود جا بزنیم. تو خودت گفتی...»
«من چی گفتم؟» پرید وسط حرفم. یه پوزخندِ کج رو لبش نشست؛ از اون پوزخندهای معروفِ "کاپیتان استون" که همیشه تو مدرسه تحویلِ بقیه میداد و من ازش متنفر بودم. «ببینم هیزل، تو فازِ چی برداشتی؟ نکنه فکر کردی ما یه قراردادِ خون امضا کردیم که تا آخر عمر پای هم بمونیم؟ ما کلاً چند بار با هم وقت گذروندیم. یه چارتا چت کردیم و بیرون رفتیم. همین. دراماش نکن خواهشاً.»
انگار یکی با پتک کوبید تو قفسهی سینهام. دهنم از شوک باز موند. «چند بار وقت گذروندیم؟ تو به اتفاقات بینمون میگی وقت گذروندن؟ اون حرفهایی که تو پیست بهم زدی چی؟ اون اعتمادی که...»
«کدوم اعتماد؟» زین یه قدم بلند برداشت سمتم. حالا اونقدر نزدیک بود که میتونستم بوی ژلِ حمامش رو حس کنم، همون بویی که دیشب بهم حسِ امنیت میداد و الان داشت حالم رو به هم میزد. سایهاش افتاد روم و از بالا با یه نگاهِ تحقیرآمیز بهم خیره شد. «گوش کن، بیا از تو این فیلمای احمقانه عاشقانه بیایم بیرون و واقعبین باشیم. تو دخترِ باهوشی هستی، مگه نه؟ همیشه ادعات میشه مغزت خوب کار میکنه. پس از مغزت استفاده کن! واقعاً با خودت فکر کردی بین من و تو چیزی فراتر از یه سرگرمیِ موقت وجود داره؟...
- ۱.۵k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط