بسم الله الرحمن الرحیم
● خون سیاه ●
پارت ششم
▼ چپتر پنجم:
باورم نمیشه واقعا تکرار شد، همیشه از تکرار شدنش وحشت داشتم..
دوباره وحشت و درد اون شبو با همه وجودم حس میکنم..
چیزی که بدترش میکنه اینه که فکر میکردم اینبار کسی رو برای از دست دادن نداشم..
الان یه مدت کوتاه از راه افتادنم به سمت جنگل کاج میگذره..
تنهایی و سکوت دشت حالمو بدتر میکنه، مدام تو فکر فرو میرم و چیزایی به ذهنم میرسه که ممکنه اصلا اتفاق نیفته!
مسیرم رو تو ذهنم به نقش میکشم:
از دشت که راه افتادم، یه مسیر طولانی تا جنگل کاج دارم..
یه مقدار جلوتر باید از جنگل بلوط رد شم و از سمت شرق جنگل، وارد مرداب بزرگ بشم، از مرداب که بگذرم تو جلوتر به تپه خرگوش میرسم..
کوهستانی که بخاطر یه کوه دوقلو و بهم چسبیده توش، به این اسم معروف شده، وقتی به پشت کوهستان برسم، بعد از یه مدت به یه بیابون تو اون نزدیکی میرسم..
اگه به شرق بیابون برم، مسیرم به ساحل ختم میشه و تو سمت غرب بیابون، به جنگل کاج میرسم..
مسیر خیلی طولانی و احتمالا خطرناکیه، تازه اگه تهدیدات احتمالی سرراه رو درنظر نگیریم!
آرزو میکردم حداقل یکی کنارم بود، اگه همینجوری به فکر کردنای بیخود و درگیر شدن باخودم ادامه بدم قطعا دیوونه میشم!
چند ساعت دیگه هم میگذره و نزدیک ظهره..
به یه رودخونه عمیق میرسم، حالا چجوری ازش رد بشم؟!
چارهای نیست، مجبورم ریسک کنم..
طنابی که با خودم آوردمو به کمرم میبندم و مطمئن میشم سفته، سر دیگه طنابو به یه صخره نزدیک رود میبندم، فقط محض احتیاط که آب هلم نده..
آروم یه پامو داخل آب میزارم و قدم به قدم جلو میرم، فقط امیدوارم طناب به مشکلی نخوره..
از بخت سیاهم، درست وقتی اینو میگم یه پرنده رو طناب میشینه و بهش نوک میزنه، طناب آسیب میبینه..
- لعنتی..
همیشه از پرنده ها بدم میومد، باید حواسشو پرت کنم، یا شاید بزنمش؟
یه سنگ کوچیک از تو رود برمیدارم و جلو پاش پرت میکنم، میترسه و میره..
یه نفس راحت میکشم، اما همین که فکر میکنم رفته میاد و رو سرم میشینه..
عجب گیری کردما، از جون من چی میخواد آخه!
انقدر کرم میریزه که بالاخره تعادلم بهم میریزه و پام سر میخوره، همین که نزدیکه با سر برم تو سنگای توی رود، خودمو جمع و جور میکنم..
پرنده اونطرف رود نشسته و نگاهم میکنه..
یه بخشی ازم دلش میخواد بگیرمش و کبابش کنم!
خوبه دارم به اونطرف رود میرسم..
پرنده دوباره برمیگرده اونطرف دیگه رود و رو طناب میشینه، خوشبختانه دیگه رود رو رد کردم، دستمو به زمین میگیرمو خودمو از آب بیرون میکشم..
دقیقاتو لحظه ای که از آب بیرون میام، بخاطر شیطونی های پرنده، طناب پاره میشه و چون محکم بسته شده این سرش محکم میخوره تو صورتم!
- آخ! د آخه مگه تو زندگی ندارییی!
ردش رو صورتم موند، عجبا..
طنابو جمع میکنم و به راهم ادامه میدم..
حدودا نزدیک غروب که میشه، میتونم جنگل بلوط رو از دور ببینم، بالاخره رسیدم..
همونطور که هوا تاریک میشه به جنگل میرسم، خستم ولی راهمو ادامه میدم..
وقتی که هوا کاملا تاریک میشه، به وسط جنگل رسیدم و هوا شروع به سرد شدن میکنه..
یه گوشه میشینم و به یه درخت تکیه میدم، یه لحظه یادم میاد که دیروز هم تو همچین حالتی به درخت تکیه داده بودم و کتاب میخوندم، درحالی که همه چیز عادی بود..
سعی میکنم از فکرش دربیام، بهتره برای ادامه شب یه اتیش درست کنم، هم جهت گرما هم دور کردن حیوونا..
از دوروبر یه مقدار برگ خشک و شاخه های ریز جمع میکنم و با چخماقایی که باخودم آوردم، اتیش رو روشن میکنم..
حالا که اتیش هست بزار غذاروهم همینجا بپزم و بخورم، یه تیر و دو نشون!
یه تیکه گوشت از کیف برمیدارم و همین که میخوام رو اتیش بزارمش سنگینی یه نگاه رو حس میکنم..
به اطرافم نگاه میکنم و چیزی تو اطراف نمیبینم..
هیچی جز دوتاچشم براق توی تاریکی..
مجبورم پارتا رو کوتاه کنم، ارسالش خیلی دردسرساز شده.. :)))
✦ بقیه پارتا:
https://wisgoon.com/c/2292226/
پارت ششم
▼ چپتر پنجم:
باورم نمیشه واقعا تکرار شد، همیشه از تکرار شدنش وحشت داشتم..
دوباره وحشت و درد اون شبو با همه وجودم حس میکنم..
چیزی که بدترش میکنه اینه که فکر میکردم اینبار کسی رو برای از دست دادن نداشم..
الان یه مدت کوتاه از راه افتادنم به سمت جنگل کاج میگذره..
تنهایی و سکوت دشت حالمو بدتر میکنه، مدام تو فکر فرو میرم و چیزایی به ذهنم میرسه که ممکنه اصلا اتفاق نیفته!
مسیرم رو تو ذهنم به نقش میکشم:
از دشت که راه افتادم، یه مسیر طولانی تا جنگل کاج دارم..
یه مقدار جلوتر باید از جنگل بلوط رد شم و از سمت شرق جنگل، وارد مرداب بزرگ بشم، از مرداب که بگذرم تو جلوتر به تپه خرگوش میرسم..
کوهستانی که بخاطر یه کوه دوقلو و بهم چسبیده توش، به این اسم معروف شده، وقتی به پشت کوهستان برسم، بعد از یه مدت به یه بیابون تو اون نزدیکی میرسم..
اگه به شرق بیابون برم، مسیرم به ساحل ختم میشه و تو سمت غرب بیابون، به جنگل کاج میرسم..
مسیر خیلی طولانی و احتمالا خطرناکیه، تازه اگه تهدیدات احتمالی سرراه رو درنظر نگیریم!
آرزو میکردم حداقل یکی کنارم بود، اگه همینجوری به فکر کردنای بیخود و درگیر شدن باخودم ادامه بدم قطعا دیوونه میشم!
چند ساعت دیگه هم میگذره و نزدیک ظهره..
به یه رودخونه عمیق میرسم، حالا چجوری ازش رد بشم؟!
چارهای نیست، مجبورم ریسک کنم..
طنابی که با خودم آوردمو به کمرم میبندم و مطمئن میشم سفته، سر دیگه طنابو به یه صخره نزدیک رود میبندم، فقط محض احتیاط که آب هلم نده..
آروم یه پامو داخل آب میزارم و قدم به قدم جلو میرم، فقط امیدوارم طناب به مشکلی نخوره..
از بخت سیاهم، درست وقتی اینو میگم یه پرنده رو طناب میشینه و بهش نوک میزنه، طناب آسیب میبینه..
- لعنتی..
همیشه از پرنده ها بدم میومد، باید حواسشو پرت کنم، یا شاید بزنمش؟
یه سنگ کوچیک از تو رود برمیدارم و جلو پاش پرت میکنم، میترسه و میره..
یه نفس راحت میکشم، اما همین که فکر میکنم رفته میاد و رو سرم میشینه..
عجب گیری کردما، از جون من چی میخواد آخه!
انقدر کرم میریزه که بالاخره تعادلم بهم میریزه و پام سر میخوره، همین که نزدیکه با سر برم تو سنگای توی رود، خودمو جمع و جور میکنم..
پرنده اونطرف رود نشسته و نگاهم میکنه..
یه بخشی ازم دلش میخواد بگیرمش و کبابش کنم!
خوبه دارم به اونطرف رود میرسم..
پرنده دوباره برمیگرده اونطرف دیگه رود و رو طناب میشینه، خوشبختانه دیگه رود رو رد کردم، دستمو به زمین میگیرمو خودمو از آب بیرون میکشم..
دقیقاتو لحظه ای که از آب بیرون میام، بخاطر شیطونی های پرنده، طناب پاره میشه و چون محکم بسته شده این سرش محکم میخوره تو صورتم!
- آخ! د آخه مگه تو زندگی ندارییی!
ردش رو صورتم موند، عجبا..
طنابو جمع میکنم و به راهم ادامه میدم..
حدودا نزدیک غروب که میشه، میتونم جنگل بلوط رو از دور ببینم، بالاخره رسیدم..
همونطور که هوا تاریک میشه به جنگل میرسم، خستم ولی راهمو ادامه میدم..
وقتی که هوا کاملا تاریک میشه، به وسط جنگل رسیدم و هوا شروع به سرد شدن میکنه..
یه گوشه میشینم و به یه درخت تکیه میدم، یه لحظه یادم میاد که دیروز هم تو همچین حالتی به درخت تکیه داده بودم و کتاب میخوندم، درحالی که همه چیز عادی بود..
سعی میکنم از فکرش دربیام، بهتره برای ادامه شب یه اتیش درست کنم، هم جهت گرما هم دور کردن حیوونا..
از دوروبر یه مقدار برگ خشک و شاخه های ریز جمع میکنم و با چخماقایی که باخودم آوردم، اتیش رو روشن میکنم..
حالا که اتیش هست بزار غذاروهم همینجا بپزم و بخورم، یه تیر و دو نشون!
یه تیکه گوشت از کیف برمیدارم و همین که میخوام رو اتیش بزارمش سنگینی یه نگاه رو حس میکنم..
به اطرافم نگاه میکنم و چیزی تو اطراف نمیبینم..
هیچی جز دوتاچشم براق توی تاریکی..
مجبورم پارتا رو کوتاه کنم، ارسالش خیلی دردسرساز شده.. :)))
✦ بقیه پارتا:
https://wisgoon.com/c/2292226/
- ۲۹.۱k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط