{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان بهترین من☆

رمان بهترین من☆
اهمم تصمیم گرفتم رمان بنویسم خیلی درخواست داشتید منم میخواستم بنویسم براتون*
تو این رمان چویا ۱۸ سالشه و دازای ۲۱*
صبح روز بارونی هوا از همیشه خنک تر بود*
ساعت 6:28
چویا از خواب بیدار میشه*
چویا:هوا سردههه یخ زدم امروز بارونیه چه عجیب
آهی میکشه و لباس های گرم میپوشه*
صبحانه اش رو آماده میکنه ولی این دفعه متفاوت پنکیک و شکلات*
چویا:بهبهه
او ساعت رو نگاه میکنه وقتشه بره سر کار*
بی معطلی در و باز میکنه*
سرش و بدنش خیس میشه ولی به راهش ادامه میده*
چویا میشینه رو زمین و زانو هاشو بغل میکنه*
چویا:لع.نتی
چترش رو پرتاپ میکنه اون طرف*
او به راهش ادامه میده*
یهو تلفنش زنگ میخوره آکوتاگاوا بود*
چویا:ها؟
آکوتاگاوا:چویا کجایی؟،همه منتظرتن
چویا:از طرف من از بقیه عذر خواهی کنید-شرمنده امآکوتاگاوا:باشه،سریع تر بیا
چویا آه سردی میکشه*،یاد روزهایی میوفته که اولین بار وارده مافیا شده بود*
اولین روز ها*
چویا خودشو به ماف.یا میرسونه*
موری:چویا؟،کجا بودی؟
چویا:خیلی شرمنده کاری داشتم
موری:خیلی خب
چویا دستی تو موهاش میکشه*
ساعت 8:45
چویا بر میگرده سمت خونه ش و کلاهشو محکم میگیره*
چویا:بالاخره رسیدم،چه روز کسل کننده ای
هنوز رعد و برق و بارون میاد*
چویا کلاه و لباسشو یه طرف پرت میکنه*
چویا به یاد قدیم میره و دفتر خاطراتشو باز میکنه*
چشماش قرمز میشه،یه نفر تو همه ی عکسا بود*
چویا:این این...،همه جا هست،داااازااای
چویا تحمل نمیکنه چترشو بر میداره*
بیرون میشینه و سعی میکنه عکس هایی که دیده رو فراموش کنه برای دقایقی*
پايان پارت۱،منتظر پارت بعدی باشید
دیدگاه ها (۰)

امروز رفتم کلاس زبان یکم دیر رفتم سر کلاس،معلم زبان ما داد ز...

شیرتوت فرنگیی؟

رمان آخرین دیدار،پارت۱⭒،اومم بعد قرن ها میخوام رمان بزارمنکت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط