👇 👇 👇 👇 👇

👇 👇 👇 👇 👇
#توبه__یعنی 🔽
🔽
روزی شخصی به محضر پیامبر اکرم رسید. بقچه ایی همراهش بود آن را باز کرد. دیدند یک پرنده و چند جوجه داخل آن است. گفت یا رسول الله، من از راه دور به دیدن شما آمدم. در بیابان به یک بوته رسیدم. دیدم کنارآن چند جوجه است. آنها را گرفتم و داخل بقچه کردم. روی سرم گذاشتم تا برای شما هدیه بیاورم. دیدم هر جا می روم، مادرشان به دنبال من می آید.و نمی تواند از جوجه هایش دل بکند. بقچه را پهن کردم تا بیاید این جوجه ها را ببرد یا اینکه خودش را هم بگیرم. وقتی بقچه را بازکردم دیدم مادر جوجه ها به میان آنها آمد. شخص گفت: یا رسول الله مادر این جوجه ها با اینکه می دانست اسیر می شود، آمد نشست و فرار نکرد من هم او را گرفتم وخدمت شما آوردم. پیغمبر اکرم از این صحنه بسیار منقلب شد و اشک بر گونه مبارکش جاری شد و فرمودند: این پرنده چقدر جوجه هایش را دوست دارد!؟ بخدا سوگند، مهر و محبت خداوند متعال به بندگان و مخلوقاتش هزار مرتبه از این پرنده به جوجه هایش بیشتر است. [تاریخ بغداد 3/ 167]
🔽
🔽
🔽
🔽
در حدیث قدسی آمده است که خداوند عزوجل فرموده :
اگر آنهائی که به من پشت کرده اند می دانستند که من چه اندازه انتظار دیدن آنها را می کِشم و چه مقدار مشتاق توبه و بازگشت آنها هستم هر آینه از 
شدت شور و شوق نسبت به من جان می دادند و تمام بند بند اعضایشان به خاطر عشق به من از هم جدا می شد.
( اصرار صلوة صفحه 19)
دیدگاه ها (۱)

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 14#لینو #فیکشنلونا گوشی را محکم در ...

👑 هِرا؛ ملکه‌ای که همسرش هرگز به او وفادار نماندهِرا، دختر ک...

❇️ #کمبوجیه و کشتن #همسر باردار خود !!! ▪️در منابع تاریخی آم...

{محکوم به لمس } part ۱۴ 杂交种 هوای دلپذیر صبح آمیخته به بوی ش...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۱۳

Twenty four

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت سوم :حال تکلیف او در عالم بر...

The Secret Between Light and the Stageپارت 8 میخواستن آهنگ ج...

رمان لونا و ویلیام -قسمت آخر بخش۱

چند پارت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط