چند پارت
پارت۳
جونگکوک هنوز داشت میخندید.
سرم را کمی بالا گرفتم و سعی کردم نترسم.
ـ خب، آقای دلقک، نمایش تموم شد؟ من باید برم.
او سرش را کج کرد.
ـ ولی عزیزم... نمایش تازه شروع شده.
از شنیدن کلمهی «عزیزم» از دهانش، اخم کردم.
ـ اولاً عزیزم نیستم. دوماً من برای دیدن نمایش نیومدم.
لبخندش محو شد.
برای چند ثانیه فقط نگاهم کرد؛ آنقدر بیحرکت که احساس کردم دارم با یک مجسمه حرف میزنم.
بعد ناگهان دستهایش را به هم زد.
چراغهای صحنه خاموش شدند.
ـ پس بیا یه جای جالبتر رو بهت نشون بدم.
صدای قدمهایش را شنیدم که از روی صحنه پایین آمد.
ـ نه، ممنون! همینجا هم خیلی جالبه!
بهسرعت به سمت خروجی برگشتم، اما صدایش دوباره بلند شد.
ـ از تاریکی میترسی؟
بدون اینکه برگردم، گفتم:
ـ از دلقکهای عجیبوغریب چرا!
صدای خندهاش پشت سرم پیچید.
ـ پس امشب شب بدیه برای تو.
راهروی باریکی پشت صحنه وجود داشت که پردههای سیاه، دو طرفش را پوشانده بودند.
نمیدانم چرا بهجای رفتن به سمت خروجی، سر از آنجا درآوردم. شاید بهخاطر صدای عجیبی بود که از پشت پردهها میآمد؛ صدایی شبیه کشیدهشدن چیزی سنگین روی زمین.
ایستادم.
ـ این دیگه چیه؟
پردهی اول را کنار زدم.
چند جعبهی چوبی، لباسهای قدیمی و وسایل زنگزده آنجا بود.
پردهی دوم را کنار زدم.
و ناگهان نفسم بند آمد.
چند نفر روی زمین افتاده بودند.
بیحرکت.
لباسهایشان شبیه لباس کارکنان سیرک بود. یکی از آنها ماسک دلقکی کنار دستش داشت و دیگری هنوز کفشهای رنگارنگ نمایش را پوشیده بود.
دستم جلوی دهانم رفت.
نه...
نه، امکان نداشت.
چند قدم عقب رفتم و به پرده برخورد کردم.
همان لحظه، صدایی درست کنار گوشم پیچید.
ـ دنبال چیزی میگشتی؟
از ترس جیغ کوتاهی کشیدم و برگشتم.
جونگکوک آنجا ایستاده بود.
همان کت مشکی.
همان دستکشها.
همان لبخند قرمز.
اما این بار چیزی در دستش بود که باعث شد خون در رگهایم یخ بزند؛ یک ماسک سفید دلقکی که لکههای تیرهای روی آن دیده میشد.
نگاهش را از من گرفت و به پشت سرم دوخت.
ـ اوه... پس پیداشون کردی.
لبهایم لرزیدند.
ـ ت... تو باهاشون چیکار کردی؟
با آرامش عجیبی شانه بالا انداخت.
ـ سؤال سختیه.
ـ تو... تو اونا رو کشتی؟
این بار خندید.
سرش را کمی جلو آورد و با صدایی آرام گفت:
ـ بالاخره یه سؤال خوب پرسیدی، کوچولو
جونگکوک هنوز داشت میخندید.
سرم را کمی بالا گرفتم و سعی کردم نترسم.
ـ خب، آقای دلقک، نمایش تموم شد؟ من باید برم.
او سرش را کج کرد.
ـ ولی عزیزم... نمایش تازه شروع شده.
از شنیدن کلمهی «عزیزم» از دهانش، اخم کردم.
ـ اولاً عزیزم نیستم. دوماً من برای دیدن نمایش نیومدم.
لبخندش محو شد.
برای چند ثانیه فقط نگاهم کرد؛ آنقدر بیحرکت که احساس کردم دارم با یک مجسمه حرف میزنم.
بعد ناگهان دستهایش را به هم زد.
چراغهای صحنه خاموش شدند.
ـ پس بیا یه جای جالبتر رو بهت نشون بدم.
صدای قدمهایش را شنیدم که از روی صحنه پایین آمد.
ـ نه، ممنون! همینجا هم خیلی جالبه!
بهسرعت به سمت خروجی برگشتم، اما صدایش دوباره بلند شد.
ـ از تاریکی میترسی؟
بدون اینکه برگردم، گفتم:
ـ از دلقکهای عجیبوغریب چرا!
صدای خندهاش پشت سرم پیچید.
ـ پس امشب شب بدیه برای تو.
راهروی باریکی پشت صحنه وجود داشت که پردههای سیاه، دو طرفش را پوشانده بودند.
نمیدانم چرا بهجای رفتن به سمت خروجی، سر از آنجا درآوردم. شاید بهخاطر صدای عجیبی بود که از پشت پردهها میآمد؛ صدایی شبیه کشیدهشدن چیزی سنگین روی زمین.
ایستادم.
ـ این دیگه چیه؟
پردهی اول را کنار زدم.
چند جعبهی چوبی، لباسهای قدیمی و وسایل زنگزده آنجا بود.
پردهی دوم را کنار زدم.
و ناگهان نفسم بند آمد.
چند نفر روی زمین افتاده بودند.
بیحرکت.
لباسهایشان شبیه لباس کارکنان سیرک بود. یکی از آنها ماسک دلقکی کنار دستش داشت و دیگری هنوز کفشهای رنگارنگ نمایش را پوشیده بود.
دستم جلوی دهانم رفت.
نه...
نه، امکان نداشت.
چند قدم عقب رفتم و به پرده برخورد کردم.
همان لحظه، صدایی درست کنار گوشم پیچید.
ـ دنبال چیزی میگشتی؟
از ترس جیغ کوتاهی کشیدم و برگشتم.
جونگکوک آنجا ایستاده بود.
همان کت مشکی.
همان دستکشها.
همان لبخند قرمز.
اما این بار چیزی در دستش بود که باعث شد خون در رگهایم یخ بزند؛ یک ماسک سفید دلقکی که لکههای تیرهای روی آن دیده میشد.
نگاهش را از من گرفت و به پشت سرم دوخت.
ـ اوه... پس پیداشون کردی.
لبهایم لرزیدند.
ـ ت... تو باهاشون چیکار کردی؟
با آرامش عجیبی شانه بالا انداخت.
ـ سؤال سختیه.
ـ تو... تو اونا رو کشتی؟
این بار خندید.
سرش را کمی جلو آورد و با صدایی آرام گفت:
ـ بالاخره یه سؤال خوب پرسیدی، کوچولو
- ۲.۳k
- ۲۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط