🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 14
🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 14
#لینو #فیکشن
لونا گوشی را محکم در دستش گرفت.
لونا: سوآ کجاست؟ باید ببینمش!
مرد: فقط با شما قرار میذاره. ولی باید مراقب باشید؛ مینهو نباید بفهمه.
لونا تماس را قطع کرد.
در همین لحظه، مینهو وارد اتاق شد.
مینهو: با کی حرف میزدی؟
لونا: یکی از دوستام.
مینهو: دروغ میگی.
لونا گوشیاش را داخل جیبش گذاشت.
لونا: تو واقعاً فکر میکنی همه باید بهت گزارش بدن؟
مینهو نزدیکتر آمد.
مینهو: لونا، اگه چیزی رو ازم پنهان کنی، خودم پیداش میکنم.
لونا: پس موفق باشی!
لونا از کنارش گذشت، اما مینهو متوجه لرزش دستهایش شد.
---
شب ـ کافهای در سئول
لونا وارد کافه شد و زنی را دید که کنار پنجره نشسته بود.
زن برگشت.
لونا با دیدن چهرهاش نفسش بند آمد.
لونا: سوآ...؟
سوآ بلند شد و دستهای لونا را گرفت.
سوآ: بالاخره تونستم ببینمت.
لونا: چرا ناپدید شدی؟ چرا مینهو فکر میکرد مردی؟
چشمهای سوآ پر از اشک شد.
سوآ: چون اگه میموندم، مینهو رو میکشتن.
لونا با نگرانی پرسید:
لونا: چه کسی؟
سوآ به اطراف نگاه کرد و صدایش را پایین آورد.
سوآ: پدر تو.
لونا عقب رفت.
لونا: نه... این امکان نداره.
سوآ پاکتی روی میز گذاشت.
سوآ: این مدارک مرگ مادر مینهوئه. اما قبل از اینکه ببینیشون، باید یه چیز دیگه رو بدونی.
لونا: چی؟
سوآ مستقیم به چشمهایش نگاه کرد.
سوآ: مینهو از اول برای انتقام با تو ازدواج نکرده بود. اون یه راز دربارهی تو میدونه که حتی خودت هم ازش خبر نداری.
لونا خواست سؤال کند که ناگهان گوشیاش زنگ خورد.
مینهو بود.
لونا تماس را رد کرد.
چند ثانیه بعد، پیامی دریافت کرد:
«لونا، هر جا هستی، از اونجا بیرون بیا. همین الان.»
لونا با تعجب به صفحه نگاه کرد.
سوآ رنگش پرید.
سوآ: پیدامون کرده...
صدای باز شدن در کافه بلند شد.
لونا برگشت.
مینهو آنجا ایستاده بود؛ با چهرهای سرد و نگاهی که مستقیماً روی سوآ قفل شده بود.
مینهو: سه سال دنبالت گشتم...
سوآ از جایش بلند شد.
مینهو یک قدم جلو آمد.
مینهو: حالا بهم بگو... چرا گذاشتی فکر کنم مردی؟
ادامه دارد... 🖤
#لینو #فیکشن
لونا گوشی را محکم در دستش گرفت.
لونا: سوآ کجاست؟ باید ببینمش!
مرد: فقط با شما قرار میذاره. ولی باید مراقب باشید؛ مینهو نباید بفهمه.
لونا تماس را قطع کرد.
در همین لحظه، مینهو وارد اتاق شد.
مینهو: با کی حرف میزدی؟
لونا: یکی از دوستام.
مینهو: دروغ میگی.
لونا گوشیاش را داخل جیبش گذاشت.
لونا: تو واقعاً فکر میکنی همه باید بهت گزارش بدن؟
مینهو نزدیکتر آمد.
مینهو: لونا، اگه چیزی رو ازم پنهان کنی، خودم پیداش میکنم.
لونا: پس موفق باشی!
لونا از کنارش گذشت، اما مینهو متوجه لرزش دستهایش شد.
---
شب ـ کافهای در سئول
لونا وارد کافه شد و زنی را دید که کنار پنجره نشسته بود.
زن برگشت.
لونا با دیدن چهرهاش نفسش بند آمد.
لونا: سوآ...؟
سوآ بلند شد و دستهای لونا را گرفت.
سوآ: بالاخره تونستم ببینمت.
لونا: چرا ناپدید شدی؟ چرا مینهو فکر میکرد مردی؟
چشمهای سوآ پر از اشک شد.
سوآ: چون اگه میموندم، مینهو رو میکشتن.
لونا با نگرانی پرسید:
لونا: چه کسی؟
سوآ به اطراف نگاه کرد و صدایش را پایین آورد.
سوآ: پدر تو.
لونا عقب رفت.
لونا: نه... این امکان نداره.
سوآ پاکتی روی میز گذاشت.
سوآ: این مدارک مرگ مادر مینهوئه. اما قبل از اینکه ببینیشون، باید یه چیز دیگه رو بدونی.
لونا: چی؟
سوآ مستقیم به چشمهایش نگاه کرد.
سوآ: مینهو از اول برای انتقام با تو ازدواج نکرده بود. اون یه راز دربارهی تو میدونه که حتی خودت هم ازش خبر نداری.
لونا خواست سؤال کند که ناگهان گوشیاش زنگ خورد.
مینهو بود.
لونا تماس را رد کرد.
چند ثانیه بعد، پیامی دریافت کرد:
«لونا، هر جا هستی، از اونجا بیرون بیا. همین الان.»
لونا با تعجب به صفحه نگاه کرد.
سوآ رنگش پرید.
سوآ: پیدامون کرده...
صدای باز شدن در کافه بلند شد.
لونا برگشت.
مینهو آنجا ایستاده بود؛ با چهرهای سرد و نگاهی که مستقیماً روی سوآ قفل شده بود.
مینهو: سه سال دنبالت گشتم...
سوآ از جایش بلند شد.
مینهو یک قدم جلو آمد.
مینهو: حالا بهم بگو... چرا گذاشتی فکر کنم مردی؟
ادامه دارد... 🖤
- ۳۶۱
- ۲۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط