{محکوم به لمس }
{محکوم به لمس }
part ۱۴ 杂交种
هوای دلپذیر صبح آمیخته به بوی شکوفه های گیلاس زیبا تر و دلنشین تر شده سکوت با صدای ریز پرنده های داخل درختان میشکست، داخل بالکن بزرگ میز صبحانه ای پر از غذاهای سنتی و مدرن بود،
جیمین با کت شلوار کاملا مشکی موهای مرتب مانند شاهزاده ها روی صندلی نشسته درحال نوشیدن قهوه تلخ صبحگاهی اش بود..
لی آرو با احساس گرسنگی چشم باز کرد و به پهلو چرخید
حالا فهمید این بوی خوشمزه از کجا میاد روی تخت نشست و موهای شلخته اش را جمع کرد پشت سرش انداخت دیگه داشت احساس ضعف میکرد از گرسنگی
پاهایش را از تخت آویزان کرد نگاهی به جیمین انداخت اگه میرفت پیش اش صبحانه میخورد مشکلی نبود ؟ سخت گیری های آنها پیش از حد زیاد بود با احساس گرسنگی زیاد
بیخیال شد و پا به برهنه سمت میز رفت با کشیدن صندلی روبه روی جیمین نشست چشم به غذاهای خوشمزه دوخت،
برنج سرخ شده با مرغ و سس کچاپ که داخل یک املت فرانسوی بسیار نرم و نیمپز پیچیده میشد
عطر کره ذوب شده، سس کچاپ گرم و پیاز تفت داده شده بود
اما با دیدن غذای مورده علاقه اش سوشی و ساشیمی چشم های برق زد از بچه گی عاشق همین غذا بود،
انگشتش را سمتش گرفت خطاب به جیمین لب زد : میتونم از این بخورم
جیمین وقتی ذوق کودکانه اش را دید فنجان قهوه اش را کنار گذاشت و پا رو آن یکی پا گذاشت همانطور جدی جواب داد : بانو دوم قصر هرچیزی بخواد میتونه بخوره
دختر با لبخند و چشم های پر از ذوق کاسه با جلویش کشید و مشغول خوردن شد با خوردن هر لقمه چشم هایش با میبست و ازش لذت میبرد جیمین فقط نگاهش میکرد
و افکارش هزاران جا کشیده میشد این دختر سن نداشت
قطعاً میان این گرگ ها کشته میشد، اما اینکه اون یه دو رگه بود همش جلوی چشم هایش مثل دیوار سد میشد افکارش را پس زد به یاد دیشب پوزخندی زد و جدی گفت : آره بخور هرچی نباشه دیشب برات سخت بود و انرژی رو گرفته
دختر با شنیدن طعنه اش دست از خوردن برداشت و با اخم ظریف میام ابرو هایش دست به سینه شد : من فقط یه شب ازت وقت خواستم حالا چرا طعنه میزنی
اما نگاه جیمین مثل صخره ای جدی و بیخیال بود : من طعنه نمیزنم مستقیم میگم
شرط ۱۲ لایک
۷ کامنت
part ۱۴ 杂交种
هوای دلپذیر صبح آمیخته به بوی شکوفه های گیلاس زیبا تر و دلنشین تر شده سکوت با صدای ریز پرنده های داخل درختان میشکست، داخل بالکن بزرگ میز صبحانه ای پر از غذاهای سنتی و مدرن بود،
جیمین با کت شلوار کاملا مشکی موهای مرتب مانند شاهزاده ها روی صندلی نشسته درحال نوشیدن قهوه تلخ صبحگاهی اش بود..
لی آرو با احساس گرسنگی چشم باز کرد و به پهلو چرخید
حالا فهمید این بوی خوشمزه از کجا میاد روی تخت نشست و موهای شلخته اش را جمع کرد پشت سرش انداخت دیگه داشت احساس ضعف میکرد از گرسنگی
پاهایش را از تخت آویزان کرد نگاهی به جیمین انداخت اگه میرفت پیش اش صبحانه میخورد مشکلی نبود ؟ سخت گیری های آنها پیش از حد زیاد بود با احساس گرسنگی زیاد
بیخیال شد و پا به برهنه سمت میز رفت با کشیدن صندلی روبه روی جیمین نشست چشم به غذاهای خوشمزه دوخت،
برنج سرخ شده با مرغ و سس کچاپ که داخل یک املت فرانسوی بسیار نرم و نیمپز پیچیده میشد
عطر کره ذوب شده، سس کچاپ گرم و پیاز تفت داده شده بود
اما با دیدن غذای مورده علاقه اش سوشی و ساشیمی چشم های برق زد از بچه گی عاشق همین غذا بود،
انگشتش را سمتش گرفت خطاب به جیمین لب زد : میتونم از این بخورم
جیمین وقتی ذوق کودکانه اش را دید فنجان قهوه اش را کنار گذاشت و پا رو آن یکی پا گذاشت همانطور جدی جواب داد : بانو دوم قصر هرچیزی بخواد میتونه بخوره
دختر با لبخند و چشم های پر از ذوق کاسه با جلویش کشید و مشغول خوردن شد با خوردن هر لقمه چشم هایش با میبست و ازش لذت میبرد جیمین فقط نگاهش میکرد
و افکارش هزاران جا کشیده میشد این دختر سن نداشت
قطعاً میان این گرگ ها کشته میشد، اما اینکه اون یه دو رگه بود همش جلوی چشم هایش مثل دیوار سد میشد افکارش را پس زد به یاد دیشب پوزخندی زد و جدی گفت : آره بخور هرچی نباشه دیشب برات سخت بود و انرژی رو گرفته
دختر با شنیدن طعنه اش دست از خوردن برداشت و با اخم ظریف میام ابرو هایش دست به سینه شد : من فقط یه شب ازت وقت خواستم حالا چرا طعنه میزنی
اما نگاه جیمین مثل صخره ای جدی و بیخیال بود : من طعنه نمیزنم مستقیم میگم
شرط ۱۲ لایک
۷ کامنت
- ۳.۰k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط