{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️
«جنا.»
دست تکان خورد.
«پاندورا...»
این بار صدا کاملاً واقعی بود.
پاندورا دستش را به سمت دست کودک دراز کرد.
ریگیلوس گفت:
«آروم.»
اما پاندورا دست کودک را گرفت.
سرد بود.
خیلی سرد.
در همان لحظه، درِ سیزدهم کاملاً باز شد.
پشت آن، جنا ایستاده بود.
لباس مدرسه‌اش خاکی شده بود و موهایش به‌هم ریخته بود، اما سالم به نظر می‌رسید.
پاندورا فوراً او را در آغوش گرفت.
«کجا بودی؟»
جنا چیزی نگفت.
فقط به پشت سر پاندورا نگاه کرد.
چهره‌اش ناگهان ترسیده شد.
«اون‌ها رو آوردی؟»
ایوان جلو آمد.
«منظورت کیه؟»
جنا آرام سرش را تکان داد.
«نه...»
نگاهش روی ریگیلوس و لورنزو ثابت ماند.
«منظورم اوناست.»
ریگیلوس اخم کرد.
«چه کسانی؟»
جنا انگشتش را به داخل اتاق گرفت.
«سیزده نفر.»
دیدگاه ها (۲)

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️همه ساکت شدند.جنا ادامه داد:«از وقتی وارد ...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️جنا دست پاندورا را محکم گرفت.«باید بریم.»ا...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️چون درِ سیزدهم آرام‌آرام شروع به باز شدن ک...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️ریگیلوس بلافاصله گفت:«نه.»پاندورا برگشت.«چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط