𝒫𝒶𝓇𝓉 17
𝒫𝒶𝓇𝓉 17
عقد با رئیس مافیا
ات بین تهیونگ و هانا ایستاده بود.
«یکی بالاخره بهم توضیح میده چه خبره؟»
هانا نگاهش را به تهیونگ دوخت.
«دیگه وقتشه.»
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
بعد رو به ات گفت:
«پدرت سالها پیش با پدر من معاملهای داشته.»
ات با ناباوری پرسید:
«چه معاملهای؟»
«خانوادهات بخشی از اطلاعاتی رو در اختیار خانواده من گذاشتن که میتونست دشمنهای ما رو شکست بده.»
ات اخم کرد.
«پس چرا من هیچچیز نمیدونستم؟»
تهیونگ جواب داد:
«چون بعد از مرگ پدرم، همهچیز مخفی شد.»
هانا جلو آمد.
«اما یک بخش مهم رو هنوز نمیدونی.»
ات به او نگاه کرد.
«چی؟»
هانا نفس عمیقی کشید.
«پدرت قبل از ناپدید شدنش، یک سند محرمانه به خانواده کیم سپرد.»
تهیونگ ادامه داد:
«و اون سند هنوز پیدا نشده.»
ات آرام گفت:
«یعنی دنبال اون سندن؟»
تهیونگ سر تکان داد.
«احتمالاً.»
ات ناگهان متوجه چیزی شد.
«پس ازدواج من و تو...»
تهیونگ حرفش را قطع کرد.
«اولش برای محافظت از خانوادهات بود.»
ات با ناراحتی گفت:
«اولش؟»
تهیونگ به چشمانش نگاه کرد.
«الان دیگه دلیلش فرق کرده.»
ات چیزی نگفت.
اما قبل از اینکه بتواند جواب بدهد، صدای زنگ گوشی تهیونگ بلند شد.
کانگ جون بود.
تهیونگ پاسخ داد.
«رئیس، یه خبر بد داریم.»
«چی شده؟»
صدای کانگ جون جدی بود:
«عمارت مورد حمله قرار گرفته.»
تهیونگ فوراً گفت:
«ات رو ببرین جای امن.»
کانگ جون مکث کرد.
«رئیس... مشکل همینه.»
تهیونگ اخم کرد.
«منظورت چیه؟»
«کسی که حمله کرده... دنبال ات نبوده.»
سکوت.
«دنبال هانا بوده.»
تهیونگ آرام به هانا نگاه کرد.
چهره هانا برای اولین بار کاملاً رنگ باخت.
ات پرسید:
«چرا باید کسی دنبال هانا باشه؟»
هانا به تهیونگ نگاه کرد.
«چون...»
مکث کرد.
«من میدونم سند کجاست.»
تهیونگ با تعجب گفت:
«چی؟»
هانا آرام جواب داد:
«پدرت اون سند رو به من سپرده بود.»
ادامه دارد... 🖤🔥
#رمان
#رمان_عاشقانه
#رمان_مافیایی
#رمان_کره_ای
#ازدواج_اجباری
#عاشقانه
#هیجانی
#تهیونگ
#کیم_تهیونگ
#BTS
#Taehyung
#KimTaehyung
#فیک
عقد با رئیس مافیا
ات بین تهیونگ و هانا ایستاده بود.
«یکی بالاخره بهم توضیح میده چه خبره؟»
هانا نگاهش را به تهیونگ دوخت.
«دیگه وقتشه.»
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
بعد رو به ات گفت:
«پدرت سالها پیش با پدر من معاملهای داشته.»
ات با ناباوری پرسید:
«چه معاملهای؟»
«خانوادهات بخشی از اطلاعاتی رو در اختیار خانواده من گذاشتن که میتونست دشمنهای ما رو شکست بده.»
ات اخم کرد.
«پس چرا من هیچچیز نمیدونستم؟»
تهیونگ جواب داد:
«چون بعد از مرگ پدرم، همهچیز مخفی شد.»
هانا جلو آمد.
«اما یک بخش مهم رو هنوز نمیدونی.»
ات به او نگاه کرد.
«چی؟»
هانا نفس عمیقی کشید.
«پدرت قبل از ناپدید شدنش، یک سند محرمانه به خانواده کیم سپرد.»
تهیونگ ادامه داد:
«و اون سند هنوز پیدا نشده.»
ات آرام گفت:
«یعنی دنبال اون سندن؟»
تهیونگ سر تکان داد.
«احتمالاً.»
ات ناگهان متوجه چیزی شد.
«پس ازدواج من و تو...»
تهیونگ حرفش را قطع کرد.
«اولش برای محافظت از خانوادهات بود.»
ات با ناراحتی گفت:
«اولش؟»
تهیونگ به چشمانش نگاه کرد.
«الان دیگه دلیلش فرق کرده.»
ات چیزی نگفت.
اما قبل از اینکه بتواند جواب بدهد، صدای زنگ گوشی تهیونگ بلند شد.
کانگ جون بود.
تهیونگ پاسخ داد.
«رئیس، یه خبر بد داریم.»
«چی شده؟»
صدای کانگ جون جدی بود:
«عمارت مورد حمله قرار گرفته.»
تهیونگ فوراً گفت:
«ات رو ببرین جای امن.»
کانگ جون مکث کرد.
«رئیس... مشکل همینه.»
تهیونگ اخم کرد.
«منظورت چیه؟»
«کسی که حمله کرده... دنبال ات نبوده.»
سکوت.
«دنبال هانا بوده.»
تهیونگ آرام به هانا نگاه کرد.
چهره هانا برای اولین بار کاملاً رنگ باخت.
ات پرسید:
«چرا باید کسی دنبال هانا باشه؟»
هانا به تهیونگ نگاه کرد.
«چون...»
مکث کرد.
«من میدونم سند کجاست.»
تهیونگ با تعجب گفت:
«چی؟»
هانا آرام جواب داد:
«پدرت اون سند رو به من سپرده بود.»
ادامه دارد... 🖤🔥
#رمان
#رمان_عاشقانه
#رمان_مافیایی
#رمان_کره_ای
#ازدواج_اجباری
#عاشقانه
#هیجانی
#تهیونگ
#کیم_تهیونگ
#BTS
#Taehyung
#KimTaehyung
#فیک
- ۵.۱k
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط