{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️
تمام پنجره‌هایش یکی‌یکی روشن می‌شدند.
و سپس درِ عظیم آهنی عمارت، در فاصله‌ی دور، خودش باز شد.
صدای باز شدنش حتی از داخل آکادمی شنیده شد.
کسی حرف نمی‌زد.
تا اینکه جنا، تقریباً زیر لب، گفت:
«ولی...»
پاندورا نگاهش کرد.
«ولی چی؟»
جنا رنگش پریده بود.
«من عصر اونجا بودم.»
سکوت.
ایوان سکه را از دستش انداخت.
ریگیلوس با صدایی آرام پرسید:
«چرا؟»
جنا به پنجره نگاه کرد.
«چون... یکی از داخل عمارت اسم منو صدا زد.»
صدای جنا آن‌قدر آرام بود که اگر تالار همچنان در سکوت فرو نرفته بود، شاید هیچ‌کس نمی‌شنید.
پاندورا چند قدم به سمت خواهرش رفت.
«چه کسی؟»
جنا سرش را تکان داد.
«نمی‌دونم.»
ایوان سکه‌ی افتاده روی زمین را برداشت و این بار آن را در جیبش گذاشت.
«صدای کی بود؟ مرد؟ زن؟»
جنا چند ثانیه فکر کرد.
«صدای... یک دختر.»
والپورگا با شنیدن این جمله، ناگهان گفت:
«همه به خوابگاه‌ها برگردند.»
سیریوس با تعجب به او نگاه کرد.
«مادر—»
«گفتم همه برگردند.»
ریگیلوس اما از جایش تکان نخورد.
نگاهش هنوز به عمارت بود.
«والپورگا، تو چیزی می‌دونی.»
والپورگا برای لحظه‌ای سکوت کرد.
«بعضی چیزها بهتره همون‌جا که دفن شدن، باقی بمونن.»
دیدگاه ها (۱۱)

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️در انتهای تالار، ریگیلوس بلک که تا آن لحظه...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️فصلِ اول — درِ عمارتباران از عصر شروع شده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط