سکوت🖤🥀
سکوت🖤🥀
𓆩 پــارت نــوزدهــم 𓆪 🖤🥀
یون برای چند ثانیه هیچ حرفی نزد.
فقط به اسما خیره شده بود.
اسما با نگرانی پرسید:
ـ «چرا ساکتی؟»
یون آرام گفت:
ـ «چون اون آدم... نباید زنده باشه.»
نامجون جلو آمد.
ـ «منظورت کیه؟»
یون نگاهش را به مرد ناشناس دوخت.
ـ «اون شب، فقط چهار نفر اونجا بودن.»
اسما زمزمه کرد:
ـ «چهار نفر؟»
یون سرش را تکان داد.
ـ «من، تو... و دو نفر دیگه.»
اسما با تعجب پرسید:
ـ «نفر چهارم کی بود؟»
یون جواب نداد.
مرد ناشناس ناگهان گفت:
ـ «کسی که همه فکر میکنن قربانی اون شب بوده.»
نامجون اخم کرد.
ـ «واضح حرف بزن.»
مرد به اسما نگاه کرد.
ـ «تو فکر میکنی اون شب حافظهات رو از دست دادی.»
اسما آرام گفت:
ـ «مگه اینطور نیست؟»
مرد سرش را تکان داد.
ـ «نه.»
سکوت.
ـ «تو خودت خواستی یادت نیاد.»
اسما رنگش پرید.
ـ «چرا؟»
مرد نزدیکتر شد.
ـ «چون چیزی دیدی که نباید میدیدی.»
ناگهان صدای شلیک از بیرون عمارت بلند شد.
همه به سمت پنجره برگشتند.
نامجون فوراً گفت:
ـ «همه پایین!»
یون دست اسما را گرفت.
ـ «باید بریم.»
اسما دستش را پس کشید.
ـ «نه! اول باید بدونم چی دیدم!»
یون با ناراحتی گفت:
ـ «اسما، الان وقتش نیست.»
ـ «برای من همیشه وقتش نیست!»
چشمان اسما پر از اشک شد.
ـ «همهتون یه چیزی میدونید... جز من.»
یون چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ «باشه.»
اسما به او نگاه کرد.
یون ادامه داد:
ـ «وقتی به اتاق زیرزمینی رسیدیم، همهچیز رو برات تعریف میکنم.»
مرد ناشناس با صدایی سرد گفت:
ـ «اگر تا اون موقع زنده بمونیم.»
و همان لحظه...
چراغهای عمارت خاموش شدند.
در تاریکی...
صدای باز شدن قفل درِ اصلی به گوش رسید.
کسی وارد عمارت شده بود. 🖤🥀
𓆩 پــارت نــوزدهــم 𓆪 🖤🥀
یون برای چند ثانیه هیچ حرفی نزد.
فقط به اسما خیره شده بود.
اسما با نگرانی پرسید:
ـ «چرا ساکتی؟»
یون آرام گفت:
ـ «چون اون آدم... نباید زنده باشه.»
نامجون جلو آمد.
ـ «منظورت کیه؟»
یون نگاهش را به مرد ناشناس دوخت.
ـ «اون شب، فقط چهار نفر اونجا بودن.»
اسما زمزمه کرد:
ـ «چهار نفر؟»
یون سرش را تکان داد.
ـ «من، تو... و دو نفر دیگه.»
اسما با تعجب پرسید:
ـ «نفر چهارم کی بود؟»
یون جواب نداد.
مرد ناشناس ناگهان گفت:
ـ «کسی که همه فکر میکنن قربانی اون شب بوده.»
نامجون اخم کرد.
ـ «واضح حرف بزن.»
مرد به اسما نگاه کرد.
ـ «تو فکر میکنی اون شب حافظهات رو از دست دادی.»
اسما آرام گفت:
ـ «مگه اینطور نیست؟»
مرد سرش را تکان داد.
ـ «نه.»
سکوت.
ـ «تو خودت خواستی یادت نیاد.»
اسما رنگش پرید.
ـ «چرا؟»
مرد نزدیکتر شد.
ـ «چون چیزی دیدی که نباید میدیدی.»
ناگهان صدای شلیک از بیرون عمارت بلند شد.
همه به سمت پنجره برگشتند.
نامجون فوراً گفت:
ـ «همه پایین!»
یون دست اسما را گرفت.
ـ «باید بریم.»
اسما دستش را پس کشید.
ـ «نه! اول باید بدونم چی دیدم!»
یون با ناراحتی گفت:
ـ «اسما، الان وقتش نیست.»
ـ «برای من همیشه وقتش نیست!»
چشمان اسما پر از اشک شد.
ـ «همهتون یه چیزی میدونید... جز من.»
یون چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ «باشه.»
اسما به او نگاه کرد.
یون ادامه داد:
ـ «وقتی به اتاق زیرزمینی رسیدیم، همهچیز رو برات تعریف میکنم.»
مرد ناشناس با صدایی سرد گفت:
ـ «اگر تا اون موقع زنده بمونیم.»
و همان لحظه...
چراغهای عمارت خاموش شدند.
در تاریکی...
صدای باز شدن قفل درِ اصلی به گوش رسید.
کسی وارد عمارت شده بود. 🖤🥀
- ۱۶۶
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط