{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#قسمت‌صد‌ویکم

#قسمت‌صد‌ویکم

من نمی‌فهمم آخه «موش برشته» هم آشنا شدن داره؟ باز هم از سر اتفاق سر میز ناهار نشستیم روبه‌روی خانم بوشغد. یکی از دخترای انسم پاریس سمت راستم بود. اسمش سلین بود؛ فوق‌العاده مهربونم و خوش‌اخلاق. گفت: «ببخشید، چقدر این مانتوی شما قشنگه! این لباس محلی شماست!؟»
_نه این یکی از پوششای رسمی کشور منه؛ برای وقتی که یه خانوم می‌خواد از محیط خونه بیرون بره. این نقوش هم نقوش سنتی ایرانه.
+شما ایرانی هستید!؟
_بله.
+واااااااای ... چه جالب!


☺️🌹

✍🏻ا.م

#کتابخوانی
#زندگی_مثبت_کتاب_خوانی
#چشم‌های‌باز_پلک‌های‌بسته

#بصائرحسینیه_ایران
#basaerehoseiniyeh
┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈
✅ ایتا، سروش، بله، گپ، روبیکا، آی گپ، هورسا، پاتوق، نزدیکا، باهم، تلگرام، اینستاگرام و توییتر با 👈👇👈👇👈👇

🆔 @basaerehoseiniyeh
دیدگاه ها (۰)

#قسمت‌نود‌وهشتماما ... من که باهاشون آشنا بودم، نبودم!؟ خانم...

چشم‌های باز پلک‌های بسته

#قسمت‌نود‌وهفتماستادم از دو سه روز قبل گفته بود که قراره بری...

#قسمت‌صدم_سلام خانم بوشغد+اوه ... سلام ... شمایید!؟عجب! برای...

رزمایشِ دلاورمردان ارتشِ جمهوریِ اسلامیِ ایران

#قسمت‌صد‌ودومو سر صحبت باز شد درباره همه‌چی و خیلی زود رسید ...

چشم های باز پلک های

#قسمت‌صد‌و‌چهل‌و‌نهماز همین استادای محترمی که امروز با کت و ...

داستان، قسمت صد و چهل و هشتم

چشم‌های باز پلک‌های بسته

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط