{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#قسمت‌نود‌وهفتم

#قسمت‌نود‌وهفتم

استادم از دو سه روز قبل گفته بود که قراره بریم شهر لَوَل؛ شهری که نصفه دوم لابراتوار اونجاست. اون روز همه انسمی‌های پاریس دعوت بودن لابراتوار ما. اومده بودن که هم لابراتوار ما که تازه انسم شده رسمی بشه، هم با دانشجوهاش آشنا بشن، هم دانشجوهای ما با اونا آشنا بشن، هم ناهار توی یه رستوران هشل‌هفت مهمون همدیگه باشیم، و هم کلی «هم»‌های دیگه.

✍🏻ا.م

#کتابخوانی
#زندگی_مثبت_کتاب_خوانی
#چشم‌های‌باز_پلک‌های‌بسته

#بصائرحسینیه_ایران
#basaerehoseiniyeh
┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈
✅ ایتا، سروش، بله، گپ، روبیکا، آی گپ، هورسا، پاتوق، نزدیکا، باهم، تلگرام، اینستاگرام و توییتر با 👈👇👈👇👈👇

🆔 @basaerehoseiniyeh
دیدگاه ها (۰)

#قسمت‌نود‌وهشتماما ... من که باهاشون آشنا بودم، نبودم!؟ خانم...

#قسمت‌صدم_سلام خانم بوشغد+اوه ... سلام ... شمایید!؟عجب! برای...

چشم‌های باز پلک‌های بسته

#قسمت‌نود‌وچهارمپوسترایی رو که می‌گفت دیده بودم. افتضاح بود....

#قسمت‌صد‌ویکممن نمی‌فهمم آخه «موش برشته» هم آشنا شدن داره؟ ب...

#قسمت‌صد‌و‌چهل‌و‌نهماز همین استادای محترمی که امروز با کت و ...

چشم های باز پلک های

چشم‌های باز پلک‌های بسته

داستان، قسمت صد و چهل و پنجم

چشم‌های باز پلک‌های بسته

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط