زندگی با طعمه عشق پارت۱
امروز داشتم با گوشیم ور میرفتم که یهوی ناناری مثل
بختک افتاد روم
ناناری: سویا سویا سویا
سویا: چته
ناناری: یک چیز میگم نه نباید بگید
سویا: اوکی بنال
ناناری: امشب میخوایم. با بچها بریم بیرون
سویا: خب بچه ها کیان
ناناری: دازای، چویا. رانپو، یوسانو، اتسوشی، اکوتاگوا، تو، هیگوچی، گین، پو،
سویا: ساعت چند
ناناری: سه ساعت دیگه
سویا: پس من برم خونه اماده شم
سه ساعت بعد
دازای: بریم جرعت حقیقت
همه: اره
افتاد یوسانو به چویا
یوسانو: جرعت یا حقیقت
چویا: حقیقت
یوسانو:امممممم تاحالا عاشق شدی
چویا اهی کشید و گفت: اره
اون لحظه تمام زندگیم برام تاریک شد کل بدنم میلرزید
ناناری خیلی اروم گفت: سویا خوبی
سویا:خخ..خوبم
پنج دقیق بعد
یکم حالم بهتر شد پاشدم و گفتم
سویا: من برم خونه
چویا: یکم وایسا تا با هم بریم این وقت شب خطرناکـ
سویا:نمیخواد خودم میرم
چویا: مطمعنی؟
سویا: اره
از زبان چویا
نمی دونم سویا چرا انقدر ناراحت بود بعد این که سویا رفت همه ساکت شد بودن تا این که
ناناری: چویا تو بعضی مواقع واقعا نفهمی
چویا: هوی حرف دهنت رو بفهم
ناناری: خیلی خنگی از خودت نپرسیدی چرا گفتی عاشق شدی سویا انقدر حالش بد شد چون سویا عاشقته نمیفمی اون ترو از جونش هم بیشتر دوست دار
(با داد)
چویا: دیونه شدی ناناری چی میگی
دازای: چویا ناناری راست میگه سویا دوست داره
اکوتاگوا: بنظرم الان برو دنبالش تا بلای سرش خودش نیاورده
چویا: من برم دنبال سویا
پاشدم رفت دنبال سویا، سویا وقتای که ناراحت میره به یک خونه ای متروکه
بلخره طبقی که سویا توش بود رو پیدا کردم
(اونجا یک پنجره بزرگی اونجا بود سویا هم روی اون پنجره بود)
سویا: ابر ها واقعا قشنگ اما اگر بهشون تکه کنی سریع ولت میکنن
چویا: سویا بیا پاین خطرناک
سویا: چه فایده داره زنده بمونم اون از خانوادم که
ولم کردن اون از عشقم که دوسم نداره الان هم تو مافیا شدم قاتل شدمو جون هزاران نفر و گرفتم
کل عمرم هم باید این ماسک مسخره رو بزنم تا شناسی نشم
از زبان سویا
تا خوستم خودم رو پرت کنم چویا دستم رو گرفت من رو بغل کرد
چویا: چرا انقدر بی فرهکری هان زندگیش به جون تو وصل باشه ولی،تو ندونی
سویا: چچ... چویا
برای اولین بار گریه کردم و...........
ـــــــــــــــــــــــــ
برای پارت بعدی به ۲ لایک برسه (◠‿◕)
بختک افتاد روم
ناناری: سویا سویا سویا
سویا: چته
ناناری: یک چیز میگم نه نباید بگید
سویا: اوکی بنال
ناناری: امشب میخوایم. با بچها بریم بیرون
سویا: خب بچه ها کیان
ناناری: دازای، چویا. رانپو، یوسانو، اتسوشی، اکوتاگوا، تو، هیگوچی، گین، پو،
سویا: ساعت چند
ناناری: سه ساعت دیگه
سویا: پس من برم خونه اماده شم
سه ساعت بعد
دازای: بریم جرعت حقیقت
همه: اره
افتاد یوسانو به چویا
یوسانو: جرعت یا حقیقت
چویا: حقیقت
یوسانو:امممممم تاحالا عاشق شدی
چویا اهی کشید و گفت: اره
اون لحظه تمام زندگیم برام تاریک شد کل بدنم میلرزید
ناناری خیلی اروم گفت: سویا خوبی
سویا:خخ..خوبم
پنج دقیق بعد
یکم حالم بهتر شد پاشدم و گفتم
سویا: من برم خونه
چویا: یکم وایسا تا با هم بریم این وقت شب خطرناکـ
سویا:نمیخواد خودم میرم
چویا: مطمعنی؟
سویا: اره
از زبان چویا
نمی دونم سویا چرا انقدر ناراحت بود بعد این که سویا رفت همه ساکت شد بودن تا این که
ناناری: چویا تو بعضی مواقع واقعا نفهمی
چویا: هوی حرف دهنت رو بفهم
ناناری: خیلی خنگی از خودت نپرسیدی چرا گفتی عاشق شدی سویا انقدر حالش بد شد چون سویا عاشقته نمیفمی اون ترو از جونش هم بیشتر دوست دار
(با داد)
چویا: دیونه شدی ناناری چی میگی
دازای: چویا ناناری راست میگه سویا دوست داره
اکوتاگوا: بنظرم الان برو دنبالش تا بلای سرش خودش نیاورده
چویا: من برم دنبال سویا
پاشدم رفت دنبال سویا، سویا وقتای که ناراحت میره به یک خونه ای متروکه
بلخره طبقی که سویا توش بود رو پیدا کردم
(اونجا یک پنجره بزرگی اونجا بود سویا هم روی اون پنجره بود)
سویا: ابر ها واقعا قشنگ اما اگر بهشون تکه کنی سریع ولت میکنن
چویا: سویا بیا پاین خطرناک
سویا: چه فایده داره زنده بمونم اون از خانوادم که
ولم کردن اون از عشقم که دوسم نداره الان هم تو مافیا شدم قاتل شدمو جون هزاران نفر و گرفتم
کل عمرم هم باید این ماسک مسخره رو بزنم تا شناسی نشم
از زبان سویا
تا خوستم خودم رو پرت کنم چویا دستم رو گرفت من رو بغل کرد
چویا: چرا انقدر بی فرهکری هان زندگیش به جون تو وصل باشه ولی،تو ندونی
سویا: چچ... چویا
برای اولین بار گریه کردم و...........
ـــــــــــــــــــــــــ
برای پارت بعدی به ۲ لایک برسه (◠‿◕)
- ۵.۴k
- ۰۳ تیر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط