پارت 92
*ایستاده بود و به چیزی که بهش میشه گفت پسرش، نگاه میکرد. چیزی نمیگفت و فقط نظارهگر گریه خونین پسرش بود. این اولین بار بود که هیمل، جلوی پدرش گریه میکرد. همیشه در خفا گریه میکرد، یا وقتایی که میدونست کسی اونو نمیبینه*
گاد: هیمل.. سرتو بلند کن پسرم
*هیمل به بالا نگاه کرد.. چشماش خالی بود، خسته بود، اونی که مثل کوهی پشت همه بود؛ خودش شکسته بود*
گاد: تو.. تموم این مدت سعی کردی بهترین خودت باشی.. فک میکنی متوجه نشدم که چجور شبا تو کل بهشت پرسه میزنی تا مطمئن شی همه چی امنه؟ فک میکنی نفهمیدم که همیشه در حال استفاده از قدرتتی تا بتونی از همه چی خبر داشته باشی؟
هیمل: شما..میدونستین؟
گاد: آره.. همشو.. همه چیو میدونم.. پس.. بهت یه راهنمایی میدم پسرم.. برای نجات ونتی..و برگردونن تمامی اون روح ها به بهشت و جهنم..و جایی که واقعا بهش تعلق دارن.. باید چیزی رو فدا کنی..
هیمل: چیزی رو..فدا کنم؟ ولی چی رو؟
گاد: چیزی که برات ارزشمنده.. تو این کتابخانه، میتونی راه حل رو پیدا کنی.. من فقط راهنماییت کردم تا بدونی دنبال چی بگردی
*و با همین حرف، گاد ناپدید شد و هیمل تنها موند بین اون همه کتاب*
*پرش زمانی*
*از زبان هیمل*
*دو روزه.. دو روزه که تو این کتابخانه سرگردونم و مثل کرم کتاب بین صفحه های کتابا میگردم*
هیمل: ولی اطلاعات خوبی بدست آوردم
*مثل اینکه قرارداد یه انسان با یه نیروی شیطانی از جهنم، باعث میشه که ذات اون انسان هم شیطانی شه و قدرت نیمه جاودانگی رو بدست میاره. میتونه کشته شه ولی اگه کشته نشه میتونه تا ابد زندگی کنه. و اگه اون فرد کسی رو بکشه، روی مقتول یه نفرینی به جا میذاره که باعث میشه به دنیایی در ناکجا آباد بره، نه بهشت نه جهنم*
هیمل: و همین اتفاق برای ونتی افتاد.. و یه جوری تونست به جهنم دسترسی پیدا کنه..ولی چرا هتل..چرا اتاق امی؟
*و پدر راست میگفت.. برای تبدیل روح به یک فرد، باید جسمی براش ساخته شه و این جسم میتونه هرچیزی باشه..و در مورد این مدل از روح های نفرین شده، باید چیز با ارزشی رو فدا کنی تا جسم رو بسازی*
هیمل: فک نکنم منظورش خاک ایدن باشه.. درسته که آدم و لیلیث ازش آفریده شدن ولی پدر گفت چیزی که برام ارزشمنده.. یعنی اون چیه؟
*اههه..دیگه نمیتونم.. از کتابخانه خارج میشمو میرم تو اتاقم.. به جعبه شیشه ای گوشه ی اتاق نزدیک میشمو ساز چنگ رو از توش در میارم..*
هیمل: ونتی.. به زودی همو میبینیم..
*چنگ رو بغل میکنم.. تنها چیزی که از ونتی برام مونده تا اینکه...*
امی: هیمل
*امی میاد تو و یه کاسه ی کوچولو سیب قرمز دستش*
امی: بالاخره اومدی بیرون؟ دو روزی میشه تو اون کتابخونه موندی..
هیمل: امی.. میشه یه لحظه دستتو بهم بدی؟
*دستشو گرفتم و از قدرتم استفاده کردم و چشمامو بستم تا روحشو بررسی کنم.. قدرت امی، خاصه.. قدرتی که میتونه از عالم مرگ به دیگر دنیا ها بره..*
هیمل: پس بخاطر همینه..
امی: چی؟
هیمل: امی..فک کنم بدونم چجوری باید ونتی و بقیه رو نجات بدیم..
*جدی بهش نگاه کردم و منتظر جوابش موندم، اگه لازم باشه امی رو به زور میدزدم و ونتی رو نجات میدم..حتی اگه بعدش با خشم عزرائیل رو به رو بشم*
گاد: هیمل.. سرتو بلند کن پسرم
*هیمل به بالا نگاه کرد.. چشماش خالی بود، خسته بود، اونی که مثل کوهی پشت همه بود؛ خودش شکسته بود*
گاد: تو.. تموم این مدت سعی کردی بهترین خودت باشی.. فک میکنی متوجه نشدم که چجور شبا تو کل بهشت پرسه میزنی تا مطمئن شی همه چی امنه؟ فک میکنی نفهمیدم که همیشه در حال استفاده از قدرتتی تا بتونی از همه چی خبر داشته باشی؟
هیمل: شما..میدونستین؟
گاد: آره.. همشو.. همه چیو میدونم.. پس.. بهت یه راهنمایی میدم پسرم.. برای نجات ونتی..و برگردونن تمامی اون روح ها به بهشت و جهنم..و جایی که واقعا بهش تعلق دارن.. باید چیزی رو فدا کنی..
هیمل: چیزی رو..فدا کنم؟ ولی چی رو؟
گاد: چیزی که برات ارزشمنده.. تو این کتابخانه، میتونی راه حل رو پیدا کنی.. من فقط راهنماییت کردم تا بدونی دنبال چی بگردی
*و با همین حرف، گاد ناپدید شد و هیمل تنها موند بین اون همه کتاب*
*پرش زمانی*
*از زبان هیمل*
*دو روزه.. دو روزه که تو این کتابخانه سرگردونم و مثل کرم کتاب بین صفحه های کتابا میگردم*
هیمل: ولی اطلاعات خوبی بدست آوردم
*مثل اینکه قرارداد یه انسان با یه نیروی شیطانی از جهنم، باعث میشه که ذات اون انسان هم شیطانی شه و قدرت نیمه جاودانگی رو بدست میاره. میتونه کشته شه ولی اگه کشته نشه میتونه تا ابد زندگی کنه. و اگه اون فرد کسی رو بکشه، روی مقتول یه نفرینی به جا میذاره که باعث میشه به دنیایی در ناکجا آباد بره، نه بهشت نه جهنم*
هیمل: و همین اتفاق برای ونتی افتاد.. و یه جوری تونست به جهنم دسترسی پیدا کنه..ولی چرا هتل..چرا اتاق امی؟
*و پدر راست میگفت.. برای تبدیل روح به یک فرد، باید جسمی براش ساخته شه و این جسم میتونه هرچیزی باشه..و در مورد این مدل از روح های نفرین شده، باید چیز با ارزشی رو فدا کنی تا جسم رو بسازی*
هیمل: فک نکنم منظورش خاک ایدن باشه.. درسته که آدم و لیلیث ازش آفریده شدن ولی پدر گفت چیزی که برام ارزشمنده.. یعنی اون چیه؟
*اههه..دیگه نمیتونم.. از کتابخانه خارج میشمو میرم تو اتاقم.. به جعبه شیشه ای گوشه ی اتاق نزدیک میشمو ساز چنگ رو از توش در میارم..*
هیمل: ونتی.. به زودی همو میبینیم..
*چنگ رو بغل میکنم.. تنها چیزی که از ونتی برام مونده تا اینکه...*
امی: هیمل
*امی میاد تو و یه کاسه ی کوچولو سیب قرمز دستش*
امی: بالاخره اومدی بیرون؟ دو روزی میشه تو اون کتابخونه موندی..
هیمل: امی.. میشه یه لحظه دستتو بهم بدی؟
*دستشو گرفتم و از قدرتم استفاده کردم و چشمامو بستم تا روحشو بررسی کنم.. قدرت امی، خاصه.. قدرتی که میتونه از عالم مرگ به دیگر دنیا ها بره..*
هیمل: پس بخاطر همینه..
امی: چی؟
هیمل: امی..فک کنم بدونم چجوری باید ونتی و بقیه رو نجات بدیم..
*جدی بهش نگاه کردم و منتظر جوابش موندم، اگه لازم باشه امی رو به زور میدزدم و ونتی رو نجات میدم..حتی اگه بعدش با خشم عزرائیل رو به رو بشم*
- ۱۳.۶k
- ۰۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط