{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 125

*همینطور که از خیابون رد میشدم اشک هان رو پاک میکردم و تو فکر عزی بودم که ... *

؟؟؟ : مواظب باش !

*همین که نگاهم رو سمت صدا دادم یهو حس کردم تو بغل شخصی رفتم و منو با سرعت از کنار کشید ، سریع فاصله گرفتم *

ویلیام: حالت خو... بانو امیلی ؟

امیلی : ویلیام !؟

ویلیام : لطفاً بیشتر حواستون رو جمع کنید ممکن بود تصادف کنید

*شقیقه هام رو ماساژ دادم و نفس عمیقی کشیدم *

امیلی : بابت کمکت ممنون ... من دیگه باید برم

*خواستم برم که یهو مچ دستم رو گرفت ، با تعجب بهش نگاه کردم که سریع دستش رو عقب کشید *

ویلیام: گستاخی منو ببخشید بانو امیلی ... فقط میخواستم تسلیت بگم

امیلی : ممنون ...

*نگاهم رو به سمت دیگه ای دادم *

ویلیام : راستش خیلی دلم میخواست بیام و بهتون تسلیت بگم میدونید که تمام مردم از صمیم قلب برای اتفاقی که افتاده ناراحتن ... اما چون از افراد سلطنتی نیستم اجازه ی دیدار با خانواده ی سلطنتی رو ندارم

*با تعجب بهش نگاه کردم ، دلم براش سوخت اون قصد بدی نداشت اما بخاطر فاصله طبقاتی باهاش اون طور رفتار میشد ، لبخند ضعیفی زدم *

امیلی : اممم خب این برای قصر من صدق نمیکنه ... و پدر شوهر و برادرای شوهرم همیشه پیشم هستن پس اگه بخوای خانواده ی سلطنتی رو از نزدیک ببینی میتونی از طرف من بیای

ویلیام : آه واقعا ! ... این بزرگواری و بخشندگی شما رو می‌رسونه اعلیحضرت..

*دستم رو گرفت ، کمی خف شد و بوسه ای به دستم زد *

ویلیام: بابت این بخشندگیتون واقعا شاکرم اعلیحضرت...

*لبخند دستپاچه ای زدم و دستم رو عق کشیدم *

امیلی : اه خب ... کار خاصی نکردم .. خواهش میکنم ... و نیاز نیست انقدر رسمی باشی ... دوست ندارم خودم رو بالا تر از بقیه بدونم

ویلیام: باشه امی ...

*راستش دستپاچه شده بودم چون تاحالا هیچ مردی بجز عزی همچین کاری نکرده بود ... اگه مردم عادی از روی احترام جلوی عزی همچین کاری میکردن مرگشون حتمی بود *

امیلی : امم خب من دیگه باید برم از دیدنت خوشحال شدم فعلا ...

*خیلی سریع دست تکون دادم و قبل از شنیدن جوابش ازش دور شدم *
دیدگاه ها (۱۱)

نقطه شروع کنسرت p,14(ویو هنا)+: خیلی خب باشه ولی نباید یکم ز...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_41با حال خراب وارد خونه شدم ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁴ویو: اتچند ساعت گذشته بود.هنوز ر...

part 13

پارت: 32 (بخش3) *زاویه دید: هیزل*نیم ساعت بعد، در حالی که یه...

like swan 🦢#like_swan𝑃𝑇 12ویو نامجون:ات روبه‌روم نشسته بود و...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 197♡⁠。⁠)⁩رفتم ل...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

____[The Forbidden Crossing]____

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part46و به صورتم خیره شدمن:سعیدتوروخداسعید:چی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط