𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی
...⛓️💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑
از اول شروع کردم به خوندنش.
شاید اشتباه خونده بودم.
شاید یک جایی نوشته بود که این اتفاق برای الان نیست.
شاید تاریخ رو اشتباه دیده بودم.
ولی همهچیز دقیقاً برعکس چیزی بود که آرزو میکردم.
فردا.
فقط یک روز دیگه.
بعدش باید میرفت.
هنوز در حال گریه بودم که ناگهان صدای در خونه بلند شد.
با کسلترین حالت ممکن از جام بلند شدم.
حتی حوصله نداشتم اشکامو پاک کنم.
آروم به سمت در رفتم.
دستم رو روی دستگیره گذاشتم و در رو باز کردم.
قامت جونگ کوک مقابلم نمایان شد.
با دیدنش تمام نوشتههای اون برگه دوباره جلوی چشمم اومد.
چشمام دوباره از بغض پر شد.
جونگ کوک با لبخند نگاهم کرد.
- سلام دختر...
ولی با دیدن اشکهای داخل چشمم، حرفش کامل نشد.
لبخندش محو شد.
با نگرانی نگاهم میکرد.
بدون اینکه چیزی بپرسه، دستم رو گرفت و منو به داخل خونه کشید.
خودش هم وارد شد و در رو بست.
- چی شده عزیزم؟
همین که حرف زد، اشکام دوباره شروع به ریختن کرد.
+ هق... کوک... تو... میخ...
نمیتونستم حتی یک کلمهی دیگه به زبون بیارم.
نفسم بالا نمیاومد و بغض اجازه نمیداد حرف بزنم.
به ثانیه نکشید که خودمو توی بغل جونگ کوک انداختم.
دستهاش دورم قرار گرفت.
- آروم باش عسلم... آروم باش...
دستش رو آروم روی پشتم میکشید.
- فقط بهم بگو چی شده.
باهم حلش میکنیم.
از حرفهای کوک، سعی کردم اشکامو پاک کنم.
بعد از آغوشش کمی جدا شدم و به سمت گوشهی مبل اشاره کردم.
نامه اونجا افتاده بود.
جونگ کوک نگاهم رو دنبال کرد.
ازم جدا شد و به سمت مبل رفت.
خم شد و نامه رو برداشت.
- چی داخلشه که دخترکمو باعث شده به گریه در بیاره؟
این بار لحنش جدی بود.
نامه رو توی دستش گرفت، جلدش رو باز کرد و برگه رو بیرون آورد.
همین که شروع به خوندن کرد، حالت صورتش تغییر کرد.
هر کلمهای که جلو میرفت، چهرهاش جدیتر میشد.
من فقط از دور نگاهش میکردم.
دیگه چیزی برای گفتن نداشتم.
با تموم شدن آخرین نوشتهی نامه، برگه رو آروم روی میز گذاشت.
چند لحظه ساکت موند.
بعد به سمتم اومد.
+ کوک... تو فردا باید بر...
حرفم هنوز کامل نشده بود که خودش گفت:
- میدونم...
نگاهم کرد.
- نه از اینکه الان خوندم. از قبل میدونستم.
ابروهام رو درهم کشیدم.
+ یعنی چی؟!
آروم نفسش رو بیرون داد.
- کمپانی یک ماه پیش این قضیه رو گفته بود، ولی توجهی بهش نکردم...
- ولی امروز صبح که در حال تمرین بودیم، دوباره این خبر رو شنیدم.
نگاهش رو ازم گرفت.
- ولی این خبر دیگه واقعی بود... در حدی که توی فضای مجازی خبر سربازی اعضا و خودم پیچیده بود.
+ کوک...
همین یک کلمه کافی بود.
دوباره شروع کردم به گریه کردن.
جونگ کوک بدون حرفی منو توی بغلش گرفت.
- منم اندازهی تو ناراحتم عزیزم...
صدای خودش هم کمی گرفته بود.
- منم دوست ندارم دو سال ازت دور بشم... ولی مجبورم.
سرمو از روی سینهاش بلند کردم.
نگاهم روی صورتش موند.
بعد چشمم به موهاش افتاد.
موهایی که میدونستم قرار بود خیلی زود کوتاه بشن.
+ یعنی الان باید موهاتو کوتاه کنی...
کوک لبخند خیلی کمرنگی زد.
- اوهوم...
نظرت چیه خودت کوتاه کنی؟
با تعجب نگاهش کردم.
+ چی؟! من نمیتونم...
- خواهش میکنم..
برای روز آخری که پیشتم.
با دیدن حالت مظلوم صورتش، چند لحظه چیزی نگفتم.
آخرش سری تکون دادم.
اشکامو با آستینم پاک کردم.
+ باشه...
دوتامون به سمت حموم اتاق رفتیم؛ تنها جایی که میتونستیم برای کوتاهی موها ازش استفاده کنیم.
چراغ رو روشن کردم.
آینهی بزرگ روبهروی صندلی قرار داشت.
وسایل لازم رو آماده کردم.
پیشبند اصلاح مو رو برداشتم و منتظر کوک موندم تا روی صندلی بشینه.
کوک لباسش رو از تنش بیرون آورد و روی صندلی نشست.
پشت سرش ایستادم.
نگاهم از توی آینه به موهاش افتاد.
چند لحظه فقط نگاهش کردم.
موهایی که تا چند دقیقهی دیگه قرار بود روی کف حموم بریزن.
دستم رو روی پیشبند گذاشتم.
+ کوک... من زیاد بلند نیستم...
با نگرانی به ماشین اصلاح نگاه کردم.
+ اگه یه جا بلند و یه جا کوتاه شد ببخشید...
کوک از توی آینه نگاهم کرد.
- هرجور کوتاهی کنی من راضیم، بیب...
سری تکون دادم.
نگاهم رو به آینهی بزرگ روبهرومون دوختم.
تصویر هردومون توی آینه افتاده بود.
من پشت سرش ایستاده بودم و اون روی صندلی نشسته بود.
پیشبند اصلاح رو روی شونههاش انداختم.
ماشین اصلاح رو برداشتم.
چند لحظه توی دستم نگهش داشتم.
دستم برای روشن کردنش میلرزید.
نفس عمیقی کشیدم.
+ خوب... شروع میکنیم...
...⛓️💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑
از اول شروع کردم به خوندنش.
شاید اشتباه خونده بودم.
شاید یک جایی نوشته بود که این اتفاق برای الان نیست.
شاید تاریخ رو اشتباه دیده بودم.
ولی همهچیز دقیقاً برعکس چیزی بود که آرزو میکردم.
فردا.
فقط یک روز دیگه.
بعدش باید میرفت.
هنوز در حال گریه بودم که ناگهان صدای در خونه بلند شد.
با کسلترین حالت ممکن از جام بلند شدم.
حتی حوصله نداشتم اشکامو پاک کنم.
آروم به سمت در رفتم.
دستم رو روی دستگیره گذاشتم و در رو باز کردم.
قامت جونگ کوک مقابلم نمایان شد.
با دیدنش تمام نوشتههای اون برگه دوباره جلوی چشمم اومد.
چشمام دوباره از بغض پر شد.
جونگ کوک با لبخند نگاهم کرد.
- سلام دختر...
ولی با دیدن اشکهای داخل چشمم، حرفش کامل نشد.
لبخندش محو شد.
با نگرانی نگاهم میکرد.
بدون اینکه چیزی بپرسه، دستم رو گرفت و منو به داخل خونه کشید.
خودش هم وارد شد و در رو بست.
- چی شده عزیزم؟
همین که حرف زد، اشکام دوباره شروع به ریختن کرد.
+ هق... کوک... تو... میخ...
نمیتونستم حتی یک کلمهی دیگه به زبون بیارم.
نفسم بالا نمیاومد و بغض اجازه نمیداد حرف بزنم.
به ثانیه نکشید که خودمو توی بغل جونگ کوک انداختم.
دستهاش دورم قرار گرفت.
- آروم باش عسلم... آروم باش...
دستش رو آروم روی پشتم میکشید.
- فقط بهم بگو چی شده.
باهم حلش میکنیم.
از حرفهای کوک، سعی کردم اشکامو پاک کنم.
بعد از آغوشش کمی جدا شدم و به سمت گوشهی مبل اشاره کردم.
نامه اونجا افتاده بود.
جونگ کوک نگاهم رو دنبال کرد.
ازم جدا شد و به سمت مبل رفت.
خم شد و نامه رو برداشت.
- چی داخلشه که دخترکمو باعث شده به گریه در بیاره؟
این بار لحنش جدی بود.
نامه رو توی دستش گرفت، جلدش رو باز کرد و برگه رو بیرون آورد.
همین که شروع به خوندن کرد، حالت صورتش تغییر کرد.
هر کلمهای که جلو میرفت، چهرهاش جدیتر میشد.
من فقط از دور نگاهش میکردم.
دیگه چیزی برای گفتن نداشتم.
با تموم شدن آخرین نوشتهی نامه، برگه رو آروم روی میز گذاشت.
چند لحظه ساکت موند.
بعد به سمتم اومد.
+ کوک... تو فردا باید بر...
حرفم هنوز کامل نشده بود که خودش گفت:
- میدونم...
نگاهم کرد.
- نه از اینکه الان خوندم. از قبل میدونستم.
ابروهام رو درهم کشیدم.
+ یعنی چی؟!
آروم نفسش رو بیرون داد.
- کمپانی یک ماه پیش این قضیه رو گفته بود، ولی توجهی بهش نکردم...
- ولی امروز صبح که در حال تمرین بودیم، دوباره این خبر رو شنیدم.
نگاهش رو ازم گرفت.
- ولی این خبر دیگه واقعی بود... در حدی که توی فضای مجازی خبر سربازی اعضا و خودم پیچیده بود.
+ کوک...
همین یک کلمه کافی بود.
دوباره شروع کردم به گریه کردن.
جونگ کوک بدون حرفی منو توی بغلش گرفت.
- منم اندازهی تو ناراحتم عزیزم...
صدای خودش هم کمی گرفته بود.
- منم دوست ندارم دو سال ازت دور بشم... ولی مجبورم.
سرمو از روی سینهاش بلند کردم.
نگاهم روی صورتش موند.
بعد چشمم به موهاش افتاد.
موهایی که میدونستم قرار بود خیلی زود کوتاه بشن.
+ یعنی الان باید موهاتو کوتاه کنی...
کوک لبخند خیلی کمرنگی زد.
- اوهوم...
نظرت چیه خودت کوتاه کنی؟
با تعجب نگاهش کردم.
+ چی؟! من نمیتونم...
- خواهش میکنم..
برای روز آخری که پیشتم.
با دیدن حالت مظلوم صورتش، چند لحظه چیزی نگفتم.
آخرش سری تکون دادم.
اشکامو با آستینم پاک کردم.
+ باشه...
دوتامون به سمت حموم اتاق رفتیم؛ تنها جایی که میتونستیم برای کوتاهی موها ازش استفاده کنیم.
چراغ رو روشن کردم.
آینهی بزرگ روبهروی صندلی قرار داشت.
وسایل لازم رو آماده کردم.
پیشبند اصلاح مو رو برداشتم و منتظر کوک موندم تا روی صندلی بشینه.
کوک لباسش رو از تنش بیرون آورد و روی صندلی نشست.
پشت سرش ایستادم.
نگاهم از توی آینه به موهاش افتاد.
چند لحظه فقط نگاهش کردم.
موهایی که تا چند دقیقهی دیگه قرار بود روی کف حموم بریزن.
دستم رو روی پیشبند گذاشتم.
+ کوک... من زیاد بلند نیستم...
با نگرانی به ماشین اصلاح نگاه کردم.
+ اگه یه جا بلند و یه جا کوتاه شد ببخشید...
کوک از توی آینه نگاهم کرد.
- هرجور کوتاهی کنی من راضیم، بیب...
سری تکون دادم.
نگاهم رو به آینهی بزرگ روبهرومون دوختم.
تصویر هردومون توی آینه افتاده بود.
من پشت سرش ایستاده بودم و اون روی صندلی نشسته بود.
پیشبند اصلاح رو روی شونههاش انداختم.
ماشین اصلاح رو برداشتم.
چند لحظه توی دستم نگهش داشتم.
دستم برای روشن کردنش میلرزید.
نفس عمیقی کشیدم.
+ خوب... شروع میکنیم...
- ۸۳۸
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط