part 13
صبح روز بعد، رسماً وارد درمانگاه سلطنتی شدم.
الیا هم طبق معمول پشت سرم بود.
الیا: خب! آمادهای درمانگر معروف قصر بشی؟
لیا: فقط امیدوارم اولش کسی نمیره.
الیا: لیااا! 😭
خندهام گرفت.
همون لحظه یکی از خدمتکارها با عجله وارد شد.
خدمتکار: بانو لیا، یک بیمار داریم.
وقتی وارد اتاق شدم، دختر بچهای حدود هشت ساله روی تخت خوابیده بود.
مادرش با نگرانی کنارش نشسته بود.
لیا: نگران نباشید، اول معاینهاش میکنم.
دستم رو روی پیشونی دختر گذاشتم.
جادوی درمان رو فعال کردم.
نور سبز آرومی دور دستم شکل گرفت.
اما...
جادو جواب نداد.
لیا: چرا...؟
دوباره امتحان کردم.
این بار درد شدیدی توی دستم پیچید.
با این حال ادامه دادم.
کمکم نفسهای دختر آروم شد.
مادرش: حالش بهتر شد!
اما وقتی دستم رو کنار کشیدم، سرم گیج رفت.
لیا: وای...
قبل از اینکه زمین بخورم، دستی بازوم رو گرفت.
کایل: باز هم زیادهروی کردی.
لیا: من فقط...
کایل: «فقط» چی؟
لیا: ...میخواستم کمکش کنم.
کایل با اخم نگاهم کرد.
کایل: یه روز خودت رو با همین «میخواستم کمک کنم» از پا درمیاری.
برای چند لحظه چیزی نگفتم.
بعد آروم گفتم:
لیا: ولی نجاتش دادم.
کایل سکوت کرد.
بعد نگاهش نرمتر شد.
کایل: آره... نجاتش دادی.
همون موقع صدای آرامی از پشت سرمون اومد.
سرنا: پس واقعاً تویی...
برگشتم.
لیا: چی؟
سرنا لبخند کوتاهی زد.
سرنا: هیچی.
اما نگاهش هنوز روی دست من بود.
روی جایی که نور سبز جادوی درمانم ناپدید شده بود.
الیا هم طبق معمول پشت سرم بود.
الیا: خب! آمادهای درمانگر معروف قصر بشی؟
لیا: فقط امیدوارم اولش کسی نمیره.
الیا: لیااا! 😭
خندهام گرفت.
همون لحظه یکی از خدمتکارها با عجله وارد شد.
خدمتکار: بانو لیا، یک بیمار داریم.
وقتی وارد اتاق شدم، دختر بچهای حدود هشت ساله روی تخت خوابیده بود.
مادرش با نگرانی کنارش نشسته بود.
لیا: نگران نباشید، اول معاینهاش میکنم.
دستم رو روی پیشونی دختر گذاشتم.
جادوی درمان رو فعال کردم.
نور سبز آرومی دور دستم شکل گرفت.
اما...
جادو جواب نداد.
لیا: چرا...؟
دوباره امتحان کردم.
این بار درد شدیدی توی دستم پیچید.
با این حال ادامه دادم.
کمکم نفسهای دختر آروم شد.
مادرش: حالش بهتر شد!
اما وقتی دستم رو کنار کشیدم، سرم گیج رفت.
لیا: وای...
قبل از اینکه زمین بخورم، دستی بازوم رو گرفت.
کایل: باز هم زیادهروی کردی.
لیا: من فقط...
کایل: «فقط» چی؟
لیا: ...میخواستم کمکش کنم.
کایل با اخم نگاهم کرد.
کایل: یه روز خودت رو با همین «میخواستم کمک کنم» از پا درمیاری.
برای چند لحظه چیزی نگفتم.
بعد آروم گفتم:
لیا: ولی نجاتش دادم.
کایل سکوت کرد.
بعد نگاهش نرمتر شد.
کایل: آره... نجاتش دادی.
همون موقع صدای آرامی از پشت سرمون اومد.
سرنا: پس واقعاً تویی...
برگشتم.
لیا: چی؟
سرنا لبخند کوتاهی زد.
سرنا: هیچی.
اما نگاهش هنوز روی دست من بود.
روی جایی که نور سبز جادوی درمانم ناپدید شده بود.
- ۲.۷k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط