پارت پنجم

پارت پنجم

---

**پارت پنجم: فرار به سمتِ سایه‌ها**

ماشین با ترمزِ شدیدی جلویِ عمارتِ بزرگ و سنگیِ جونگ‌کوک متوقف شد. فضایِ حیاط پر از نگهبان‌هایی بود که با دیدنِ ماشینِ رئیس، تعظیم می‌کردند. جونگ‌کوک، با آرامشی ترسناک، درِ ماشین رو باز کرد و پیاده شد تا با یکی از افرادش صحبت کنه.

این، همون فرصتی بود که لیها منتظرش بود.

بدونِ لحظه‌ای درنگ، درِ دیگه ماشین رو باز کرد و با سرعت به سمتِ تاریکیِ حیاطِ عمارت دوید. بوت‌هایِ خزدارش روی سنگ‌فرشِ حیاط صدایِ گنگی تولید می‌کرد و تاپِ قرمزِ چرمی‌اش زیرِ نورِ ماه می‌درخشید. لیها فقط می‌دوید؛ بدون اینکه بدونه مقصد کجاست، فقط می‌خواست از اون فضا و اون مردِ سلطه‌گر دور بشه.

هنوز ده متر هم از ماشین فاصله نگرفته بود که صدایِ قدم‌هایِ سنگین و منظمی رو پشتِ سرش شنید. صدایِ خش‌خشی که از پشتِ بوته‌هایِ بزرگِ حیاط به گوش می‌رسید، ضربانِ قلبش رو به هزار رسوند.

قبل از اینکه بتونه به دیوارِ سنگیِ حیاط برسه، دستی قوی مثلِ فولاد دورِ بازوش پیچید و با یک حرکتِ وحشیانه، اون رو به عقب کشید و به دیوار کوبید. نفسِ لیها در سینه حبس شد.

جونگ‌کوک بود. چشماش تویِ تاریکی مثلِ یک شکارچیِ گرسنه می‌درخشید. نفس‌نفس‌زنان، بازویِ لیها رو اون‌قدر محکم گرفته بود که ردِ انگشت‌هاش روی پوستش باقی می‌موند. جونگ‌کوک با صدایی که از خشمِ محض می‌لرزید، توی صورتش غرید: «فکر کردی اینجا پارکه؟ فکر کردی می‌تونی از قلمروِ من فرار کنی؟»

لیها با دهانی خشک، سعی کرد خودش رو آزاد کنه ولی جونگ‌کوک با دستِ دیگه‌اش راهِ فرار رو با تکیه دادن به دیوار بست. مرد دوباره همون پوزخندِ خطرناک رو زد: «حالا که تصمیم گرفتی بازی کنی، بازی شروع شد. ولی یادت باشه، من اجازه نمیدم هیچ‌وقت این بازی رو ببری.»

جونگ‌کوک با خشونتی که این‌بار متفاوت بود، صورتش رو به صورتِ لیها نزدیک کرد و زمزمه کرد: «امتحانِ فرارت تموم شد، لیها. حالا نوبتِ تنبیهته.»
دیدگاه ها (۱)

### پارت ۸: خنجرِ پنهان در تاریکیبارون به شدت به شیشه‌هایِ ع...

پشت نقاب عشق 💗نویسنده: جئون جنیعصر، جونگ‌کوک با ماشین مشکی‌ا...

THE BLACK CONTRACTقرارداد سیاهP.03 | مردی که مرده بودساعت ۱۰...

۳ پارتی

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟓 ا/ت هنوز به ماشین سیاه خیره...

🖤 عروس مافیا | پارت اولژانر: مافیا، ازدواج اجباری، کل‌کلساعت...

🖤 OBSESSION | وسواسپارت نوزدهم: مردی که هرگز نمُردجونگ‌کوک ا...

چند پارتیپارت۳ا.ت به سرعت درِ شیشه‌ایِ سوپرمارکت را قفل کرد ...

حدود نیم ساعت گذشته بود.بارون هنوز شدید می‌بارید و هر چند دق...

چند پارتیپارت ۲سه روز بود که در آن اتاقِ لعنتی حبس بود. فضای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط