🖤 OBSESSION | وسواس
🖤 OBSESSION | وسواس
پارت نوزدهم: مردی که هرگز نمُرد
جونگکوک اسلحهاش رو به سمت مرد گرفت.
— یه قدم دیگه برداری، این بار مطمئن میشم زنده نمیمونی.
مرد خندید.
— هنوز هم فکر میکنی همهچیز با اسلحه حل میشه، جئون؟
الارا بین نگاه اون دو جابهجا شد. مرد زخمی به نظر میرسید، اما لبخندش بیش از حد مطمئن بود.
— اسمت چیه؟ — الارا پرسید.
مرد نگاهش کرد.
— دنیل. و من کسیام که جونگکوک سه سال پیش باید میکشت.
— چرا نکشتت؟
دنیل لبخندش رو از دست داد و به جونگکوک خیره شد.
— چون اون شب، کسی که دستور قتل منو داده بود، خودِ جونگکوک نبود.
الارا آهسته به سمت جونگکوک برگشت.
— پس کی بود؟
دنیل گوشیای از جیبش بیرون آورد و روی کاپوت ماشین گذاشت.
— کسی که هنوز هر روز کنارش زندگی میکنه.
جونگکوک ماشه رو نکشید، اما انگشتش سفت شد.
— اسم ببر.
— نه. اول باید یه چیزی رو به الارا بگم.
دنیل به او نزدیک شد. جونگکوک فوراً اسلحه رو بالاتر آورد.
— فاصلهات رو حفظ کن.
دنیل ایستاد و مستقیم به الارا نگاه کرد.
— ویکتوریا امشب نمرده، الارا.
سکوت سنگینی حاکم شد.
الارا با ناباوری گفت:
— جسدش رو پیدا کردن!
— جسدی که پیدا کردن، مال ویکتوریا نبود. اون مرگش رو جعل کرده تا از دست کسی فرار کنه که میخواد همهی شاهدها رو از بین ببره.
جونگکوک گوشی رو برداشت. روی صفحه، تصویر دوربین مداربستهای دیده میشد؛ زنی با لباس بیمارستان از در پشتی ساختمانی خارج میشد.
صورت زن واضح بود.
ویکتوریا.
اما چیزی که الارا رو سر جاش میخکوب کرد، مردی بود که چند قدم پشت سر ویکتوریا حرکت میکرد.
پدرش.
الارا گوشی رو از دست جونگکوک کشید.
— این فیلم مال چه زمانیه؟
دنیل جواب داد:
— بیست دقیقه پیش.
الارا نفسش رو حبس کرد.
پدرش زنده بود. و ویکتوریا هم همینطور.
اما قبل از اینکه بتونه سؤال دیگهای بپرسه، صدای شلیک در پارکینگ پیچید.
دنیل روی زمین افتاد.
جونگکوک الارا رو به پشت ماشین کشید و خودش جلوی او قرار گرفت.
— سرت رو پایین نگه دار!
چند گلوله به بدنهی ماشین خورد. وقتی صدای شلیک قطع شد، جونگکوک بلند شد و به سمت دنیل دوید.
مرد هنوز نفس میکشید.
با آخرین توانش، یقهی جونگکوک رو گرفت و زمزمه کرد:
— قاتل… توی خونهی خودته…
بعد دستش رها شد.
جونگکوک برای چند ثانیه بیحرکت موند.
تلفنش لرزید.
پیامی از شمارهی محافظ ارشدش بود:
«قربان، یه مشکل داریم. یکی از افراد خودتون، الارا رو بهعنوان هدف شمارهی یک ثبت کرده.»
جونگکوک به الارا نگاه کرد.
این بار، دشمن فقط گذشتهشون رو نمیشناخت.
دشمن، تمام حرکاتشون رو از داخل تشکیلات جونگکوک کنترل میکرد. 🖤
پارت نوزدهم: مردی که هرگز نمُرد
جونگکوک اسلحهاش رو به سمت مرد گرفت.
— یه قدم دیگه برداری، این بار مطمئن میشم زنده نمیمونی.
مرد خندید.
— هنوز هم فکر میکنی همهچیز با اسلحه حل میشه، جئون؟
الارا بین نگاه اون دو جابهجا شد. مرد زخمی به نظر میرسید، اما لبخندش بیش از حد مطمئن بود.
— اسمت چیه؟ — الارا پرسید.
مرد نگاهش کرد.
— دنیل. و من کسیام که جونگکوک سه سال پیش باید میکشت.
— چرا نکشتت؟
دنیل لبخندش رو از دست داد و به جونگکوک خیره شد.
— چون اون شب، کسی که دستور قتل منو داده بود، خودِ جونگکوک نبود.
الارا آهسته به سمت جونگکوک برگشت.
— پس کی بود؟
دنیل گوشیای از جیبش بیرون آورد و روی کاپوت ماشین گذاشت.
— کسی که هنوز هر روز کنارش زندگی میکنه.
جونگکوک ماشه رو نکشید، اما انگشتش سفت شد.
— اسم ببر.
— نه. اول باید یه چیزی رو به الارا بگم.
دنیل به او نزدیک شد. جونگکوک فوراً اسلحه رو بالاتر آورد.
— فاصلهات رو حفظ کن.
دنیل ایستاد و مستقیم به الارا نگاه کرد.
— ویکتوریا امشب نمرده، الارا.
سکوت سنگینی حاکم شد.
الارا با ناباوری گفت:
— جسدش رو پیدا کردن!
— جسدی که پیدا کردن، مال ویکتوریا نبود. اون مرگش رو جعل کرده تا از دست کسی فرار کنه که میخواد همهی شاهدها رو از بین ببره.
جونگکوک گوشی رو برداشت. روی صفحه، تصویر دوربین مداربستهای دیده میشد؛ زنی با لباس بیمارستان از در پشتی ساختمانی خارج میشد.
صورت زن واضح بود.
ویکتوریا.
اما چیزی که الارا رو سر جاش میخکوب کرد، مردی بود که چند قدم پشت سر ویکتوریا حرکت میکرد.
پدرش.
الارا گوشی رو از دست جونگکوک کشید.
— این فیلم مال چه زمانیه؟
دنیل جواب داد:
— بیست دقیقه پیش.
الارا نفسش رو حبس کرد.
پدرش زنده بود. و ویکتوریا هم همینطور.
اما قبل از اینکه بتونه سؤال دیگهای بپرسه، صدای شلیک در پارکینگ پیچید.
دنیل روی زمین افتاد.
جونگکوک الارا رو به پشت ماشین کشید و خودش جلوی او قرار گرفت.
— سرت رو پایین نگه دار!
چند گلوله به بدنهی ماشین خورد. وقتی صدای شلیک قطع شد، جونگکوک بلند شد و به سمت دنیل دوید.
مرد هنوز نفس میکشید.
با آخرین توانش، یقهی جونگکوک رو گرفت و زمزمه کرد:
— قاتل… توی خونهی خودته…
بعد دستش رها شد.
جونگکوک برای چند ثانیه بیحرکت موند.
تلفنش لرزید.
پیامی از شمارهی محافظ ارشدش بود:
«قربان، یه مشکل داریم. یکی از افراد خودتون، الارا رو بهعنوان هدف شمارهی یک ثبت کرده.»
جونگکوک به الارا نگاه کرد.
این بار، دشمن فقط گذشتهشون رو نمیشناخت.
دشمن، تمام حرکاتشون رو از داخل تشکیلات جونگکوک کنترل میکرد. 🖤
- ۸۵
- ۰۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط