پارت ۲۶۶
پارت ۲۶۶
مادر مهربون و مظلومش
همیشه شاهد کتک خوردن های مادرش بود پدرش هر شب مست میومد خونه ، اونموقع پیش پدربزرگش زندگی نمی کردن....اونموقع پدرش منتظر یه چیز اشتباه بود که بدنش رو سیاه و کبود کنه ، البته که اگرم اشتباهی نمیکرد باید کتک میخورد ، اون فقط چهار سالش بود...پدرش از یه پسر بچه ی چهارساله میخواست تا مثب خودش باشه ، جلوش با زنای دیگه میخوابید ، مادرش رو اذیت میکرد جلوش آدم های زیادی رو به قتل میرسوند تا اونهم در اینده مثل خودش بشه ، از اونموقع تهدیدش کرد ، تهدیدش کرد که اگر یکبار دیگه به مادرش بگه مامان ، یا دوسش داشته باشه و ازش حمایت کنه ، دیگه هیچوقت نمیتونه مادرشو ببینه ، یه شب که باباش با یه زن جوون که به نظر میومد ۱۷ یا ۱۸ سالشه میاد خونه...دست به دست هم...میگه این زنمه...از این به بعد این زن خانم خونه اس و مادر پسر بچه هم خدمتکارش...پسر بچه اون شب دلو میزنه به دریا و میره عمارت پدربزرگش به خیال اینکه پدربزرگش پشتشو میگیره...میره پیشش و تمام جریانارو تعریف میکنه ولی پدر بزرگش میگیرتش زیر بار کتک....چرا ؟ چونکه وقتی داشت تعریف میکرد اشک از چشمش میومد... میگفت نوه ی من حق نداره گریه کنه و از این به بعد اگر ببینم اشک از چشمت بیاد دیگه نوه ای به اسم تو ندارم....از اون به بعد علاوه بر پدرش مادر خوندشم اذیتش میکرد ، تویه انباری زندانیش میکرد گاهی اوقات اجازه نمیداد غذا بخوره و خیلی چیزای دیگه....تا اینکه یه روز پدرش به اصرار های مادر خوندش گفت که به عمارت پدربزرگش نقل مکان کنن و خب از اون به بعد ازار و اذیتاش بیشتر شد تا اینکه...
با دیدن چهره ی غرق در خوابش دیگه ادامه ندادم ، بوسه ای روی موهاش گذاشتم و کنارش روی تخت دراز کشیدم
مادر مهربون و مظلومش
همیشه شاهد کتک خوردن های مادرش بود پدرش هر شب مست میومد خونه ، اونموقع پیش پدربزرگش زندگی نمی کردن....اونموقع پدرش منتظر یه چیز اشتباه بود که بدنش رو سیاه و کبود کنه ، البته که اگرم اشتباهی نمیکرد باید کتک میخورد ، اون فقط چهار سالش بود...پدرش از یه پسر بچه ی چهارساله میخواست تا مثب خودش باشه ، جلوش با زنای دیگه میخوابید ، مادرش رو اذیت میکرد جلوش آدم های زیادی رو به قتل میرسوند تا اونهم در اینده مثل خودش بشه ، از اونموقع تهدیدش کرد ، تهدیدش کرد که اگر یکبار دیگه به مادرش بگه مامان ، یا دوسش داشته باشه و ازش حمایت کنه ، دیگه هیچوقت نمیتونه مادرشو ببینه ، یه شب که باباش با یه زن جوون که به نظر میومد ۱۷ یا ۱۸ سالشه میاد خونه...دست به دست هم...میگه این زنمه...از این به بعد این زن خانم خونه اس و مادر پسر بچه هم خدمتکارش...پسر بچه اون شب دلو میزنه به دریا و میره عمارت پدربزرگش به خیال اینکه پدربزرگش پشتشو میگیره...میره پیشش و تمام جریانارو تعریف میکنه ولی پدر بزرگش میگیرتش زیر بار کتک....چرا ؟ چونکه وقتی داشت تعریف میکرد اشک از چشمش میومد... میگفت نوه ی من حق نداره گریه کنه و از این به بعد اگر ببینم اشک از چشمت بیاد دیگه نوه ای به اسم تو ندارم....از اون به بعد علاوه بر پدرش مادر خوندشم اذیتش میکرد ، تویه انباری زندانیش میکرد گاهی اوقات اجازه نمیداد غذا بخوره و خیلی چیزای دیگه....تا اینکه یه روز پدرش به اصرار های مادر خوندش گفت که به عمارت پدربزرگش نقل مکان کنن و خب از اون به بعد ازار و اذیتاش بیشتر شد تا اینکه...
با دیدن چهره ی غرق در خوابش دیگه ادامه ندادم ، بوسه ای روی موهاش گذاشتم و کنارش روی تخت دراز کشیدم
- ۷.۹k
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط