Part 6(Attachment)

Part 6(Attachment)
فیلیکس بعد رفتن پدرش خودش کار میکرد ، بعد اون اتفاق تمام مسئولیت های خونه گردن فیلیکس بود.
وقتی ۵ سالش بود پدر و مادرش مدام دعوا میکردن... تنها خاطرات بچگی فیلیکس دعوا های پدر و مادرش بود.. هنوز هم ترما های بچگیش میان سراغش ، و این برای فیلیکس خیلی اعذاب اوره..
یادشه که وقتی بچه بود باباش م*ست به خونه برمی‌گشت و باحال بدش با مامانش دعوا میکرد‌‌

۱۱سال پیش=
فیلیکس تو اتاق به در تکیه داده بود و گوشاش رو گرفته بود ، اما هنوز صدا هارو میشنید ، لحظه ای صدای شکستن شیشه اومد ، فورا از اتاق بیرون رفت و دید که پدرش شیشه بطری رو روی میز کوبیده..
بابا ،با اعصابنیت از اون‌جا دور شد و فیلیکس با گریه به سمتش رفت،:

بابا.. هق.. لطفا دیگه با مامان دعوا نکن.. هق..

بابا به سرعت فیلیکس رو پس زد و گفت:
گمشو اونور..تو فقط یه بار اضافی رو دوشمون بودی..
فیلیکس از روی زمین بلند شد و به ست مامانش رفت.:

مامان ..ترخدا. هق.. با باا دعوا نکن.. دیگه اعصبانی نشو..هق..

مامانش که به یجا خیره شده بود خیلی آروم گفت.:
کاش هیچوقت به دنیا نیاورده بودمت..

فیلیکس اون شب فقط گریه کرد، ولی بعد کم کم عادت کرد و سعی کرد باهاش کنار بیاد..
چون دیگه کاری از دستش بر نمیومد..
دیدگاه ها (۰)

رمان سوم پارت چهار دهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> داخل ات...

𝖬𝗒 𝖯𝖺𝗋𝖺𝗆𝗈𝗎𝗉𝖯𝖺𝗋𝗍:②پدرِ ربکا با صدایی که از ته چاه میومد درخوا...

پارت ۱شوگا فقط ۴ سالش بود و خانواده و روز های خیلی خوبی داشت...

روباه کوچولوی من پارت دو 😣꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو دازای داشت گر...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p22اما جونگکوک نم...

برده عمارت جئون

پارت ششمسه روز بعد جونگکوک: نه نههه کمککک کمکم کنید ( گریههه...

دیو و دلبر پارت ۱۱ مامان موهامو پشت گوشم میزد -آروم باش دختر...

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

عشق بی پیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط