{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی اسب پیرمردی فرار کرد، مردم گفتند:چقدر بدشانسی!

روزی اسب پیرمردی فرار کرد، مردم گفتند:چقدر بدشانسی!
پیر مرد گفت:ازکجا معلوم.
فردا اسب پیر مرد با چند اسب وحشی برگشت.
مردم گفتند:چقدر خوش شانسی!
پیرمرد گفت:از کجا معلوم.
پسر پیرمرد از روی یکی از اسبها افتاد و پایش شکست.
مردم گفتند: چقدر بدشانسی!
پیرمرد گفت از کجا معلوم!
فردایش از شهر آمدند و تمام مردهای جوان را به جنگ بردند به جز پسر پیرمرد که پایش شکسته بود.
مردم گفتند:چقدر خوش شانسی!
پیرمرد گفت:از کجا معلوم!
...زندگی پر از خوش شانسی ها و بدشانسی های ظاهری است، شاید بدترین بدشانسی های امروزتان مقدمه خوش شانسی های فردایتان باشد.
از کجا معلوم!!!صبح زیباتون بخیر
دیدگاه ها (۶)

هرچه میروم،نمیرسم !گاهی با خود فکرمیکنم نکند من باشم،کلاغ آخ...

بهترینارو واستون ارزو میکنم

دنیای عجیبی شده است . . .برای دروغ هایمان ،خدا را قسم میخوری...

خخخخخخخ

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘part 2 سایه و وسوسهم.ل : لیویا چند سال ...

روزی اسب پیرمردی فرار کرد، مردم گفتند: چقدر بدشانسی!پیر مرد ...

روزی اسب پیرمردی فرار کرد، مردم گفتند: چقدر بدشانسی!پیر مرد ...

روزی اسب پیرمردی فرار کرد ، مردم گفتند : چقدر بدشانسی!پیر مر...

این متن خیلی زیباست👌 روزی اسب پیرمردی فرار کرد، مردم گفتند: ...

روزی اسب پیرمردی فرار کرد، مردم گفتند:چقدر بدشانسی!پیر مرد گ...

روزی اسب پیرمردی فرار کرد، مردم گفتند: چقدر بدشانسی!پیر مرد ...

روزی اسب پیرمردی فرار کرد، مردم گفتند:چقدر بدشانسی!پیر مرد گ...

روزی اسب پیرمردی فرار کرد، مردم گفتند:چقدر بدشانسی!پیر مرد گ...

S.Arash.B تفکر...روزی اسب پیرمردی فرار کرد، مردم گفتند:چقدر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط