### اپیلوگ: ردپای آرامش در شنهای ساحل
### اپیلوگ: ردپای آرامش در شنهای ساحل
پنج سال بعد...
صدای برخورد موجها به ساحل، با بوی قهوهی تازهدم قاطی شده بود. کافهی کوچیک و چوبیشون تو یه شهر ساحلی آروم، پاتوق محلیها شده بود. خبری از مافیا، بادیگارد و اون استرسهای خفهکننده نبود.
لینا پیشبند سرمهایش رو باز کرد و روی صندلی پشت پیشخون نشست. هوای خنکِ بهاری از پنجرهی باز تو میاومد و موهاش رو تکون میداد. همون موقع، در پشتی کافه باز شد و جونگکوک با یه سبد پر از توتفرنگیهای تازه اومد تو. تیپش کاملاً عوض شده بود؛ یه هودیِ گشادِ مشکی پوشیده بود با یه شلوار بگی راحت، و موهاش اونقدر بلند شده بود که کمی روی چشماش میریخت. یه تیپ کاملاً کژوال و نرم، دقیقا همونطوری که لینا همیشه دوست داشت.
جونگکوک سبد رو گذاشت رو میز و با یه لبخند دندوننما که چالِ گونهش رو معلوم میکرد، گفت: «بیا، اینم از خریدای امروز. پیرمردِ میوهفروش کلی سفارشت رو کرد.»
لینا خندید و یه توتفرنگی برداشت و گذاشت دهنِ کوکی. «خسته نباشی آقای باریستا.»
جونگکوک دستش رو دور کمر لینا حلقه کرد و سرش رو گذاشت رو شونهاش. تو همین گیر و دار، صدای زنگوله درِ کافه اومد. پستچیِ محله بود. یه پاکت کاهی کوچیک رو گذاشت رو میز، لبخند زد و رفت. هیچ اسم و آدرسی روش نبود.
لینا با تعجب پاکت رو باز کرد. توش فقط یه عکس پولاروید از یه منظرهی برفی تو یه کشورِ دور بود، و پشتش با یه خطِ آشنا و مرتب نوشته شده بود:
*«شنیدم قهوههاتون معروف شده. هنوزم حواسم بهتون هست. مراقبِ خودتون باشین. - V»*
نگاه لینا و جونگکوک به هم گره خورد. یه لبخند محو و پر از آرامش رو لبای جفتشون نشست. تهیونگ زنده بود، قدرتمند بود، و بالاخره با خودش و گذشتهشون کنار اومده بود و اون برادریِ قدیمی رو تو قلبش بخشیده بود.
جونگکوک عکس رو روی تابلوی اعلانات کوچیکِ پشت پیشخون، کنار بقیهی عکسهای یادگاریشون چسبوند. بعد برگشت سمت لینا، دستاش رو گرفت و تو چشماش نگاه کرد. چشمایی که حالا فقط توش عشق بود و یه زندگیِ آروم.
«میدونی...» جونگکوک آروم زمزمه کرد و فاصلهشون رو کم کرد تا پیشونیش رو به پیشونی لینا بچسبونه، «گاهی اوقات فکر میکنم اون شب تو اسکله، من نمردم... بلکه تازه متولد شدم. چون زندگیِ واقعیِ من از لحظهای شروع شد که با تو از اون تاریکی زدم بیرون.»
لینا لبخند زد و آروم لبهاش رو بوسید؛ یه بوسهی کوتاه و شیرین که بوی قهوه و توتفرنگی میداد. «منم همینطور، کوکی... منم همینطور.»
بیرون کافه، خورشید داشت غروب میکرد و نورِ طلاییش تمامِ ساحل رو روشن کرده بود. اونا از تاریکترین سایهها گذشته بودن تا بالاخره به این نور برسن؛ نوری که حالا تا ابد مالِ خودشون بود. 🌅💛
***
**تموم شد! 😭😭
چطور بود؟
پنج سال بعد...
صدای برخورد موجها به ساحل، با بوی قهوهی تازهدم قاطی شده بود. کافهی کوچیک و چوبیشون تو یه شهر ساحلی آروم، پاتوق محلیها شده بود. خبری از مافیا، بادیگارد و اون استرسهای خفهکننده نبود.
لینا پیشبند سرمهایش رو باز کرد و روی صندلی پشت پیشخون نشست. هوای خنکِ بهاری از پنجرهی باز تو میاومد و موهاش رو تکون میداد. همون موقع، در پشتی کافه باز شد و جونگکوک با یه سبد پر از توتفرنگیهای تازه اومد تو. تیپش کاملاً عوض شده بود؛ یه هودیِ گشادِ مشکی پوشیده بود با یه شلوار بگی راحت، و موهاش اونقدر بلند شده بود که کمی روی چشماش میریخت. یه تیپ کاملاً کژوال و نرم، دقیقا همونطوری که لینا همیشه دوست داشت.
جونگکوک سبد رو گذاشت رو میز و با یه لبخند دندوننما که چالِ گونهش رو معلوم میکرد، گفت: «بیا، اینم از خریدای امروز. پیرمردِ میوهفروش کلی سفارشت رو کرد.»
لینا خندید و یه توتفرنگی برداشت و گذاشت دهنِ کوکی. «خسته نباشی آقای باریستا.»
جونگکوک دستش رو دور کمر لینا حلقه کرد و سرش رو گذاشت رو شونهاش. تو همین گیر و دار، صدای زنگوله درِ کافه اومد. پستچیِ محله بود. یه پاکت کاهی کوچیک رو گذاشت رو میز، لبخند زد و رفت. هیچ اسم و آدرسی روش نبود.
لینا با تعجب پاکت رو باز کرد. توش فقط یه عکس پولاروید از یه منظرهی برفی تو یه کشورِ دور بود، و پشتش با یه خطِ آشنا و مرتب نوشته شده بود:
*«شنیدم قهوههاتون معروف شده. هنوزم حواسم بهتون هست. مراقبِ خودتون باشین. - V»*
نگاه لینا و جونگکوک به هم گره خورد. یه لبخند محو و پر از آرامش رو لبای جفتشون نشست. تهیونگ زنده بود، قدرتمند بود، و بالاخره با خودش و گذشتهشون کنار اومده بود و اون برادریِ قدیمی رو تو قلبش بخشیده بود.
جونگکوک عکس رو روی تابلوی اعلانات کوچیکِ پشت پیشخون، کنار بقیهی عکسهای یادگاریشون چسبوند. بعد برگشت سمت لینا، دستاش رو گرفت و تو چشماش نگاه کرد. چشمایی که حالا فقط توش عشق بود و یه زندگیِ آروم.
«میدونی...» جونگکوک آروم زمزمه کرد و فاصلهشون رو کم کرد تا پیشونیش رو به پیشونی لینا بچسبونه، «گاهی اوقات فکر میکنم اون شب تو اسکله، من نمردم... بلکه تازه متولد شدم. چون زندگیِ واقعیِ من از لحظهای شروع شد که با تو از اون تاریکی زدم بیرون.»
لینا لبخند زد و آروم لبهاش رو بوسید؛ یه بوسهی کوتاه و شیرین که بوی قهوه و توتفرنگی میداد. «منم همینطور، کوکی... منم همینطور.»
بیرون کافه، خورشید داشت غروب میکرد و نورِ طلاییش تمامِ ساحل رو روشن کرده بود. اونا از تاریکترین سایهها گذشته بودن تا بالاخره به این نور برسن؛ نوری که حالا تا ابد مالِ خودشون بود. 🌅💛
***
**تموم شد! 😭😭
چطور بود؟
- ۷۷۱
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط