پارت ۱۰۰
جرعه دیگهای از مشروب تو دستش که محرم تنهایی هاش شده بود رو یک نفس نوشید
با خودش فکر میکرد،چیشد که اینطور شد،چیدش که به این حال و روز افتادن،اصلا بخاطر چی؟
همش بخاطر یه نوشته مزخرف؟ بخاطر یه نوشته زندگی عزیز ترینش به خطر افتاد؟
سوزشی تو گلوش ناشی از الکل داخل نوشیدنی به وجود اومد و فکر های آشفتهاش رو آشفته تر کرد
با گر گرفتن بدنش دکمه های پیرهنش رو باز کرد و از برخورد هوای خنک خونه به بدنش هیسای کشید
با اینکه عزیزش الان زیر همین سقف بود اما از هرروز ازش دور تر بود
تلو تلو خوران بلتد شد تا خودش رو کنار عزیز دوردونهاش جا کنه
عزیز دوردونهای که حالا بی وفا شده بود و اون رو از خودش میروند
نمیدونست
نمیدونست چه بلایی توی اون مکان نحس اتفاق افتاده که چویا انقدر ازش دوری میکنه و حتی چیزی بهش نمیگه
اما قرار نی این ندونستن ادامه داشته باشه چون به زودی میفهمید چه اتفاقی افتاده
دستگیره در رو کشید و بدون در زدن وارد اتاق شد
اگر در حالت عادی بود از فاصلهای که چویا گذاشته بود
فراتر نمیرفت
اما کی رو میخواست گول بزنه از اون روز به بعد هیچی عادی نبود
روی زمین کنار تخت نشست و نگاه دلتنگش رو به جسم زیر پتو داد
نمیدونست بیداره یا خواب اما ریسک نکرد تا بیدارش کنه
دازای:تا کی میخوای نگاهت رو ازم دریغ کنی؟ تا کی باید قلبم رو با مشروب آروم کنم وقتی که تنها راه آروم کردنش تویی؟
شده بود عادت چند وقتشون که موحنایی رو تخت بخوابه و موقهوهای از دور اون رو نگاه کنه و تو دلش به حال تخت غبطه بخوره که میتونه جسم ظریف معشوقش رو لمس کنه ولی اون نه
دازای با لب های لرزون لب زد:تو...تو حتی نمیزاری صدات رو بشنوم بنظر...بنظرت این یه کم نامردی نیست؟ فقط جسمت کنارمه و جز اون چیزی دیگهای از تو کنارم نیست...نه که...نه که ناشکر باشم من هر لحظه بابت اینکه کنارمی خوشحالم و شاکر.
چویا:حتی..حتی اگر این طوری کنارت برگشتم؟
با صدای گرفتهای که شنید سرش رو برگردوند و تیله های تیرهای که چند وقت بود از دیدنشون محروم بود رو دید و تنها حسی که داشت خوشحالی بود خوشخالی اینکه بالاخره صداش رو شنید
هر چند کم و کوتاه ، و هرچند تلخ
اما به همین هم راضی بود
همینطور توی فکر و خیالش غرقبود که صدا گرفته و ضعیف چویا اون رو به دنیای واقعی برگردوند
چویا:جواب منو بده دازای اوسامو حتی با این شرایط باز هم شکر میکنی که کنارتم؟
حرفاش اخمی عمیق روی ابرو های دازای ایجاد کرد
با شَک و تردید پرسید: من...منظورت چیه چویا؟چرا اینطور میگی؟من همیشه از داشتن تو خوشحالم چه قبلا چه حالا
حتی اگر باهام سرد باشی محلم نذاری و خودت رو ازم دریغ کنی اما من هیچ وقت_
چویا:هیچ وقت چی؟ها؟هیچ وقت چی؟ بزار من بگم هیچ وقت نمیتونی من قبلی رو داشته باشی هیچ وقت نمیتونی اون چویا ناکاهارای لعنتی رو برگردونی هیچ وقت نمیتونیم دوباره مثل سابق بشیم فهمیدی؟؟؟
با هر کلمهای که میگفت صداش بلند و بلند تر میشد
و نمیدونست چه بلایی سر قلب بیجنبه دازای میاورد
قلبی که بعد از مدت ها از شنیدن صدای عزیزکش بالاخره تند و گوپ گوپ گوپ مانند میزد
اما منظور چویا چی بود؟
چرا اینا رو میگفت؟
دازای:منظورت چیه.....
《یک هفته پیش》
《خونه متروکه》
با شونهاش رو به دیوار کوبوند
کوبوند
کوبوند
و کوبوند
بالاخره مانعی که بین خودش و موحنایی بود رو کنار زد
صحنهای رو دید که فکر میکرد خوابه فکر میکرد خیاله
چویا همراه با صندلی که بهش بسته شده بود روی زمین افتاده بود
بالاتنه برهنهاش پر از کبودی های ریز و درشت بنفش بود دهنش با پارچه کلفتی بسته شده بود
حتم داشت که گوشه دهنش هم پاره شده بود چون لکههایی از خون روی پارچه مشهود بود
پا تند کرد و کنار جسم بی جون که همچنان سرش رو برای علامت دادن به زمین میکوبید نشست
تمام طناب هایی باعث زخمی شدن بدن عزیزکش کرد رو باز کرد و با تمام وجود اون رو به آغوش خودش کشید
لرزش بدن چویا رو درون آغوش خودش حس کرد و روحش دوباره به زانو در اومد
چه بلایی سر عزیز ترینش آورده بودن که اینطور درون آغوش امنش هم میلرزید؟
با مهربونانه ترین لحن برای اینکه لرزش چویا رو کم کنه لب زد:چ...چویا آروم باش منم..دازای دکل مخابراطی تو....انقدر نلرز دیگه جات امنه من پیشتم لطفا
دازای میگفت و سعی میکرد جسم لرزون چویا رو آروم کنه اما نمیدونست حالا اون مو حنایی از تمام آغوش ها فراریه
سعی کرد از میون بازو های دازای خودش رو بیرون بکشه اما ضعف بدنیش بهش این اجازه رو نداد و دوباره سرجاش برگشت
اینم دوتا پارت نظر و لایک یادتون نره🧡
با خودش فکر میکرد،چیشد که اینطور شد،چیدش که به این حال و روز افتادن،اصلا بخاطر چی؟
همش بخاطر یه نوشته مزخرف؟ بخاطر یه نوشته زندگی عزیز ترینش به خطر افتاد؟
سوزشی تو گلوش ناشی از الکل داخل نوشیدنی به وجود اومد و فکر های آشفتهاش رو آشفته تر کرد
با گر گرفتن بدنش دکمه های پیرهنش رو باز کرد و از برخورد هوای خنک خونه به بدنش هیسای کشید
با اینکه عزیزش الان زیر همین سقف بود اما از هرروز ازش دور تر بود
تلو تلو خوران بلتد شد تا خودش رو کنار عزیز دوردونهاش جا کنه
عزیز دوردونهای که حالا بی وفا شده بود و اون رو از خودش میروند
نمیدونست
نمیدونست چه بلایی توی اون مکان نحس اتفاق افتاده که چویا انقدر ازش دوری میکنه و حتی چیزی بهش نمیگه
اما قرار نی این ندونستن ادامه داشته باشه چون به زودی میفهمید چه اتفاقی افتاده
دستگیره در رو کشید و بدون در زدن وارد اتاق شد
اگر در حالت عادی بود از فاصلهای که چویا گذاشته بود
فراتر نمیرفت
اما کی رو میخواست گول بزنه از اون روز به بعد هیچی عادی نبود
روی زمین کنار تخت نشست و نگاه دلتنگش رو به جسم زیر پتو داد
نمیدونست بیداره یا خواب اما ریسک نکرد تا بیدارش کنه
دازای:تا کی میخوای نگاهت رو ازم دریغ کنی؟ تا کی باید قلبم رو با مشروب آروم کنم وقتی که تنها راه آروم کردنش تویی؟
شده بود عادت چند وقتشون که موحنایی رو تخت بخوابه و موقهوهای از دور اون رو نگاه کنه و تو دلش به حال تخت غبطه بخوره که میتونه جسم ظریف معشوقش رو لمس کنه ولی اون نه
دازای با لب های لرزون لب زد:تو...تو حتی نمیزاری صدات رو بشنوم بنظر...بنظرت این یه کم نامردی نیست؟ فقط جسمت کنارمه و جز اون چیزی دیگهای از تو کنارم نیست...نه که...نه که ناشکر باشم من هر لحظه بابت اینکه کنارمی خوشحالم و شاکر.
چویا:حتی..حتی اگر این طوری کنارت برگشتم؟
با صدای گرفتهای که شنید سرش رو برگردوند و تیله های تیرهای که چند وقت بود از دیدنشون محروم بود رو دید و تنها حسی که داشت خوشحالی بود خوشخالی اینکه بالاخره صداش رو شنید
هر چند کم و کوتاه ، و هرچند تلخ
اما به همین هم راضی بود
همینطور توی فکر و خیالش غرقبود که صدا گرفته و ضعیف چویا اون رو به دنیای واقعی برگردوند
چویا:جواب منو بده دازای اوسامو حتی با این شرایط باز هم شکر میکنی که کنارتم؟
حرفاش اخمی عمیق روی ابرو های دازای ایجاد کرد
با شَک و تردید پرسید: من...منظورت چیه چویا؟چرا اینطور میگی؟من همیشه از داشتن تو خوشحالم چه قبلا چه حالا
حتی اگر باهام سرد باشی محلم نذاری و خودت رو ازم دریغ کنی اما من هیچ وقت_
چویا:هیچ وقت چی؟ها؟هیچ وقت چی؟ بزار من بگم هیچ وقت نمیتونی من قبلی رو داشته باشی هیچ وقت نمیتونی اون چویا ناکاهارای لعنتی رو برگردونی هیچ وقت نمیتونیم دوباره مثل سابق بشیم فهمیدی؟؟؟
با هر کلمهای که میگفت صداش بلند و بلند تر میشد
و نمیدونست چه بلایی سر قلب بیجنبه دازای میاورد
قلبی که بعد از مدت ها از شنیدن صدای عزیزکش بالاخره تند و گوپ گوپ گوپ مانند میزد
اما منظور چویا چی بود؟
چرا اینا رو میگفت؟
دازای:منظورت چیه.....
《یک هفته پیش》
《خونه متروکه》
با شونهاش رو به دیوار کوبوند
کوبوند
کوبوند
و کوبوند
بالاخره مانعی که بین خودش و موحنایی بود رو کنار زد
صحنهای رو دید که فکر میکرد خوابه فکر میکرد خیاله
چویا همراه با صندلی که بهش بسته شده بود روی زمین افتاده بود
بالاتنه برهنهاش پر از کبودی های ریز و درشت بنفش بود دهنش با پارچه کلفتی بسته شده بود
حتم داشت که گوشه دهنش هم پاره شده بود چون لکههایی از خون روی پارچه مشهود بود
پا تند کرد و کنار جسم بی جون که همچنان سرش رو برای علامت دادن به زمین میکوبید نشست
تمام طناب هایی باعث زخمی شدن بدن عزیزکش کرد رو باز کرد و با تمام وجود اون رو به آغوش خودش کشید
لرزش بدن چویا رو درون آغوش خودش حس کرد و روحش دوباره به زانو در اومد
چه بلایی سر عزیز ترینش آورده بودن که اینطور درون آغوش امنش هم میلرزید؟
با مهربونانه ترین لحن برای اینکه لرزش چویا رو کم کنه لب زد:چ...چویا آروم باش منم..دازای دکل مخابراطی تو....انقدر نلرز دیگه جات امنه من پیشتم لطفا
دازای میگفت و سعی میکرد جسم لرزون چویا رو آروم کنه اما نمیدونست حالا اون مو حنایی از تمام آغوش ها فراریه
سعی کرد از میون بازو های دازای خودش رو بیرون بکشه اما ضعف بدنیش بهش این اجازه رو نداد و دوباره سرجاش برگشت
اینم دوتا پارت نظر و لایک یادتون نره🧡
- ۸.۷k
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط