{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#باور

#باور


روزی خروسی بود که ازدواج کرد و پس از مدتی صاحب چندین جوجه ی زیبا شد آنها خانواده ای شاد و خوشبخت بودند جوجه ها فکر می کردند که پدرشان نیرومندترین موجود جهان است و همسر او نیز چنین نظری داشت .
جوجه ها دیده بودند که هر روز صبح با آواز پدر خورشید طلوع می کند.و می پنداشتند بدون آواز پدر خورشید بر نخواهد آمد و می دانستند که بدون خورشید اتفاق شومی خواهد افتاد .
روزی خروس مریض شد او سرما خورد و نتوانست بانگ صبحگاهی خود را سر دهد , در نتیجه در بستر افتاد و مرغ و جوجه ها پنداشتند که آن روز آخرین روز حیات زمینیان است.و ناامیدانه منتظر بودند تا به چشم خود مشاهده کنند که بر سر دنیای بدون خورشید چه خواهد آمد. آن روز صبح خورشید طبق معمول طلوع کرد و آنها از این که خورشید بدون آواز خروس بیرون آمده بسیار شگفت زده شدند.
اما کمی بعد فهمیدند که خورشید بخاطر صدای خروس طلوع نمی کند
و این خروس است که به شکرانه ی طلوع خورشید آواز سر می دهد .

بد نیست بعضی وقت ها باورهایمان را مورد بازبینی قرار دهیم.


#زنده_باد_خـــــــروس...!!!
دیدگاه ها (۹)

پدرم نیست ...

✍حکایت عاقبت دغلمرد ثروتمندی گله ای گوسفند داشت.شبها شیر گوس...

آوای شبپارت ۱ویو نویسندهسرما ی زمستان موهای موج دار انیا را ...

P : 25

p23صدای پسرش هنوز در گوشش بود.اما همین که در عمارت بسته شد، ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p90صبح...نور خورشید از پنجره‌ی بلند اتاق...

LESSON

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط