....پارت یازدهم.....
part:11
پارت ۱۱ — زندگی جدید
صبح روز بعد...
سوهی آرام چشمهایش را باز کرد.
چند لحظه به سقف خیره ماند.
اتاق هنوز برایش غریبه بود.
چند ساعت بیشتر از ازدواجش با یونگی نگذشته بود، اما هنوز نمیتوانست باور کند که واقعاً همسر او شده.
سوهی نشست و به دستش نگاه کرد.
حلقه هنوز روی انگشتش بود.
آرام زیر لب گفت:
— سورا...
نفس عمیقی کشید.
— چرا منو توی همچین موقعیتی گذاشتی؟
جوابی نبود.
سوهی از تخت پایین آمد و لباسش را مرتب کرد.
اتاقی که در آن خوابیده بود، اتاق خودش بود.
یونگی دیشب حتی وارد آن نشده بود.
از همان اول گفته بود که هرکدام اتاق جداگانهای خواهند داشت.
سوهی در را باز کرد و وارد راهرو شد.
عمارت در سکوت بود.
چند خدمتکار مشغول کار بودند.
یکی از آنها با دیدن سوهی سرش را پایین آورد.
— صبح بخیر، خانم.
سوهی لبخند کوچکی زد.
— صبح بخیر.
به سمت پلهها رفت.
اما قبل از اینکه پایین برود، صدای آرامی از انتهای راهرو شنید.
برگشت.
یونا کنار پنجره نشسته بود.
دختر کوچولو عروسکش را در آغوش گرفته بود و بیرون را نگاه میکرد.
سوهی آرام نزدیکش شد.
کنارش نشست.
— صبح بخیر، یونا.
یونا سرش را برگرداند.
چند ثانیه به سوهی نگاه کرد.
سوهی لبخند زد.
— خوابت خوب بود؟
یونا چیزی نگفت.
فقط شانههایش را کمی بالا انداخت.
سوهی متوجه شد.
— هنوز با من راحت نیستی؟
یونا نگاهش را پایین انداخت.
سوهی لبخند زد.
— اشکالی نداره.
دستش را جلو برد و عروسک کوچکی را که کنار یونا افتاده بود برداشت.
— این مال توئه؟
یونا سر تکان داد.
سوهی عروسک را به او داد.
— بفرما.
یونا عروسک را گرفت.
برای لحظهای به سوهی نگاه کرد.
بعد خیلی آرام لبخند زد.
سوهی هم لبخند زد.
اما همان لحظه صدای قدمهایی از پشت سرشان آمد.
یونگی.
سوهی برگشت.
یونگی با لباس رسمی مشکی از پلهها پایین میآمد.
نگاهش برای لحظهای روی سوهی و یونا ثابت ماند.
— صبح بخیر.
سوهی جواب داد:
— صبح بخیر.
یونگی نگاهش را به یونا دوخت.
— یونا، صبحانه آمادهست.
یونا سرش را پایین انداخت.
سوهی متوجه شد.
اما چیزی نگفت.
یونگی چند قدم جلو آمد.
— بیا.
یونا تکان نخورد.
یونگی چند ثانیه منتظر ماند.
بعد بدون اینکه اصرار کند، گفت:
— باشه.
و خودش به سمت پلهها رفت.
سوهی به یونا نگاه کرد.
دختر کوچولو هنوز ساکت بود.
سوهی آرام گفت:
— بریم صبحانه؟
یونا بعد از چند ثانیه سر تکان داد.
سوهی دستش را جلو آورد.
یونا چند لحظه به دست او نگاه کرد.
بعد دست کوچکش را در دست سوهی گذاشت.
با هم به سمت پلهها رفتند.
---
سر میز صبحانه...
یونگی مشغول نوشیدن قهوه بود.
سوهی کنار یونا نشسته بود.
یونا بدون هیچ حرفی صبحانه میخورد.
سوهی چند بار خواست چیزی بگوید، اما ترجیح داد سکوت کند.
هنوز برایش زود بود.
بعد از صبحانه، یونگی از جا بلند شد.
— من میرم سر کار.
سوهی سر تکان داد.
— باشه.
یونگی چند قدم رفت.
بعد ایستاد.
بدون اینکه برگردد گفت:
— سوهی.
— بله؟
— اینجا هر چیزی لازم داشتی به خدمتکارها بگو.
سوهی آرام گفت:
— ممنون.
یونگی رفت.
سوهی نگاهش را تا لحظهای که در بسته شد دنبال کرد.
بعد به یونا نگاه کرد.
دخترک هنوز مشغول بازی با عروسکش بود.
سوهی لبخند زد.
— خب...
یونا نگاهش کرد.
سوهی آرام گفت:
— فکر کنم از امروز باید کمکم همدیگه رو بشناسیم.
یونا چیزی نگفت.
اما عروسکش را به سمت سوهی گرفت.
سوهی خندید.
— دوباره میخوای باهاش بازی کنیم؟
یونا سر تکان داد.
سوهی عروسک را گرفت.
و برای اولین بار از وقتی وارد این خانه شده بود...
احساس کرد شاید بتواند در این عمارت برای خودش جایی پیدا کند.
نه به عنوان همسر یونگی...
بلکه به عنوان کسی که قرار بود برای یونا، همان آدمی باشد که سورا آرزو کرده بود.
ادامه دارد......🌙
اسلاید ۲ اتاق سورا و یونا... اسلاید ۳ سر میز صبحانه
#فیک#رمان
پارت ۱۱ — زندگی جدید
صبح روز بعد...
سوهی آرام چشمهایش را باز کرد.
چند لحظه به سقف خیره ماند.
اتاق هنوز برایش غریبه بود.
چند ساعت بیشتر از ازدواجش با یونگی نگذشته بود، اما هنوز نمیتوانست باور کند که واقعاً همسر او شده.
سوهی نشست و به دستش نگاه کرد.
حلقه هنوز روی انگشتش بود.
آرام زیر لب گفت:
— سورا...
نفس عمیقی کشید.
— چرا منو توی همچین موقعیتی گذاشتی؟
جوابی نبود.
سوهی از تخت پایین آمد و لباسش را مرتب کرد.
اتاقی که در آن خوابیده بود، اتاق خودش بود.
یونگی دیشب حتی وارد آن نشده بود.
از همان اول گفته بود که هرکدام اتاق جداگانهای خواهند داشت.
سوهی در را باز کرد و وارد راهرو شد.
عمارت در سکوت بود.
چند خدمتکار مشغول کار بودند.
یکی از آنها با دیدن سوهی سرش را پایین آورد.
— صبح بخیر، خانم.
سوهی لبخند کوچکی زد.
— صبح بخیر.
به سمت پلهها رفت.
اما قبل از اینکه پایین برود، صدای آرامی از انتهای راهرو شنید.
برگشت.
یونا کنار پنجره نشسته بود.
دختر کوچولو عروسکش را در آغوش گرفته بود و بیرون را نگاه میکرد.
سوهی آرام نزدیکش شد.
کنارش نشست.
— صبح بخیر، یونا.
یونا سرش را برگرداند.
چند ثانیه به سوهی نگاه کرد.
سوهی لبخند زد.
— خوابت خوب بود؟
یونا چیزی نگفت.
فقط شانههایش را کمی بالا انداخت.
سوهی متوجه شد.
— هنوز با من راحت نیستی؟
یونا نگاهش را پایین انداخت.
سوهی لبخند زد.
— اشکالی نداره.
دستش را جلو برد و عروسک کوچکی را که کنار یونا افتاده بود برداشت.
— این مال توئه؟
یونا سر تکان داد.
سوهی عروسک را به او داد.
— بفرما.
یونا عروسک را گرفت.
برای لحظهای به سوهی نگاه کرد.
بعد خیلی آرام لبخند زد.
سوهی هم لبخند زد.
اما همان لحظه صدای قدمهایی از پشت سرشان آمد.
یونگی.
سوهی برگشت.
یونگی با لباس رسمی مشکی از پلهها پایین میآمد.
نگاهش برای لحظهای روی سوهی و یونا ثابت ماند.
— صبح بخیر.
سوهی جواب داد:
— صبح بخیر.
یونگی نگاهش را به یونا دوخت.
— یونا، صبحانه آمادهست.
یونا سرش را پایین انداخت.
سوهی متوجه شد.
اما چیزی نگفت.
یونگی چند قدم جلو آمد.
— بیا.
یونا تکان نخورد.
یونگی چند ثانیه منتظر ماند.
بعد بدون اینکه اصرار کند، گفت:
— باشه.
و خودش به سمت پلهها رفت.
سوهی به یونا نگاه کرد.
دختر کوچولو هنوز ساکت بود.
سوهی آرام گفت:
— بریم صبحانه؟
یونا بعد از چند ثانیه سر تکان داد.
سوهی دستش را جلو آورد.
یونا چند لحظه به دست او نگاه کرد.
بعد دست کوچکش را در دست سوهی گذاشت.
با هم به سمت پلهها رفتند.
---
سر میز صبحانه...
یونگی مشغول نوشیدن قهوه بود.
سوهی کنار یونا نشسته بود.
یونا بدون هیچ حرفی صبحانه میخورد.
سوهی چند بار خواست چیزی بگوید، اما ترجیح داد سکوت کند.
هنوز برایش زود بود.
بعد از صبحانه، یونگی از جا بلند شد.
— من میرم سر کار.
سوهی سر تکان داد.
— باشه.
یونگی چند قدم رفت.
بعد ایستاد.
بدون اینکه برگردد گفت:
— سوهی.
— بله؟
— اینجا هر چیزی لازم داشتی به خدمتکارها بگو.
سوهی آرام گفت:
— ممنون.
یونگی رفت.
سوهی نگاهش را تا لحظهای که در بسته شد دنبال کرد.
بعد به یونا نگاه کرد.
دخترک هنوز مشغول بازی با عروسکش بود.
سوهی لبخند زد.
— خب...
یونا نگاهش کرد.
سوهی آرام گفت:
— فکر کنم از امروز باید کمکم همدیگه رو بشناسیم.
یونا چیزی نگفت.
اما عروسکش را به سمت سوهی گرفت.
سوهی خندید.
— دوباره میخوای باهاش بازی کنیم؟
یونا سر تکان داد.
سوهی عروسک را گرفت.
و برای اولین بار از وقتی وارد این خانه شده بود...
احساس کرد شاید بتواند در این عمارت برای خودش جایی پیدا کند.
نه به عنوان همسر یونگی...
بلکه به عنوان کسی که قرار بود برای یونا، همان آدمی باشد که سورا آرزو کرده بود.
ادامه دارد......🌙
اسلاید ۲ اتاق سورا و یونا... اسلاید ۳ سر میز صبحانه
#فیک#رمان
- ۹.۸k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط