{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌
p90
صبح...
نور خورشید از پنجره‌ی بلند اتاق کار جیمین روی میز افتاده بود.
چند فرمانده روبه‌روش ایستاده بودن
نقشه‌ی مرزهای قلمرو روی میز باز بود.
یکی از اونها گزارش داد:
«گشت‌های شمالی، رد چند غریبه رو نزدیک جنگل پیدا کردن.»
بعدی گفت:
«مرز غربی هم احتیاج به نگهبان‌های بیشتری داره.»
جلسه نزدیک دو ساعت طول کشید.
بعد از رفتن همه، اتاق توی سکوت فرو رفت.
جیمین کنار پنجره ایستاد.
از اون بالا، باغ دیده می‌شد.
نینا همراه یونجی و لیا بین درخت‌ها قدم می‌زد.
چند روز پیش، اگر کسی به اون می‌گفت یه روزی می‌خواد حقیقت رو برای یک انسان فاش کنه، باور نمی‌کرد.
اما حالا...
دیگه پنهان کردنش فقط اوضاع رو بدتر می‌کرد.
نفس عمیقی کشید.
امشب...
همه‌چیز رو به نینا می گفت






ظهر گذشته بود.
نور خورشید از بین شاخه‌های بلند درخت ها روی سنگفرش باغ لکه‌های روشن ساخته بود.
قلعه، برخلاف شب‌های شلوغش، آروم بود.
بیشتر نگهبان‌ها سر پست بودن
فرمانده‌ها در سالن شورا جلسه داشتن
یونجی هم از صبح در گلخونه مشغول کار بود.
نینا تنها بود.
آرام از کنار حوض گذشت و به قسمت خلوت‌تر باغ رفت؛ همون جایی که یک درخت بید قدیمی، سایه‌ی بزرگی روی چمن انداخته بود.
روی نیمکت چوبی نشست.
باد، چند تار از موهای بلند و مشکیش رو روی صورتش ریخت.
بی‌حوصله اون ها رو کنار زد.
نگاهش روی آسمون موند
چند پرنده از بالای قلعه گذشتن
بی‌اختیار لبخند تلخی زد.
«الان... دانشگاه چه خبر شده؟»
زیر لب خندید.
_«یوری الان حتماً سر کلاس نشسته و طبق معمول داره زیر میز برام پیام می‌نویسه...»
لبخندش آروم محو شد.
«وقتی فهمیده من ناپدید شدم... چقدر گریه کرده؟»
آه عمیقی کشید.
بعد یاد مادرش افتاد.
خونه
کوچه
اتاقش
عکس‌های روی دیوار
کتاب‌های نیمه‌خونده
لباسی که احتمالاً هنوز روی صندلی اتاقش مونده بود
همه چیز انگار متعلق به زندگی شخص دیگه ای شده بود.
اشک توی چشم‌هاش جمع شد.
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط