زندگیم بدون تو مثل اتاقی تاریکه …(part 2 )
بعد از شنیدن سه مرتبه صدای بوق تلفن توسط دختر برداشته شد و صدای دلنشینش پرده گوش مرد رو نوازش کرد ..
+ بله بفرمایید ؟
مرد با شنیدن صدای تنها فرد موردعلاقه زندگیش اختیارش رو از دست داد .. الان دیگه غرور تنها عاملی که باعث شده بود سالها از دخترکش دور بمونه رو به فراموشی سپرده بود و زیر خروار ها خاک دفنش کرده بود .. بی تردید و با لحنی اروم و معصوم لب زد :
_ سلام
+ ش شما ؟
_ میدونم ، به یاد اوردن من بعد از گذشت چندین سال کار اسونی نیست .. اصلا چرا باید فردی که بهت بدی کرده رو به یاد داشته باشی ..
+ مین.. مینهو
_ « خنده » تا گفتم بهت بدی کرده شناختیم ؟
+ برای چی بهم زنگ زدی ؟
_ برای اینکه دیگه نمیتونم ، نمیتونم دوریتو تحمل کنم ، نمیتونم این زندگی « خنده » زندگی که چه عرض کنم ، نمیتونم از این زندان لعنتی که تو بعد از رفتنت منو توش حبس کردی فرار کنم .. ا.ت این باتلاق کوفتی داره منو به طور کامل میبلعه .. دیگه چیزی ازم باقی نمونده .. تا کی میخوای ازم دور بمونی ؟ ا.ت بدون تو زندگیم مثل یک اتاق تاریکه .. بدون اینکه بتونم چیزی رو ببینم قدم بر میدارم و با هرقدم که جلوتر میرم بیشتر زمین میخورم و اسیب میبینم ، چون تو این اتاق نوری نیست که بتونم مسیرم رو ببینم ، نوری نیست تا موانع رو ببینم و بتونم ازشون عبور کنم … خواهش میکنم برگرد و این نفرت مزخرف رو کنار بزار .. مردت دیگه داره از بین میره فرشته کوچولو …
دختر با شنیدن حرفای مرد که به طور شگفت انگیزی ، زیبا کلمات رو کنار هم میچیند و بیان میکرد اشک می ریخت .. با هر جمله شدت ریزش قطرات اشک از چشمای دختر بیشتر و بیشتر میشد ..
می خواست پاسخ مرد رو بده ، بگه که چقدر دلتنگش شده و این نفرت قدیمی سالهاست که از بین رفته و تنها چیزی که بهش نیاز داره یک اغوش گرم و پر از امنیت از جانب مرده .. اما انگار چیزی مانع صحبت کردنش میشد .. انگار زیادی تحت تاثیر حرفای مرد قرار گرفته بود و تنها میتونست گریه کنه ..
_ عسلم میدونی که وقتی گریه میکنی کاملا بی دفاع میشم .. کاری نکن که عذاب وجدان اینکه موجب حال بدت شدم هم به تاریخچه عذابام اضافه بشه ..
+ مینهو من فقط … دلتنگتم
شنیدن چنین جمله ای از جانب دختر باعث به وجود اومدن لبخندی شگفت انگیز روی لبای مرد شد ، جمله ای که باعث شد مرد مسیر نیم ساعته به سمت خونه دختر رو تنها توی ده دقیقه طی کنه تا بتونه هرچی سریع تر خودش رو به دختر موردعلاقش برسونه …
بدون اتلاف وقت از ماشین پیاده شد و بعد از اینکه مطمئن شد در رو قفل کرده زنگ مربوط به طبقه دختر رو فشرد ، طولی نکشید که در با صدایی مهیب از چهار چوب فاصله گرفت و مرد سریعا وارد ساختمون شد .. کلید اسانسور رو فشرد اما حاضر نبود تا رسیدن اسانسور به بخش لابی صبر کنه پس سریعا به سمت راه پله رفت .. پله ها رو دوتا دوتا طی میکرد تا هرچه سریع تر به طبقه ای که دختر توش زندگی میکرد برسه .. بلخره بعد از طی کردن سه طبقه به طبقه چهارم رسید ، در رو باز کرد و وارد طبقه شد ، شماره واحد رو پیدا و به سمتش قدم برداشت .. زنگ رو به صدا در اورد که ….
+ بله بفرمایید ؟
مرد با شنیدن صدای تنها فرد موردعلاقه زندگیش اختیارش رو از دست داد .. الان دیگه غرور تنها عاملی که باعث شده بود سالها از دخترکش دور بمونه رو به فراموشی سپرده بود و زیر خروار ها خاک دفنش کرده بود .. بی تردید و با لحنی اروم و معصوم لب زد :
_ سلام
+ ش شما ؟
_ میدونم ، به یاد اوردن من بعد از گذشت چندین سال کار اسونی نیست .. اصلا چرا باید فردی که بهت بدی کرده رو به یاد داشته باشی ..
+ مین.. مینهو
_ « خنده » تا گفتم بهت بدی کرده شناختیم ؟
+ برای چی بهم زنگ زدی ؟
_ برای اینکه دیگه نمیتونم ، نمیتونم دوریتو تحمل کنم ، نمیتونم این زندگی « خنده » زندگی که چه عرض کنم ، نمیتونم از این زندان لعنتی که تو بعد از رفتنت منو توش حبس کردی فرار کنم .. ا.ت این باتلاق کوفتی داره منو به طور کامل میبلعه .. دیگه چیزی ازم باقی نمونده .. تا کی میخوای ازم دور بمونی ؟ ا.ت بدون تو زندگیم مثل یک اتاق تاریکه .. بدون اینکه بتونم چیزی رو ببینم قدم بر میدارم و با هرقدم که جلوتر میرم بیشتر زمین میخورم و اسیب میبینم ، چون تو این اتاق نوری نیست که بتونم مسیرم رو ببینم ، نوری نیست تا موانع رو ببینم و بتونم ازشون عبور کنم … خواهش میکنم برگرد و این نفرت مزخرف رو کنار بزار .. مردت دیگه داره از بین میره فرشته کوچولو …
دختر با شنیدن حرفای مرد که به طور شگفت انگیزی ، زیبا کلمات رو کنار هم میچیند و بیان میکرد اشک می ریخت .. با هر جمله شدت ریزش قطرات اشک از چشمای دختر بیشتر و بیشتر میشد ..
می خواست پاسخ مرد رو بده ، بگه که چقدر دلتنگش شده و این نفرت قدیمی سالهاست که از بین رفته و تنها چیزی که بهش نیاز داره یک اغوش گرم و پر از امنیت از جانب مرده .. اما انگار چیزی مانع صحبت کردنش میشد .. انگار زیادی تحت تاثیر حرفای مرد قرار گرفته بود و تنها میتونست گریه کنه ..
_ عسلم میدونی که وقتی گریه میکنی کاملا بی دفاع میشم .. کاری نکن که عذاب وجدان اینکه موجب حال بدت شدم هم به تاریخچه عذابام اضافه بشه ..
+ مینهو من فقط … دلتنگتم
شنیدن چنین جمله ای از جانب دختر باعث به وجود اومدن لبخندی شگفت انگیز روی لبای مرد شد ، جمله ای که باعث شد مرد مسیر نیم ساعته به سمت خونه دختر رو تنها توی ده دقیقه طی کنه تا بتونه هرچی سریع تر خودش رو به دختر موردعلاقش برسونه …
بدون اتلاف وقت از ماشین پیاده شد و بعد از اینکه مطمئن شد در رو قفل کرده زنگ مربوط به طبقه دختر رو فشرد ، طولی نکشید که در با صدایی مهیب از چهار چوب فاصله گرفت و مرد سریعا وارد ساختمون شد .. کلید اسانسور رو فشرد اما حاضر نبود تا رسیدن اسانسور به بخش لابی صبر کنه پس سریعا به سمت راه پله رفت .. پله ها رو دوتا دوتا طی میکرد تا هرچه سریع تر به طبقه ای که دختر توش زندگی میکرد برسه .. بلخره بعد از طی کردن سه طبقه به طبقه چهارم رسید ، در رو باز کرد و وارد طبقه شد ، شماره واحد رو پیدا و به سمتش قدم برداشت .. زنگ رو به صدا در اورد که ….
- ۱۰.۷k
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط