خاطرات ناتمام
خاطرات ناتمام
Part2
+احمقی؟ یادت رفته دفعه قبل چون دستت خورد به دستش چجوری آشوب به پا کرد؟! جدی فک کرده کیه؟! چون از تماس فیزیکی بدش میاد باید اونجوری بَل بَشو راه بندازه؟!
مکثی کرد ؛ نا امید آهی کشید و دوباره به سمت در برگشت..
+در هر صورت چاره ای ندارم...
مقابلِ خونه لوکسش ایستاده بود خونه ای که از نمای بیرونش اِسمی بودنِ اون مردو نشون میداد..
اون بخاطر مهاجرتشون به فرانسه همونجا به دنیا اومده بودو بعد از رسیدن به اهدافش بعد از طلاقِ خواهرش به همراهِ اون و خواهر زاده اش برای زندگی به کره مهاجرت کردن...
مشخصا مردِ سخت کوشی بوده چون حالا کیم تهیونگ مدیریت یک باشگاه اسمی رو به عهده داره ..
و اگه بخواد درمورد شخصیت و مهارتش هم بگه کیم تهیونگ یک مردِکلاسیک ؛با مهارتی عجیب تو اسب سواریه...
دراصل مهارتاش هیچ ارتباطی باهم ندارن اما این مرد سی ساله خیلی خوب پارادوکس های زندگیشو هندل کرده... که البته فقط مربوط به مهارتاش نیست.. میشه گفت تمام اتفاقات و تصمیمات زندگیش متضادِ همن...!
عقربه های ساعت بی توجه به اون دختر که پشت در میخکوب شده بود راه خودشون رو طی و ثانیه های باقی مونده رو کمتر از قبل میکرد...
لب پایینش رو گزید و دستش رو برای فشردن زنگ دراز کرد، هنوز دستش اون دکمه کوچیک رو لمس نکرده بود که در مقابلش باز شد...
نگاه قهوه ای و بی حسِ مرد؛ بین چهره بی جونِ دختر چرخید و بعد بدون اینکه تغییری تو حالته خونسردش ایجاد بشه لب زد:
_یادم نمیاد دعوتت کرده باشم، هان سویی!
جوری که همیشه موقع صحبت کردن باهاش تنها به چشماش خیره میشد و لحظه ای نگاهشو نمیدزدید چیزی بود که به طرز مسخره ای همیشه نظر اون دختر رو جلب میکرد..
ترکیب اون صدای بم و نگاهای غلیظش، به صورت عجیبی جذاب بود.
تهیونگ که سکوت و نگاه لرزون اون رو دید .. تکیه اش رو از چهار چوب در گرفت و یک قدم بهش نزدیکتر شد..
عطر تنباکو و دارچینِ لعنت شده اش.. حالا زیر بینیش پیچیده بود و باعث میشد اون دختر برای بیشتر حس کردن اون عطر ، دم های عمیق تری بگیره..
اما تهیونگ دور از این حس ها ، کلافه سر کج کرد:
_ زبونت برای چرخیدن تو دهنت به دعوتنامه نیاز داره؟ من تمام شب رو وقت ندارم! کارتو بگو!
با شنیدن این حرف آب دهنش رو بزورقورت دادو بالاخره نگاهش رو به چشمای مقابلش دوخت...
ازونجایی که لباساش خونگی نبود نشون میداد برای رفتن به جایی آماده شده اما این موقع شب کجا؟
در هرصورت اونقدرم نزدیک نبودن که بخواد اینو ازش بپرسه...اون هیچوقت رفتار نرم و عادی ای نداشته که بشه باهاش راحت بود!
+تصادف کردم.
گره بین ابروهای مرد ، کمی بیشتر از قبل توهم رفت..
با نگاهش سر تا پای اون رو گذروندو بعد از چند ثانیه سکوت ، صدای بمش بازهم طنین انداز شد:
_خب؟
خب... تازه داشت درک میکرد که چرا عقلش اصرار داشت که به خونهٔ این مرد نیاد..
+من... کمک لازم دارم...
تهیونگ هومی کشید ، برای چند لحظه به درِ باز خونه اش نگاه کرد و بعد ؛دوباره نگاه جدیش رو به دختر مقابلش دوخت:
_خونهٔ من شبیه بیمارستانه؟
عالی شد! حالا نه تنها دردِ تمام بدنش بخاطر راه رفتن و سرپا موندن بیشتر از قبل شده بود... بلکه غرورِ کوفتیش هم کاملا خُرد و حالا مثل یک بی خانمان بدبخت مقابل اون ایستاده بود....
مرد مقابلش که انگار از چشماش افکار اون رو خونده بود، نفسش رو با شدت به بیرون فرستاد و گفت:
_شبیه یک بچه گربه که زیر بارون تنها ولش کردن نگام نکن بچه!
تشبیه عجیبش باعث شد جفت ابروهای اون بالا بپره:
+بچه.. گربه؟!
تهیونگ یکبار دیگه سر تا پاش رو از نظر گذروند و بعد از مقابلِ در کنار رفت:
_بیا تو... حداقل برای امشب..
لبخندِ نصفه نیمه ای زد و یک قدم سمت در خونه برداشت:
+من واقعا ممن...
جمله اش اما زمانی که با اولین قدم پاش به طرز غیر قابل تحملی تیر کشید و بعد زانوهاش خالی شدن، قطع و بعد برای پخش شدن کفِ زمین آماده شده بود که، دستی قدرتمند پهلوهاش رو از پشت گرفت و مانع افتادنش شد:
_Chaton turbulent
با شنیدن جمله ای که حداقل مفهومشو نفهمیده بود و باعث میشد کنجکاویش قلقلک بشه، به سمت مرد پشت سرش برگشت:
+چی.. چیگفتی؟!
تهیونگ اما که بر خلاف قوانینِ خودش ، اون دختر رو لمس کرده بود.. تابی به چشماش داد:
_لازم نیست بدونی.
گفت و بعد مقابل نگاهِ ناباور ،سویی..خم و براید استایل بغلش کرد...
خب.. مثل اینکه برعکس انتظار اون دختر ، تهیونگ اونقدراهم از لمس شدن و لمس کردن تنفر نداره، شایدم این فقط یک اتفاق بود؟؟
خب خب معنیه این کلمه فرانسوی هم بگم بهتون که میشه
Chaton turbulent
( گربه دردسر ساز )
Part2
+احمقی؟ یادت رفته دفعه قبل چون دستت خورد به دستش چجوری آشوب به پا کرد؟! جدی فک کرده کیه؟! چون از تماس فیزیکی بدش میاد باید اونجوری بَل بَشو راه بندازه؟!
مکثی کرد ؛ نا امید آهی کشید و دوباره به سمت در برگشت..
+در هر صورت چاره ای ندارم...
مقابلِ خونه لوکسش ایستاده بود خونه ای که از نمای بیرونش اِسمی بودنِ اون مردو نشون میداد..
اون بخاطر مهاجرتشون به فرانسه همونجا به دنیا اومده بودو بعد از رسیدن به اهدافش بعد از طلاقِ خواهرش به همراهِ اون و خواهر زاده اش برای زندگی به کره مهاجرت کردن...
مشخصا مردِ سخت کوشی بوده چون حالا کیم تهیونگ مدیریت یک باشگاه اسمی رو به عهده داره ..
و اگه بخواد درمورد شخصیت و مهارتش هم بگه کیم تهیونگ یک مردِکلاسیک ؛با مهارتی عجیب تو اسب سواریه...
دراصل مهارتاش هیچ ارتباطی باهم ندارن اما این مرد سی ساله خیلی خوب پارادوکس های زندگیشو هندل کرده... که البته فقط مربوط به مهارتاش نیست.. میشه گفت تمام اتفاقات و تصمیمات زندگیش متضادِ همن...!
عقربه های ساعت بی توجه به اون دختر که پشت در میخکوب شده بود راه خودشون رو طی و ثانیه های باقی مونده رو کمتر از قبل میکرد...
لب پایینش رو گزید و دستش رو برای فشردن زنگ دراز کرد، هنوز دستش اون دکمه کوچیک رو لمس نکرده بود که در مقابلش باز شد...
نگاه قهوه ای و بی حسِ مرد؛ بین چهره بی جونِ دختر چرخید و بعد بدون اینکه تغییری تو حالته خونسردش ایجاد بشه لب زد:
_یادم نمیاد دعوتت کرده باشم، هان سویی!
جوری که همیشه موقع صحبت کردن باهاش تنها به چشماش خیره میشد و لحظه ای نگاهشو نمیدزدید چیزی بود که به طرز مسخره ای همیشه نظر اون دختر رو جلب میکرد..
ترکیب اون صدای بم و نگاهای غلیظش، به صورت عجیبی جذاب بود.
تهیونگ که سکوت و نگاه لرزون اون رو دید .. تکیه اش رو از چهار چوب در گرفت و یک قدم بهش نزدیکتر شد..
عطر تنباکو و دارچینِ لعنت شده اش.. حالا زیر بینیش پیچیده بود و باعث میشد اون دختر برای بیشتر حس کردن اون عطر ، دم های عمیق تری بگیره..
اما تهیونگ دور از این حس ها ، کلافه سر کج کرد:
_ زبونت برای چرخیدن تو دهنت به دعوتنامه نیاز داره؟ من تمام شب رو وقت ندارم! کارتو بگو!
با شنیدن این حرف آب دهنش رو بزورقورت دادو بالاخره نگاهش رو به چشمای مقابلش دوخت...
ازونجایی که لباساش خونگی نبود نشون میداد برای رفتن به جایی آماده شده اما این موقع شب کجا؟
در هرصورت اونقدرم نزدیک نبودن که بخواد اینو ازش بپرسه...اون هیچوقت رفتار نرم و عادی ای نداشته که بشه باهاش راحت بود!
+تصادف کردم.
گره بین ابروهای مرد ، کمی بیشتر از قبل توهم رفت..
با نگاهش سر تا پای اون رو گذروندو بعد از چند ثانیه سکوت ، صدای بمش بازهم طنین انداز شد:
_خب؟
خب... تازه داشت درک میکرد که چرا عقلش اصرار داشت که به خونهٔ این مرد نیاد..
+من... کمک لازم دارم...
تهیونگ هومی کشید ، برای چند لحظه به درِ باز خونه اش نگاه کرد و بعد ؛دوباره نگاه جدیش رو به دختر مقابلش دوخت:
_خونهٔ من شبیه بیمارستانه؟
عالی شد! حالا نه تنها دردِ تمام بدنش بخاطر راه رفتن و سرپا موندن بیشتر از قبل شده بود... بلکه غرورِ کوفتیش هم کاملا خُرد و حالا مثل یک بی خانمان بدبخت مقابل اون ایستاده بود....
مرد مقابلش که انگار از چشماش افکار اون رو خونده بود، نفسش رو با شدت به بیرون فرستاد و گفت:
_شبیه یک بچه گربه که زیر بارون تنها ولش کردن نگام نکن بچه!
تشبیه عجیبش باعث شد جفت ابروهای اون بالا بپره:
+بچه.. گربه؟!
تهیونگ یکبار دیگه سر تا پاش رو از نظر گذروند و بعد از مقابلِ در کنار رفت:
_بیا تو... حداقل برای امشب..
لبخندِ نصفه نیمه ای زد و یک قدم سمت در خونه برداشت:
+من واقعا ممن...
جمله اش اما زمانی که با اولین قدم پاش به طرز غیر قابل تحملی تیر کشید و بعد زانوهاش خالی شدن، قطع و بعد برای پخش شدن کفِ زمین آماده شده بود که، دستی قدرتمند پهلوهاش رو از پشت گرفت و مانع افتادنش شد:
_Chaton turbulent
با شنیدن جمله ای که حداقل مفهومشو نفهمیده بود و باعث میشد کنجکاویش قلقلک بشه، به سمت مرد پشت سرش برگشت:
+چی.. چیگفتی؟!
تهیونگ اما که بر خلاف قوانینِ خودش ، اون دختر رو لمس کرده بود.. تابی به چشماش داد:
_لازم نیست بدونی.
گفت و بعد مقابل نگاهِ ناباور ،سویی..خم و براید استایل بغلش کرد...
خب.. مثل اینکه برعکس انتظار اون دختر ، تهیونگ اونقدراهم از لمس شدن و لمس کردن تنفر نداره، شایدم این فقط یک اتفاق بود؟؟
خب خب معنیه این کلمه فرانسوی هم بگم بهتون که میشه
Chaton turbulent
( گربه دردسر ساز )
- ۳.۶k
- ۲۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط