{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به راهروی طولانی طبقه‌ی اول نگاه کردم.

به راهروی طولانی طبقه‌ی اول نگاه کردم.
در انتهای راهرو، یک تابلوی قدیمی آویزان بود.
تصویر مردی با لباس‌های قدیمی.
چهره‌اش به طرز عجیبی آشنا بود.
اما قبل از اینکه بتوانم دقیق نگاهش کنم، خانم هان صدایم زد.
«اتاق شما اینجاست.»
وارد اتاق شدم.
اتاق بزرگ و زیبایی بود؛ با پنجره‌ای رو به جنگل.
چمدانم را کنار تخت گذاشتم و نفس راحتی کشیدم.
«خب... حداقل اتاق خوبیه.»
خانم هان لبخند خیلی کوچکی زد.
«استراحت کنید. شام ساعت هفت.»
در را بست و رفت.
من تنها ماندم.
چند ساعت بعد، صدای ساعت بزرگ عمارت در سکوت پیچید.
دوازده ضربه.
نیمه‌شب.
همان لحظه صدای قدم‌هایی از طبقه‌ی بالا شنیدم.
آرام...
سنگین...
و بعد سکوت.
از تخت بلند شدم.
به در اتاق نگاه کردم.
یاد حرف خانم هان افتادم.
بعد از نیمه‌شب، به طبقه‌ی سوم نروید.
لبخند عصبی زدم.
«خب... معلومه که نمی‌رم.»
دوباره صدای قدم‌ها آمد.
این بار واضح‌تر.
اما چیزی که باعث شد قلبم تندتر بزند، صدای آرامی بود که بعد از آن شنیدم.
صدای یک مرد.
خیلی دور...
و انگار از پشت یکی از درهای طبقه‌ی بالا.
چند کلمه بیشتر شنیده نمی‌شد.
اما یک جمله کاملاً واضح بود:
«...نباید اینجا باشه.»
خشکم زد.
نمی‌دانستم منظورش چه کسی است.
فقط می‌دانستم از لحظه‌ای که پا به این عمارت گذاشته‌ام، چیزی درست نیست.


#مین_یونگی
#چند_پارتی
دیدگاه ها (۴)

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۴۳جونگوک عکس را از سامان گرفت و ب...

رمان تهیونگ

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_12 فصل ششم | او...

P6صبح هنوز کاملاً روشن نشده بود.عمارت در سکوت سنگینی فرو رفت...

پارت ۳ ((قانون اول))

پارت ۳

پارت نهم راز خون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط