گل بارونی
PART : 14
از زبان ا.ت :
برگشتیم عمارت تهیونگ گفت پدرش و مادرش و خواهر و برادرش و اعضا بیان الانم وقت شام بود ک تهیونگ شروع کرد .....
تهیونگ: خب ام امشب همه رو دعوت کردم چون میخواستم یه چیزی بگم ....
مامان ته : بگو پسرم !
تهیونگ: من امروز از ا.ت خاستگاری کردم و قبول کرد و قراره ازدواج کنیم .
ا.ت : یهو غذا پرید تو گلویه لولا و سمت دستشویی رفت .....
بعدم یهو با عصبانیت اومد اینجا و دستشو محکم زد رو میز و با داد گفت :
لولا : تهیونگ چی میگی ؟ من عاشقتم !
من تورو دوست دارم ! این دختره چی داره ک من ندارم من خانواده دارم ولی این خانواده نداره منو تا از بچگی باهم بزرگ شدیم ولی تو اینو فقط چند وقته میشناسیش چرا چرت میگی هااا این معلوم نیس با چند نفر بوده ک الان یه بچه داره اون یه دختر بیخانمانه بفهم تهیونگ !!!!
* تهیونگ ک دیگه از کوره در رفته بود رف سمت لولا و یه سیلی محکم بهش زد و با داد بلندی گفت :
تهیونگ: خفه شووو درسته خانواده نداره ولی مثل تو نیست ک دیگرانو تحقیر و مسخره کنه درسته بچه داره ولی این بچه رو از تو خیابون پیدا کرده و انقد عاقل و درک داشته ک بدونه یه بچه ی ۶ ...۷ ماهه تو خیابون روز بارونی دووم نمیاره درسته فقط چند ماهه میشناسمش ولی با کاراش نشون داد با لیاقته ولی توچی ؟ من از بچگی باتو بزرگ شدم و میدونم تو چجور آدمی هستی و تو بفهم لولا ک داری چه اشتباهی میکنی !
ا.ت : با حرف لولا من بغض کرده بودم هائون ک فهمیده بود بلند شد و داد زد :
هائون : من یه بچه خیابونی نیستم درست حرف بزن مامان من فقط ا.تهههه
لولا : عه ؟؟ واقعا پس ا.ت تو حقیقتو بهش نگفتی هه ( پوزخند )
هائون : مامان این چی میگه ؟
ا.ت : هائون ! ( گریه)
هائون :پس راست میگه هق ( گریه )
ا.ت : هائون دوید و از عمارت خارج شد منو تهیونگ دویدیم دنبالش و شروع کردیم به گشتن .
مامان ته : لولاااا خیالت راحت شد ؟؟ بغض یه دختر دوباره بیدار کردی !
یه بچه ی ۲ ساله رو شکستی !
تهیونگ رو از خودت روندی !
و مهم تر همه ما خجالت بکش .
سویون : لولا یه بارم شده خودتو بزار جایه ا.ت فکر کن اون خانوادش نمیخواستنش و فقط تحقیرش میکردن ما به تو میگیم دیوونه داغ میکنی و حمله میکنی حالا این دختره به بدبختی اومده اینجا و یه بچه رو تنهایی بزرگ کرده من خودم دیدم چقد واسش زحمت کشیده .... چقد عذاب کشیده حالام تو نابودش کردی یه بارم شده خودتو بزار جایه اون دختر !
ادامه دارد ....
از زبان ا.ت :
برگشتیم عمارت تهیونگ گفت پدرش و مادرش و خواهر و برادرش و اعضا بیان الانم وقت شام بود ک تهیونگ شروع کرد .....
تهیونگ: خب ام امشب همه رو دعوت کردم چون میخواستم یه چیزی بگم ....
مامان ته : بگو پسرم !
تهیونگ: من امروز از ا.ت خاستگاری کردم و قبول کرد و قراره ازدواج کنیم .
ا.ت : یهو غذا پرید تو گلویه لولا و سمت دستشویی رفت .....
بعدم یهو با عصبانیت اومد اینجا و دستشو محکم زد رو میز و با داد گفت :
لولا : تهیونگ چی میگی ؟ من عاشقتم !
من تورو دوست دارم ! این دختره چی داره ک من ندارم من خانواده دارم ولی این خانواده نداره منو تا از بچگی باهم بزرگ شدیم ولی تو اینو فقط چند وقته میشناسیش چرا چرت میگی هااا این معلوم نیس با چند نفر بوده ک الان یه بچه داره اون یه دختر بیخانمانه بفهم تهیونگ !!!!
* تهیونگ ک دیگه از کوره در رفته بود رف سمت لولا و یه سیلی محکم بهش زد و با داد بلندی گفت :
تهیونگ: خفه شووو درسته خانواده نداره ولی مثل تو نیست ک دیگرانو تحقیر و مسخره کنه درسته بچه داره ولی این بچه رو از تو خیابون پیدا کرده و انقد عاقل و درک داشته ک بدونه یه بچه ی ۶ ...۷ ماهه تو خیابون روز بارونی دووم نمیاره درسته فقط چند ماهه میشناسمش ولی با کاراش نشون داد با لیاقته ولی توچی ؟ من از بچگی باتو بزرگ شدم و میدونم تو چجور آدمی هستی و تو بفهم لولا ک داری چه اشتباهی میکنی !
ا.ت : با حرف لولا من بغض کرده بودم هائون ک فهمیده بود بلند شد و داد زد :
هائون : من یه بچه خیابونی نیستم درست حرف بزن مامان من فقط ا.تهههه
لولا : عه ؟؟ واقعا پس ا.ت تو حقیقتو بهش نگفتی هه ( پوزخند )
هائون : مامان این چی میگه ؟
ا.ت : هائون ! ( گریه)
هائون :پس راست میگه هق ( گریه )
ا.ت : هائون دوید و از عمارت خارج شد منو تهیونگ دویدیم دنبالش و شروع کردیم به گشتن .
مامان ته : لولاااا خیالت راحت شد ؟؟ بغض یه دختر دوباره بیدار کردی !
یه بچه ی ۲ ساله رو شکستی !
تهیونگ رو از خودت روندی !
و مهم تر همه ما خجالت بکش .
سویون : لولا یه بارم شده خودتو بزار جایه ا.ت فکر کن اون خانوادش نمیخواستنش و فقط تحقیرش میکردن ما به تو میگیم دیوونه داغ میکنی و حمله میکنی حالا این دختره به بدبختی اومده اینجا و یه بچه رو تنهایی بزرگ کرده من خودم دیدم چقد واسش زحمت کشیده .... چقد عذاب کشیده حالام تو نابودش کردی یه بارم شده خودتو بزار جایه اون دختر !
ادامه دارد ....
- ۳.۵k
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط