{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو به من خندیدی و نمی دانستی 

تو به من خندیدی و نمی دانستی 

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه             سیب را دزدیدم 

باغبان از پی من تند دوید 

سیب را دست تو دید 

غضب آلود به من کرد نگاه 

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک 

و تو رفتی وهنوز،سالهاست که در گوش من آرام آرام  

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم 

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم 

که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت.....
دیدگاه ها (۲)

قضاوت با شما!!

شیفته ی معصومیت این کودکم!!

هیشکی!!اندازه ما کباب نمیخوره!!!

لج بازی تا این حد!!!

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط