تو به من خنديدی و نمی‌دانستی

تو به من خنديدی و نمی‌دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم . .
باغبان از پی من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتی و هنوز،
سال‌هاست كه در گوش من آرام، آرام
خش‌خش گام تو تكراركنان، می‌دهد آزارم
و من انديشه‌کنان، غرق اين پندارم
كه چرا، خانه كوچك ما سيب نداشت؟
دیدگاه ها (۱)

**پارت ۱۰**قلبت تیر کشید. نگاهت روی دست‌های اون دختر—که حالا...

داستان دختر برفی

#تک‌پارتی تک‌پارتی‌جیهوپوقتی‌مافیا‌بودو... باران به شدت به ش...

تو به من خندیدی و نمی دانستیمن به چه دلهره از باغچه همسایهسی...

تـو بهـ مـن خنـدیـدـی و نـمـی دانـستـیمـن بـهـ چـه دلـهره از...

توبه من خندیدی و نمی دانستیمن به چه دلهره از باغچه همسایهسیب...

🕯 تو به من خندیدی و نمی دانستیمن به چه دلهره از باغچه همسایه...

تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسای...

شعر زیبای حمید مصدق توبه من خنديدي و نمي دانستي من به چه د...

تو به من خندیدی و نمی دانستیمن به چه دلهره از باغچه همسایهسی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط