『 #Dark Fantasy Romance 』
『 #Dark Fantasy Romance 』
The Scarlet Cure
━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━
پارتـ.ـ¹⁹
صدای چکمههای کالیکس و نگهبانانش چند سانتیمتریِ طاقِ سنگی متوقف شد. کالیکس با لحنی شکاک و خشمگین دستوری داد و صدای دور شدن گامهایشان در دالان پیچید.
با رفتن آنها، سکوت تاریک راهرو را فرا گرفت، اما جونگکوک همچنان الوآ را میان دیوارهی سنگی و بدنش محکم نگه داشته بود. فشارِ زهرِ درونِ بدنش به اوج رسیده بود؛ رگهای گردنش میسوختند و عطر خونی که از تن الوآ ساطع میشد، تمام عقل و کنترلی که برای ضیافت جمع کرده بود را خاکستر میکرد.
الوآ که سنگینیِ تن جونگکوک و نفسهای داغ و بریدهبریدهاش را روی پوستی که تازه ترمیم شده بود حس میکرد، خواست او را به عقب هل دهد:
— جونگکوک... رفتن. ولم کن! داری چیکار—
کلام الوآ با نالهی خفهای قطع شد.
جونگکوک نتوانست خودش را مهار کند. سرش را فرو برد و چنگالِ دندانهایش را درست روی همان زخمِ قبلیِ گردن الوآ فشار داد. درد و سوزشی آشنا در تن الوآ پیچید و جیغِ خفهای درون گلویش خفه شد.
قطرات خونِ شیرین و گرمِ الوآ که وارد دهان جونگکوک شد، آتشِ سینه و لرزش دستهای پادشاه آرامآرام فروکش کرد. الوآ که حس میکرد قدرتش دوباره دارد تخلیه میشود، چشمانش پر از اشک شد و دستهای ظریفش با تمام بیرمقی روی شانه زرهپوش جونگکوک لغزید.
جونگکوک وقتی حس کرد الوآ دارد روی زمین میافتد، به زحمت خودش را عقب کشید. ردِ خونِ الوآ روی لبهایش درخششِ سرخ و خطرناکی داشت. نگاهش به چشمهای پر از اشک و عصبانیت الوآ افتاد که با بیحالی زمزمه میکرد:
— تو... تو واقعاً یه اهریمنی... حالم ازت بهم میخوره...
جونگکوک قبل از اینکه الوآ زمین بخورد، او را میان آغوشش گرفت و با صدایی بم و خشدار که حسِ عذابوجدانِ پنهانی درونش موج میزد زیر لب گفت:
— ساکت شو پرنسس... فقط چشمات رو ببند.
ادامه دارد...
شرطها = ۴۰ لایک ــ ۳۵ کامنت ــ ۱۵ بازنشر
#TheScarletCure #DarkFantasyRomance #JeonJungkook #JungkookFanfiction #EluaVoltaire #JKFF #EnemiesToLovers #DarkRomance
The Scarlet Cure
━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━
پارتـ.ـ¹⁹
صدای چکمههای کالیکس و نگهبانانش چند سانتیمتریِ طاقِ سنگی متوقف شد. کالیکس با لحنی شکاک و خشمگین دستوری داد و صدای دور شدن گامهایشان در دالان پیچید.
با رفتن آنها، سکوت تاریک راهرو را فرا گرفت، اما جونگکوک همچنان الوآ را میان دیوارهی سنگی و بدنش محکم نگه داشته بود. فشارِ زهرِ درونِ بدنش به اوج رسیده بود؛ رگهای گردنش میسوختند و عطر خونی که از تن الوآ ساطع میشد، تمام عقل و کنترلی که برای ضیافت جمع کرده بود را خاکستر میکرد.
الوآ که سنگینیِ تن جونگکوک و نفسهای داغ و بریدهبریدهاش را روی پوستی که تازه ترمیم شده بود حس میکرد، خواست او را به عقب هل دهد:
— جونگکوک... رفتن. ولم کن! داری چیکار—
کلام الوآ با نالهی خفهای قطع شد.
جونگکوک نتوانست خودش را مهار کند. سرش را فرو برد و چنگالِ دندانهایش را درست روی همان زخمِ قبلیِ گردن الوآ فشار داد. درد و سوزشی آشنا در تن الوآ پیچید و جیغِ خفهای درون گلویش خفه شد.
قطرات خونِ شیرین و گرمِ الوآ که وارد دهان جونگکوک شد، آتشِ سینه و لرزش دستهای پادشاه آرامآرام فروکش کرد. الوآ که حس میکرد قدرتش دوباره دارد تخلیه میشود، چشمانش پر از اشک شد و دستهای ظریفش با تمام بیرمقی روی شانه زرهپوش جونگکوک لغزید.
جونگکوک وقتی حس کرد الوآ دارد روی زمین میافتد، به زحمت خودش را عقب کشید. ردِ خونِ الوآ روی لبهایش درخششِ سرخ و خطرناکی داشت. نگاهش به چشمهای پر از اشک و عصبانیت الوآ افتاد که با بیحالی زمزمه میکرد:
— تو... تو واقعاً یه اهریمنی... حالم ازت بهم میخوره...
جونگکوک قبل از اینکه الوآ زمین بخورد، او را میان آغوشش گرفت و با صدایی بم و خشدار که حسِ عذابوجدانِ پنهانی درونش موج میزد زیر لب گفت:
— ساکت شو پرنسس... فقط چشمات رو ببند.
ادامه دارد...
شرطها = ۴۰ لایک ــ ۳۵ کامنت ــ ۱۵ بازنشر
#TheScarletCure #DarkFantasyRomance #JeonJungkook #JungkookFanfiction #EluaVoltaire #JKFF #EnemiesToLovers #DarkRomance
- ۹.۹k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط