{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت‌: 31 (بخش1)

پارت‌: 31 (بخش1)

**زاویه دید: هیزل**

فضای خفه و نیمه‌تاریکِ زیر سکوهای تماشاچی‌ها، همیشه پناهگاه من بود. بوی خاکِ نمدار، پلاستیکِ داغِ پیست و اون بوی تندِ اسپری‌های ضددرد که همیشه تو ریه‌هام می‌پیچید، تنها چیزهایی بودن که الان حس می‌کردم. روی یه نیمکتِ سیمانیِ سرد نشسته بودم و داشتم بندِ کفش‌های میخ‌دارم رو با یه وسواسِ بیمارگونه گره می‌زدم. اون‌قدر محکم کشیدمشون که انگشت‌هام سفید شد.

بالای سرم، صدای کوبیده شدنِ پای تماشاچی‌ها روی سکوهای فلزی مثل ضربانِ یه قلبِ غول‌پیکر اکو می‌شد. امروز فقط یه مسابقه نبود؛ مرگ و زندگی بود. باید می‌دویدم. باید تمام اون خشم، اون حسِ تحقیر شدن، اون شب‌هایی که از بغض نمی‌تونستم نفس بکشم رو می‌ریختم تو پاهام و روی اون پیستِ لعنتی جا می‌ذاشتم. باید ثابت می‌کردم که بدونِ زین هم وجود دارم. که هنوز هم هیزلِ قویِ قبل از اونم.

صدای قدم‌هایی که روی شن‌های حاشیه‌ی پیست کشیده می‌شد، سکوتِ تاریکِ من رو شکست.نیازی نبود سرم رو بیارم بالا تا بشناسمش. ریتمِ نفس‌هاش، اون بوی تلخِ ادکلنش که با بوی عرق و چمن قاطی شده بود... بدنم قبل از ذهنم به حضورش واکنش نشون داد و موهای تنم سیخ شد.

زین همون‌جا، تو سایه‌ی سکوها ایستاده بود. لباسِ فرمِ تیم فوتبال تنش بود، اما هیچ‌چیزش شبیه اون کاپیتانِ مغرور و بی‌نقصِ همیشگی نبود. شانه‌های پهنش افتاده بود، و زیر چشم‌هاش هاله تاریکی افتاده بود که نشون می‌داد روزهاست نخوابیده. اون چشم‌های مشکی که همیشه پر از اطمینان و شیطنت بود، الان پر از یه التماسِ خفه‌کننده و دردناک بود.

سریع از جام بلند شدم. دست‌هام رو تو سینه‌ام گره زدم تا لرزشِ لعنتی‌شون رو نبینه.

«هیزل...» صدایش اون‌قدر خش‌دار و ضعیف بود که به زور شنیده می‌شد. «توروخدا... فقط دو دقیقه بهم گوش بده. بعدش می‌رم. قول می‌دم.»

پوزخند زدم. یه پوزخندِ تلخ که لبم رو سوزوند. «دو دقیقه؟ واسه چی زین؟ می‌خوای دوباره بهم یادآوری کنی چقدر خسته‌کننده‌ام؟ یا پروژه‌ی خیریه‌ات هنوز تموم نشده؟ مسابقه‌ام تا بیست دقیقه‌ی دیگه شروع میشه. گمشو برو بیرون.»

یک قدم برداشت سمتم، اما وقتی دید چطور خودم رو عقب کشیدم، همون‌جا خشکش زد. دستِ آزادش رو کشید تو موهاش و نفسش رو با لرزش داد بیرون.
«می‌دونم... می‌دونم که حق داری حتی نگاهمم نکنی. حق داری ازم متنفر باشی. اما باید اینو بشنوی. نه واسه اینکه دلم برات سوخته یا می‌خوام منو ببخشی... فقط باید حقیقت رو بدونی.»

نگاهم رو دزدیدم. نمی‌خواستم دوباره خامِ اون صدا بشم. «من حقیقت رو همون روز تو کتابخونه شنیدم. حالا هم برو.»

«نه نشنیدی» صداش یهو بالا رفت، پر از یه استیصالِ وحشتناک. بعد انگار ترسید که کسی بشنوه، دوباره صداش رو آورد پایین و با لحنی شکسته گفت: «اون روز... قبل از اینکه بیام پیشت... بابام منو کشید تو ماشینش. تایلر... اون عوضی یه عکس از ما دوتا تو مدرسه رو فرستاده بود واسش.»

اخم‌هام رفت تو هم. قلبم یه ضربان رو جا انداخت. «عکس؟ بابات؟ اینا چه ربطی به...»

«ربطش اینه که بابام تهدیدم کرد.» زین وسط حرفم پرید و آب دهانش رو به سختی قورت داد. گلوش بالا و پایین شد. «بهم گفت اگه همون روز، همون لحظه رابطه‌ام رو باهات تموم نکنم... زنگ می‌زنه به هیئت مدیره. گفت بورسیه‌ات رو باطل می‌کنه. گفت با نفوذی که داره کاری می‌کنه که اسمِ هیزل ایوانز تو لیستِ سیاه تمام کالج‌های این ایالت بره.»

سرمای وحشتناکی از نوک انگشت‌های پام شروع شد و مثل زهر تو کل ستون فقراتم دوید. بورسیه‌ام؟ تمامِ زندگی‌ام؟ تمامِ اون شب‌بیداری‌ها و جون‌کندن‌های مادرم؟

زین دستش رو آورد بالا، انگار می‌خواست جلوی افتادنم رو بگیره. «صبر کن، هیزل. گوش کن... من نیومدم اینجا بگم "مجبور بودم". من نیومدم نقشِ قهرمان‌های فداکار رو بازی کنم. من اومدم بگم که یه اشتباهِ بزرگ کردم. یه اشتباهِ وحشتناک که گند زد به همه‌چیز.»

چشم‌هاش پر از اشک شد. زین استون ، مغرورترین پسرِ مدرسه، داشت جلوی من گریه می‌کرد.

«من ترسیدم، هیزل.» صداش حالا رسماً می‌لرزید. «از قدرتِ اون هیولایی که اسمش پدرمه ترسیدم. پیشِ خودم فکر کردم با دور کردنت، با شکستنِ دلت، دارم از آینده‌ات محافظت می‌کنم. فکر کردم اگه کاری کنم که ازم متنفر بشی و دیگه سمتم نیای، جات امن می‌مونه. اما... اما من فقط یه ترسو بودم.»
دیدگاه ها (۲۰)

پارت: 31 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*سکوتِ خفه‌کننده‌ای بینمون ...

پارت: 32 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**صدای جیغ و همهمه‌ی تماشاچ...

سلام به همه‌ی کسایی که از فردا باید ۶ صبح بیدار بشن 😂⏰رسیدیم...

🛐✨❤️

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط