{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

❓شما چند ساله‌اید؟

❓شما چند ساله‌اید؟

از بایزید پرسیدند: «چندساله‌ای؟»
گفت: «چهار.»
گفتند: «چگونه؟»
گفت: «هفتاد سال در حجابم‌ و چهار سال است او را می‌بینم.»

و این شوریدگی را که دانستم، تو به‌ خاطرم آمدی؛ نشسته بر چمن پرشیب تپه‌ی زیر برج قابوس و باد، چادرت را می‌تکاند.
داشتی از افسانه‌‌ی گنبد می‌گفتی. از اینکه هر کس، هفت دور، گِرد گور کاووس طواف کند، روزی ساکن گنبد می‌شود. گفتم: «من فقط دور‌تو می‌گردم.» داشتم برای پروژه‌ی کلاسی‌ات، زنبور و کفشدوزک و آخوندک و سرگین‌غلطان می‌گرفتم. گفتی: «شوهرخاله‌ات، جنوبی بوده و طواف کرده و حالا دو تا بچه‌دارند.»
پروانه‌ی سفید ترسیده‌ای را به تور انداختم. گفتی: «تو هم به‌خاطر من...»
خون دویده بود به گونه‌هایت. تور افتاد. پروانه رهید. تپه را دویدم بالا. نگهبانِ گور کاووس پرسید: «کجا ابوی؟»
گفتم: «باید دورش بگردم حاجی.»
و به تو اشاره کردم.

گفت: «ترسم نرسی به کعبه ‌ای اعرابی.»
درآمدم: «کعبه یک سنگ نشانی‌ است که ره گم نشود. «د» بده.»
گفت: «برو گنده‌گویی نکن بشر.»
چند اسکناس‌ چپاندم تو جیب پیراهنش. گفت: «تُندی‌ها.» دویدم. هفت دور. با شیشه‌ی زنبور و کفشدوزک و آخوندک و سرگین‌غلطان که به شانه‌ام آویزان بود. با همه‌ی حروف‌الفبا.

وقتی برگشتم، داشتی لقمه‌ی نان و خرما می‌گرفتی. گفتی: «حجکم‌ مقبول.» گفتم: «سعیکم مشکور. «ر» بده» گفتی: «از این به بعد هر جای دنیا باشی، جادوی این شهر برت می‌گردونه اینجا.» گفتم: «من آرزومه کنار تو بمیرم. «م» بده.» لقمه را چپاندی توی دهانم. گفتی «کوفت کاری و «م» بده. «ن» بده. زودتر بلمبون باید برم خونه.»

شیشه‌ی بی‌پروانه را گرفتی. گفتی «همین حالا هم خیلی دیر شده.» لقمه‌ی نیمه‌ی جویده را قورت دادم. کف دستم را بوسیدم و قاصدک کردم به گونه‌ات. گفتی «ماچ اسلامی برتو؛ و دست تکان دادی.

حالا سال‌هاست که در شماره‌ای از تقویم گم شده‌ای. اما خیال شوریده‌ی من، صبح‌ها و ظهرها و شب‌ها دور برج قابوس هروله می‌کند تا تو را بیابد. تویی که فراموشم کرده‌ای. تویی که ماجرای بایزید را نشنیده‌ای.

که حالا اگر از من بپرسند چندساله‌ام؟ خواهم گفت به قدر جستجوی پروانه‌‌ها، طوافِ گور قابوس و قورت‌دادن لقمه‌ی نیمه‌جویده‌ی نان و خرما، کنار تو.

✏️ #مرتضی_برزگر
#متن_ناب #دلنوشته #دل_نوشته #زندگی #عشق #عاشقانه #عاشق #دلتنگی #جدایی #دوری #تنهایی

کانال 🌸مهر بانو ۲۰۱۸🌸
https://t.me/joinchat/AAAAAEZCXhtYKvSlLlU1Cw



تلگرام و اینستاگرام من:
@MehrBanooo_2018
دیدگاه ها (۱)

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت نــه 𓆪 🖤🥀جیمین چراغ قوه‌ی گوشی‌اش ر...

چند روز بعد، ات کم‌کم به زندگی جدیدش در عمارت عادت کرده بود....

پارت ۳۱

پشت نگاه سردت ... 14ویو آتاز فروشگاه بیرون اومدم و کیسه‌هامو...

پارت دوم_جایی میان ماچند روز بعد، همه‌چیز ظاهراً عادی بود.جو...

سلام سلام حالتون چطوره ؟بچه ها زبانم تموم شد بالاخره الانم ا...

پارت نهم ات. همه رو دعوت کردم از اوزو مافیا تا خواننده کارت ...

پارت:۶ویو تهیونگ:صبح ویو:با تکون خوردن تخت بیدار شدم دیدم پر...

𐙚🦋 پارت هشتم — «پایان یک رقابت» 🦋𐙚ویو آتروز ارائه بالاخره رس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط