آغوش ممنوعه🚫🫂🌌

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌

#part57

بلخره رسیدیم تالار غروب بود
قبل ازین که پیاده بشم ی دور با چشمم کل حیاطو دور زدم

من:نیما سعید نمیاد

نیما:چرا میاد با ماری جونشم میاد

پیاده شدم رفتم داخل سالن روی صندلی نشستم

سرم پایین بود که یکی اومد و کنارم نشست

حوصله نداشتم بهش نگا کنم
که خودش با دستش سرمو آورد بالا

من:هه سعیدد

سعید:کجایی تو دختر چندوقته پیدات نیست نمیگی از نگرانی قلبم دیگه برات نمیتپه؟

من:خوب میدونی چرا نبودم
چونکه نیمای اشغال همچیو فهمید و رفت گذاشت کف دست مامانم و من این همع مدت حبس بود بدون‌گوشی

سعید:ینی انقد خانوادت حساسن

من:نه بابا نمیدونم سعید چجوری بهشون گفته که اینجوری شدن

از جیبش ی گوشی شیائومی درآورد و بهم داد

سعید:بیا با این باهام در ارتباط باش
دلم خیلی برات تنگ شده بود نفس ای کاش میتونستم همینجا بغلت کنم

خواستم چیزی بگم‌که... ..
دیدگاه ها (۰)

#دژاووpart 6_یعنی حتا شاید منم نشناسه؟:بله . حافظه‌شو به طور...

Chapter 2Lucky-bloody#پارت 44~پس چرا گفت تو ونکووره؟+نگفت......

فصل۲ |شب دردناک|پارت ۱۰۲میدونم این نامه یه روز به دستت میره ...

#تکپارتی از جیمین دوستم نداری؟ صدای پیامک گوشیش بلند شد.....

🖤🖇🖤🖇🖤🖇🖤🖇🖤🖇🖤🖇همبازی من🖇🖤🖤🖇پارت هفتم 🖇🖤از ماشین پیاده شدیم و ب...

لینک کانال https://rubika.ir/null#ࢪمآن↯          (عشق‌بہ‌یڪ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط