قسمت 19و20
قسمت 19و20
#kosarjooon
ی . دستپاچه شده بودم و خیلی سعی کردم مثلا با آرامش باهاش صحبت کنم . لبخندی زدم و بعد از سلام کردن ازش خواستم درمورد این تحقیق برام توضیحاتی بده . لبخندی زد و گفت : ببینید خانوم نوایی چند تا کتاب هست که بین بچه ها تقسیم میکنیم که باید مطالعه کنیم و نکاتی رو برداشت کنیم و بعد از اون باید از چند تا مهندس خبره هم سوالاتی بپرسیم که این کارو هم هر کس جداگانه انجام میده . بعد از اون اطلاعات به دست اومده رو جمع و جور میکنیم و میدیم دست استاد دیگه.
خندیدم و گفتم : یه ذره سخته.
_خب اگه مشکلی داشتید حتما با خودم تماس بگیرید.
بعد شمارشو روی کاغذی نوشت و به من داد و بعد با لبخند و البته خجالت گفت : میتونم شماره
شما رو داشته باشم ؟
_بله حتما.
شماره رو براش نوشتم و خواستم برم که گفت : چند لحظه میمونید ؟
نیکا با تعجب نگاهی به من کرد و بعد با نگاه سعید قربانی فهمید که باید ما رو تنها بزاره . نیکا که رفت سعید گفت :
خانوم نوایی من هنوزم روی حرفم هستم . شما نمیخوایید به من یه جواب قطعی بدید.
آب دهنم رو به زحمت قورت دادم و گفتم : متاسفم من قصد ازدواج ندارم.
_نمیخوایید بیشتر فکر کنید ؟
_شرمنده آقای قربانی نمیتونم قبول کنم . امیدوارم درک کنید.
_درک نمیکنم خانوم . آخه شما یه دلیل باید برای من بیارید که قانع بشم.
نفس عمیقی کشیدم و بعد خیلی سخت تونستم بگم : آقای قربانی من کس دیگه ای رو دوست دارم.
تحقیقی که استاد سهیلی به ما محول کرده بود باعث میشد اغلب توی دانشگاه با کیان و البته با قربانی رو بهر و بشم و به همین خاطر سعی میکردم کار خودم رو خیلی سریع انجام بدم و دیگه کاری بهشون نداشته باشم . با مهندسینی که پدرم آشنا بود تونستم مصاحبه هایی داشته باشم و چندین کتاب رو هم مطالعه کردم و در عرض یک هفته تمام اطلاعاتی رو که جمع آوری کرده بودم در اختیار قربانی که سرگروه بود قرار دادم و اینجوری شد که کمتر میدیدمشون.
یه روز غروب که خسته از کتابخونه برمیگشتم خونه تا در ورودی ساختمون رو باز کردم بادکنک بود و کاغذ رنگی که روی سرم ریخته شد و جیغ تولدت مبارک که بر سرم هوار شد . همه فامیل ریخته بودن اونجا . انقدر خوشحال شدم که تمام خستگی از تنم پر کشید . ولی به اعتراض به مامانم گفتم : مامان نمیشد از قبل بهم میگفتید که بتونم حاظر بشم ؟
اینجوری که زشته.
_نه عزیزم اتفاقا اینجوری قشنگترم هست . الان هم کاری نداره میری بالا یکی از همون لباس خوشگلاتو میپوشی و دستی هم به سر و روت میکشی میایی پیش مهمونا.
وقتی برگشتم پایین دیدم کیان و خانواده اش هم تازه اومدن و دارن با بقیه سلام و احوالپرسی میکنن . ناچار نزدیکتر رفتم و منم سلامی کردم . شهلا خانوم صورتم و بوسید و گفت : تولدت مبارک عزیزم . صد سال به این سالها.
_مرسی . زیر سایه شما.
آقای کیانی هم با لبخندی گفت : منم تبریک میگم دخترم.
_تشکر.
هرکدوم جایی نشسته بودن که کیان روبه روم ایستاد و گفت : ترگل خانوم منم جز همین خونوادم ها.
توی چشمای شیطونش نگاه کردم و ناخودآگاه خنده بر لبم نشست وگفتم : خوش اومدید آقا کیان.
قیافه با مزه به خودش گرفت و گفت : ای خدا من نمردم خنده این دختر و دیدم.
بعد کمی جدی شد و با لبخند گفت : تولدت مبارک . امیدوارم امشب بهت خوش بگذره و مثل تولد من نشه.
سرمو انداختم پایین و گفتم : مرسی.
همینطور که داشتم با کیان صحبت میکردم میلاد دستمو گرفت و گفت : کجایی دختر عمو . افتخار یه دور رقص میدین ؟
تا خواستم جوابشو بدم کیان گفت : شرمنده آقا میلاد قبلا قولشو به من دادن.
این وسط من متعجب ایستاده بودم که کیان دستمو کشید و برد وسط . همینطور که با هم میرقصیدیم متوجه قیافه گرفته میلاد شدم که گوشه ای نشسته بودم و با خشم به ما نگاه میکرد ولی من جای دیگری سیر میکردم و این برام اهمیتی نداشت . کیان کنار گوشم گفت : آشتی؟
از نگاه کردن به چشماش پرهیز کردم و آروم گفتم : آشتی.
خندید و گفت : حالا چرا سرت پایینه ؟
خجالت کشیدم و گفتم : همینجوری.
_حالا که همینجوری پس توی چشمامو نگاه کن و بعد بگو آشتی.
به زحمت توی چشماش نگاه کردم و با صدای لرزانی گفتم : آشتی.
_آفرین دختر خوب.
کمی بعد ازش پرسیدم : چه خبر از عشقتون ؟
چشماش رنگ غم گرفت و گفت : به نظر میرسه خوبه ولی من هنوز جرئت ندارم از عشقم باهاش بگم .
کمی بعد به خاطر بریدن کیک همه دور میز جمع شده بودن و کیان هم با زرنگی کنار من ایستاده بود . همه تولدت مبارک میخوندن و منتظر بودن من شمع ها رو فوت کنم . تا خواستم شمع ها رو فوت کنم همزمان با من کیان هم شمع ها رو فوت کرد . همه به این حرکت کیان خنده شون گرفت ولی میلاد کاردش میزدی خونش درنمیومد . محسن با لوده گری گفت : ترگل جان پیر شدی دیگه ؟ وقتشه.
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم : وقتی چی
#kosarjooon
ی . دستپاچه شده بودم و خیلی سعی کردم مثلا با آرامش باهاش صحبت کنم . لبخندی زدم و بعد از سلام کردن ازش خواستم درمورد این تحقیق برام توضیحاتی بده . لبخندی زد و گفت : ببینید خانوم نوایی چند تا کتاب هست که بین بچه ها تقسیم میکنیم که باید مطالعه کنیم و نکاتی رو برداشت کنیم و بعد از اون باید از چند تا مهندس خبره هم سوالاتی بپرسیم که این کارو هم هر کس جداگانه انجام میده . بعد از اون اطلاعات به دست اومده رو جمع و جور میکنیم و میدیم دست استاد دیگه.
خندیدم و گفتم : یه ذره سخته.
_خب اگه مشکلی داشتید حتما با خودم تماس بگیرید.
بعد شمارشو روی کاغذی نوشت و به من داد و بعد با لبخند و البته خجالت گفت : میتونم شماره
شما رو داشته باشم ؟
_بله حتما.
شماره رو براش نوشتم و خواستم برم که گفت : چند لحظه میمونید ؟
نیکا با تعجب نگاهی به من کرد و بعد با نگاه سعید قربانی فهمید که باید ما رو تنها بزاره . نیکا که رفت سعید گفت :
خانوم نوایی من هنوزم روی حرفم هستم . شما نمیخوایید به من یه جواب قطعی بدید.
آب دهنم رو به زحمت قورت دادم و گفتم : متاسفم من قصد ازدواج ندارم.
_نمیخوایید بیشتر فکر کنید ؟
_شرمنده آقای قربانی نمیتونم قبول کنم . امیدوارم درک کنید.
_درک نمیکنم خانوم . آخه شما یه دلیل باید برای من بیارید که قانع بشم.
نفس عمیقی کشیدم و بعد خیلی سخت تونستم بگم : آقای قربانی من کس دیگه ای رو دوست دارم.
تحقیقی که استاد سهیلی به ما محول کرده بود باعث میشد اغلب توی دانشگاه با کیان و البته با قربانی رو بهر و بشم و به همین خاطر سعی میکردم کار خودم رو خیلی سریع انجام بدم و دیگه کاری بهشون نداشته باشم . با مهندسینی که پدرم آشنا بود تونستم مصاحبه هایی داشته باشم و چندین کتاب رو هم مطالعه کردم و در عرض یک هفته تمام اطلاعاتی رو که جمع آوری کرده بودم در اختیار قربانی که سرگروه بود قرار دادم و اینجوری شد که کمتر میدیدمشون.
یه روز غروب که خسته از کتابخونه برمیگشتم خونه تا در ورودی ساختمون رو باز کردم بادکنک بود و کاغذ رنگی که روی سرم ریخته شد و جیغ تولدت مبارک که بر سرم هوار شد . همه فامیل ریخته بودن اونجا . انقدر خوشحال شدم که تمام خستگی از تنم پر کشید . ولی به اعتراض به مامانم گفتم : مامان نمیشد از قبل بهم میگفتید که بتونم حاظر بشم ؟
اینجوری که زشته.
_نه عزیزم اتفاقا اینجوری قشنگترم هست . الان هم کاری نداره میری بالا یکی از همون لباس خوشگلاتو میپوشی و دستی هم به سر و روت میکشی میایی پیش مهمونا.
وقتی برگشتم پایین دیدم کیان و خانواده اش هم تازه اومدن و دارن با بقیه سلام و احوالپرسی میکنن . ناچار نزدیکتر رفتم و منم سلامی کردم . شهلا خانوم صورتم و بوسید و گفت : تولدت مبارک عزیزم . صد سال به این سالها.
_مرسی . زیر سایه شما.
آقای کیانی هم با لبخندی گفت : منم تبریک میگم دخترم.
_تشکر.
هرکدوم جایی نشسته بودن که کیان روبه روم ایستاد و گفت : ترگل خانوم منم جز همین خونوادم ها.
توی چشمای شیطونش نگاه کردم و ناخودآگاه خنده بر لبم نشست وگفتم : خوش اومدید آقا کیان.
قیافه با مزه به خودش گرفت و گفت : ای خدا من نمردم خنده این دختر و دیدم.
بعد کمی جدی شد و با لبخند گفت : تولدت مبارک . امیدوارم امشب بهت خوش بگذره و مثل تولد من نشه.
سرمو انداختم پایین و گفتم : مرسی.
همینطور که داشتم با کیان صحبت میکردم میلاد دستمو گرفت و گفت : کجایی دختر عمو . افتخار یه دور رقص میدین ؟
تا خواستم جوابشو بدم کیان گفت : شرمنده آقا میلاد قبلا قولشو به من دادن.
این وسط من متعجب ایستاده بودم که کیان دستمو کشید و برد وسط . همینطور که با هم میرقصیدیم متوجه قیافه گرفته میلاد شدم که گوشه ای نشسته بودم و با خشم به ما نگاه میکرد ولی من جای دیگری سیر میکردم و این برام اهمیتی نداشت . کیان کنار گوشم گفت : آشتی؟
از نگاه کردن به چشماش پرهیز کردم و آروم گفتم : آشتی.
خندید و گفت : حالا چرا سرت پایینه ؟
خجالت کشیدم و گفتم : همینجوری.
_حالا که همینجوری پس توی چشمامو نگاه کن و بعد بگو آشتی.
به زحمت توی چشماش نگاه کردم و با صدای لرزانی گفتم : آشتی.
_آفرین دختر خوب.
کمی بعد ازش پرسیدم : چه خبر از عشقتون ؟
چشماش رنگ غم گرفت و گفت : به نظر میرسه خوبه ولی من هنوز جرئت ندارم از عشقم باهاش بگم .
کمی بعد به خاطر بریدن کیک همه دور میز جمع شده بودن و کیان هم با زرنگی کنار من ایستاده بود . همه تولدت مبارک میخوندن و منتظر بودن من شمع ها رو فوت کنم . تا خواستم شمع ها رو فوت کنم همزمان با من کیان هم شمع ها رو فوت کرد . همه به این حرکت کیان خنده شون گرفت ولی میلاد کاردش میزدی خونش درنمیومد . محسن با لوده گری گفت : ترگل جان پیر شدی دیگه ؟ وقتشه.
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم : وقتی چی
- ۲۰.۱k
- ۲۲ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط