رمان :{تا وقتی که عاشقت شدم }
𓆩୨୧𓆪 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒𝟓 𓆩୨୧𓆪
╭─━━━━━━━━━━━━─╮
𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐀𝐭 𐙚
╰─━━━━━━━━━━━━─╯
دقیقاً همون کافهای بود که کار میکردم.
لبخند کمرنگی زدم و به کافه نگاه میکردم.
یه جا نوشته بود:
Happy Birthday 🎂
که یکی بغل گوشم گفت:
&: خانم کوچولو، تولدت مبارک.
برگشتم سمتش.
تهیونگ بود.
لبخندی زدم.
$: تو این کارو کردی؟
تهیونگ توی چشمام نگاه کرد و گفت:
&: کمیشو.
لبخندی زدم و دستامو دور گردنش حلقه کردم و بغلش کردم.
×: ممنونم.
ته از این کار تعجب کرده بود.
آروم دستش رو دور کمرم گذاشت.
&: خواهش میکنم.
بعد از بغلش اومدم بیرون.
نگاهش روی گردنم افتاد و لبخندی زد.
ولی وقتی لباسم رو دید، کمی اخم کرد.
&: به نظرت لباست یه کم باز نیست؟
نگاهی به لباسم کردم.
×: من نخریدم، رینا خریدی. ولی به نظرم خوبه.
ته انگار میخواست چیزی بگه، ولی منصرف شد.
منم رفتم سر میز که همهی بچهها بودن.
رینا، میرا، ته، کوک، جیمین، جین، نامجون، جیهوپ، شوگا و سونگوو همه بودن.
ته بلند شد و کیک رو آورد و جلوی من گذاشت.
بعد کلمهای رو گفت که قلم لحظهای از زدن ایستاد.
&: اینم کیک پرنسس ما.
نگاهی بهش انداختم و لبخند کوچیکی زدم.
×: ممنونم، شاهزاده.
خندهای کرد و رفت سر میز خودش.
منم دستهامو به هم چسبوندم و چشمامو بستم و دعا کردم.
بعد از اینکه چشمامو باز کردم و شمعها رو فوت کردم، کوک گفت:
کوک: فکر کنم بدونم آرزوی آت کیه.
و بعد به ته نگاه کرد.
درست میگفت.
آرزوی من این بود که...
ته عاشقم باشه.
من بعد حرف کوک کمی اخم کردم که چطور متوجه شده.
بعد کوک نگاهم کرد و با شیطنت گفت:
کوک: درسته پرنسس ته؟
از حرف کوک خجالت کشیدم و قبل اینکه حرف بزنم، ته لبش رو پرچید.
&: کوک!
کوک جواب داد:
کوک: جونم؟
&: دهنتو ببند.
بعد من زدم زیر خنده.
بعد از خوردن کیک، شروع کردیم به عکس گرفتن.
و بعدش شروع کردیم به دیدن کادوها.
هرکس یه کادو آورده بود.
و در آخر، کادوی ته...
یه دستهگل بزرگ بود که وسطش یه آیفون بود.
با دیدنش لبخند زدم و نگاهمو به تهیونگ دادم.
×: ممنونم.
&: خواهش میکنم.
𓆩🦋 계속됩니다... 𐙚𓆪
𓂃 𐙚 𝑽 𓂃
╭─━━━━━━━━━━━━─╮
𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐀𝐭 𐙚
╰─━━━━━━━━━━━━─╯
دقیقاً همون کافهای بود که کار میکردم.
لبخند کمرنگی زدم و به کافه نگاه میکردم.
یه جا نوشته بود:
Happy Birthday 🎂
که یکی بغل گوشم گفت:
&: خانم کوچولو، تولدت مبارک.
برگشتم سمتش.
تهیونگ بود.
لبخندی زدم.
$: تو این کارو کردی؟
تهیونگ توی چشمام نگاه کرد و گفت:
&: کمیشو.
لبخندی زدم و دستامو دور گردنش حلقه کردم و بغلش کردم.
×: ممنونم.
ته از این کار تعجب کرده بود.
آروم دستش رو دور کمرم گذاشت.
&: خواهش میکنم.
بعد از بغلش اومدم بیرون.
نگاهش روی گردنم افتاد و لبخندی زد.
ولی وقتی لباسم رو دید، کمی اخم کرد.
&: به نظرت لباست یه کم باز نیست؟
نگاهی به لباسم کردم.
×: من نخریدم، رینا خریدی. ولی به نظرم خوبه.
ته انگار میخواست چیزی بگه، ولی منصرف شد.
منم رفتم سر میز که همهی بچهها بودن.
رینا، میرا، ته، کوک، جیمین، جین، نامجون، جیهوپ، شوگا و سونگوو همه بودن.
ته بلند شد و کیک رو آورد و جلوی من گذاشت.
بعد کلمهای رو گفت که قلم لحظهای از زدن ایستاد.
&: اینم کیک پرنسس ما.
نگاهی بهش انداختم و لبخند کوچیکی زدم.
×: ممنونم، شاهزاده.
خندهای کرد و رفت سر میز خودش.
منم دستهامو به هم چسبوندم و چشمامو بستم و دعا کردم.
بعد از اینکه چشمامو باز کردم و شمعها رو فوت کردم، کوک گفت:
کوک: فکر کنم بدونم آرزوی آت کیه.
و بعد به ته نگاه کرد.
درست میگفت.
آرزوی من این بود که...
ته عاشقم باشه.
من بعد حرف کوک کمی اخم کردم که چطور متوجه شده.
بعد کوک نگاهم کرد و با شیطنت گفت:
کوک: درسته پرنسس ته؟
از حرف کوک خجالت کشیدم و قبل اینکه حرف بزنم، ته لبش رو پرچید.
&: کوک!
کوک جواب داد:
کوک: جونم؟
&: دهنتو ببند.
بعد من زدم زیر خنده.
بعد از خوردن کیک، شروع کردیم به عکس گرفتن.
و بعدش شروع کردیم به دیدن کادوها.
هرکس یه کادو آورده بود.
و در آخر، کادوی ته...
یه دستهگل بزرگ بود که وسطش یه آیفون بود.
با دیدنش لبخند زدم و نگاهمو به تهیونگ دادم.
×: ممنونم.
&: خواهش میکنم.
𓆩🦋 계속됩니다... 𐙚𓆪
𓂃 𐙚 𝑽 𓂃
- ۱۳.۷k
- ۱۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط