پارت ۴۲

پارت ۴۲
صبح روز بعد، وقتی از خواب بیدار شدم، هنوز اتفاقات دیشب توی ذهنم بود.
دست کشیدم روی صورتم.
از تهیونگ عصبانی بودم.
خیلی هم عصبانی بودم.
ولی بیشتر از عصبانیت، از این ناراحت بودم که چرا حرف‌هاش این‌قدر روی من تأثیر گذاشته بود.
گوشی‌ام رو برداشتم.
یک پیام از تهیونگ داشتم.
تهیونگ:
«صبح بخیر.»
چند ثانیه به پیام نگاه کردم، ولی جواب ندادم.
پیام دوم اومد.
«اگه هنوز از دستم ناراحتی، حق داری.»
باز هم جواب ندادم.
چند دقیقه بعد:
«فقط می‌خواستم بدونی دیشب واقعاً از رفتارم پشیمونم.»
گوشی رو کنار گذاشتم.
همون موقع صدای در اومد.
در رو باز کردم.
تهیونگ پشت در ایستاده بود.
دستش یه لیوان قهوه بود.
ـ سلام.
جواب ندادم.
لیوان رو جلو آورد.
ـ این برای توئه.
گرفتمش، ولی چیزی نگفتم.
ـ می‌تونم چند دقیقه باهات حرف بزنم؟
ـ حرفت رو بزن.
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
ـ اول از همه... بابت دیشب معذرت می‌خوام.
ساکت موندم.
ـ می‌دونم عصبانی بودم، ولی این هیچ توجیهی برای رفتاری که کردم نیست.
آروم گفتم:
ـ من واقعاً ترسیدم.
تهیونگ نگاهش رو پایین انداخت.
ـ می‌دونم.
ـ و ازت انتظار نداشتم.
ـ منم از خودم انتظار نداشتم.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ نمی‌خوام ازم بترسی.
نگاهش کردم.
ـ پس دوباره این‌طوری رفتار نکن.
ـ نمی‌کنم.
ـ قول؟
تهیونگ مستقیم توی چشم‌هام نگاه کرد.
ـ قول.
چند ثانیه سکوت کردیم.
بعد لبخند خیلی کوچیکی زد.
ـ پس... هنوز همسایه‌ایم؟
نتونستم جلوی لبخندم رو بگیرم.
ـ متأسفانه.
تهیونگ خندید.
ـ خوبه.
در رو بستم.
اما همین که برگشتم، لبخندم هنوز روی صورتم بود.
نمی‌خواستم قبول کنم...
ولی دیشب، وسط تمام آن دعوا و ناراحتی، یک چیز را فهمیده بودم:
تهیونگ دیگر برای من فقط «همسایه‌ی طبقه بالا» نبود.
دیدگاه ها (۳)

چندپارتی تهیونگ

𐙚₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕07⊹˚₊𐙚کوک:ـ نمی‌دونم، شاید مثلاً بری ب...

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت سومویو تهیونگ:جشن تموم شده بود، ام...

چند پارتی جیمین پارت هفتم

𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽Part 13وقتی از تالار بیرون او...

خــــورشــــــیــــد شـــبــــهــامــــ🌗ᴘᴀʀᴛ 49[ویو آرا]صبح ...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆       ۲۰ پارتچند دقیقه گذشت.....

وقتی برای اولین بار میزننمون. #اد__jennie🎀#سناریو🐺 بنگ‌چانوس...

صبح روز بعد، ات از خواب بیدار شد و مدت زیادی به سقف خیره مون...

𓆩 پارت ۳۶ 𓆪 🖤ات درِ اتاق را بست و به جیمین خیره شد.ـ «خب؟ چر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط