{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

I'm not jealous

I'm not jealous
part 3
با دیدن مامانبزرگم بلند گفتم

+مامی جونمممممم

با تأسف دستش رو به پیشونیش کوبید
موهای سفیدش رو بافته بود و کلی به خودش رسیده بود
یک کت و دامن کرمی بلند تنش بود
دستاشو از هم باز کرد منم بدون هیچ مکثی پریدم بغلش
یه بوس آبدار از گونه اش گرفتم

+خوبی مامی جونم؟

£مادربزرگ

£دختره ی سر به هوا..بازم عمه ات رو سوزوندی؟

خودمو لوس کردم و گفتم

+از کجا فهمیدی؟

₹دست شوهرشو گرفت و رفت

لبخندی زدم و ازش جدا شدم

+یک نون خور کمتر بهتر‌..بعدشم من فقط از اطلاعاتم به نحو درست استفاده کردم

آهی کشید و سرشو تکون داد

₹پس یه چشم‌ و‌ گوش اضافه تر داری

شونه ای بالا انداختم و گفتم

+کی‌ میدونه؟شاید

₹بیا داخل و خودتو خشک کن

به سمت اتاقم رفتم
عمارت پدربزرگم خیلی بزرگ بود
از قبل همه مون اتاق های جدا گونه داشتیم
همه چیز سر جاش بود
لباسمو با یک لباس دکلته مجلسی سیاه بلند عوض کردم
خب باید چص و فص های اشرافیم رو رعایت میکردم دیگه
موهای بلندم و که تا باسنم می‌رسید رو دم اسبی بستم و یه بالم صورتی دخترونه زدم
دیدی ادمو مجبور به چه کاری میکنن؟
نیومده باید آرایش کنی

به سمت پذیرایی رفتم
همه نشسته بودن ولی صدایی ازشون شنیده نمیشد
فهمیدم جو خطریه
خیلی آروم و بی سر و صدا رفتم جفت تهیونگ نشستم
آروم گفتم

+باز چی شده؟

لبخندی زد و آروم گفت

✓میخوان شوهرت بدن

یهو بلند گفتم
+چییییییییییی

و نگاه همه به سمتم برگشت
و اینم از بی سر و صدا اومدن من

با لرزیدن شونه های تهیونگ تا ته قضیه رو رفتم
تهیونگ آروم زیر گوشم پچ زد

✓شوخی کردم بابا..دارن در مورد شرکت تصمیم میگیرن

این بشر رو باید بکشم
امروز دوبار آبروم رو برده
یه آشی برات بپزم کنم تهیونگ خان اون سرش نا پیدا

مامان بهم چشم غره ای رفت که اره دارم برات فقط وایسا تنها گیرت بیارم
و من از همون فاصله ریدم به خودم
بابابزرگ هم جدی بهم خیره شد
بابابزرگ•

•تو چند سالته دختر؟

+با منی؟چیز یعنی با من هستید؟

•اره دیگه

+عرضم به حضورتون بنده هیجده سالمه

•دوز پسر اینا داری؟

با گفتن دوز پسر چنان زدن زیر خنده که تهیونگ دستشو گذاشت رو دهنم
مامان هم هینی کشید
خب من چکار کنم
خنده ام مثل ادرارم نیست کنترلش کنم
سریع خودمو جمع کردم و صدامو صاف کردم

+بله یک عدد دوست پسر دارم

نگاهی جدی بهم انداخت و گفت

•حواست باشه که با چه اشخاصی میگردی تو یکی از مهره های مهم این خاندان هستی

یعنی دوست دخترای تهیونگ‌ فدات شم که جز یک‌ مهره من رو چیز بیشتری نمی‌بینی
مامانبزرگ مدام سعی میکرد جو رو عوض کنه
ولی ذهنم درگیر بود
نکنه می‌خوان جدی جدی من رو شوهر بدن؟
خاندان کیم پنج تا فرزند داره
دو تا دختر و سه تا پسر
اون یکی عمه بزرگم نسبت به عمه کوچیکم عاقل تره و زیاد با آدم بحث نمیکنه
اون دو تا پسر داره که هر دو شون خارج دارن درس میخونم
بابای من پسر دومه
عموی کوچیکم تقریبا همسن تهیونگه‌
هیز بودنش توی کل فامیل پیچیده
دایی بزرگم یه دختر و یه پسر داره
از بچگی پسرش تقریبا سی سالشه ولی از وقتی به دنیا اومدم میگن روی من چشم داشته اسمش یکم سوجونه
ولی خواهرش کیم چه یون تقریبا باهام صمیمیه
عمه ی کوچکم هم که یه دختر هفت هشت ساله داره
نکنه می‌خوان سوجون رو به من غالب کنن؟
دوست دارم هر چه زودتر از اینجا برم
در مورد خانواده ی مادریم هم فقط می‌دونم وقتی مامانم می‌خواسته با بابام ازدواج کنه با ازدواجشون مخالف بودن به خاطر همین مامانم کلا باهاشون قطع ارتباط کرده
چشمامو بستم و به خواب عمیقی فرو رفتم





+ماماننننن تروخدا من دیگه نمی‌کشم

&خب ترک کن

دیگه داشت اشکم در میومد قرار بود تا وقتی خونه ی خودمون آماده میشه توی این عمارت درن دشت بمونیم
و این یعنی تحمل خاندان پدری
علاوه بر اون قراره از فردا مدرسه برم
اونم با کی؟
تهیونگی که تا هفت پشتش باهام لجه
چون دوست دخترشو چند روز پیش پروندم



+مامان بیخیالش بیا بریم همینجوری یه سری به مامان بابات بزنیم یه لنگری هم چند روز اونجا بندازیم

کلافه بهم‌‌ نگاهی کرد

&مینجی..فقط چند روز تحمل کن

آهی کشیدم و از عمارت خارج شدیم
ایش اینا هم روانین
داشتم قدم میزدم که به پارک جلوی عمارت رسیدم
به سمت سکوی اسکیت رفتم
به کمک صندلی و تیر برق ازش بالا رفتم و روش نشستم
هعی زندگانی
ایوان هم چند روزیه که کلا افلاینه
منم تقریبا توی این چند روز روانی شدم
از وقتی اومدم سعول دیگه آنلاین نمیشه
نکته قیافش بده و می‌ترسه من رو ببینه؟
نکنه بیماری مادر زادی داره؟
با صدای جیغ دختری ترسیدم و تعادلم رو از دست دادم
دیدگاه ها (۲۰)

Part8یه لگد محکم به دستگاه بچه سازیش زدم از درد افتاد زمین ا...

" ویو کوک "صبح از خواب بیدار شدم و به روزی که اصلا دلم نمیخو...

پارت ۱ویو تهیونگ:سلام من کیم تهیونگ هستم ۲۹ سالمه و تو یک کا...

عزیز ترین دشمن من : ...

سرنوشت پارت(۶)ویو تهیونگ: بعد اینکه ا/ت رو گزاشتم تو اتاق رف...

رومان روز برفی (پارت3)از از زبان ات اصلا دیشب نفھمیدم کہ چہ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط