واژه لبریز سکوت است جنون می خواهد
واژه لبریز سکوت است جنون می خواهد
حجرالاسود چشمان تو خون می خواهد *
ترسم اینست که یک روز ورق برگردد
عشق مابین همین فاصله پر پر گردد
من به این حس سرآغاز ارادت دارم
و به این فاصله ی منطقی عادت دارم
حجم دلتنگی انبوه مرا می فهمد
چمدان وسعت اندوه مرا می فهمد
تخت خوابم بغلی مملو_ از کابوس است
خودکشی شکل نهنگی لب اقیانوس است
گذری باید از این شعر به بانو* بزنم
من محال است در این واقعه زانو بزنم
دختری زنده به گورم که به خاکم کردند
سر سجاده ی تقدیر هلاکم کردند
مدتی هست که یک شهر خریدار منست
واژه ی عشق فقط گرمی بازار منست
یک تنه با همه ی شهر شما جنگیدم
روی پیشانیتان مهر هوس میدیدم
من بریدم بخدا از ته دل داد زدم
همه شهر شنیدند که فریاد زدم
وحشی _ توی وجودم همه اش را خورده
همه ی شهر بدانید که آهو مرده
اندکی صبر کمی صبر سحر می گردد
عشق اینبار سر حادثه برمی گردد
عشق اینبار نمی خواست غزالش بشوم
خواست پرواز کند خواست که بالش بشوم
خواست تا کودک معصوم و قشنگی باشم
عشق من خواست که من توت فرنگی باشم
درد باعث شده سرسختم و سنگی شده ام
آن غزالم که دگر ماده پلنگی شده ام
کاش انگشتنمای تو و مردم باشم
آب راکد نشوم مست تلاطم باشم
بگذارید که دردانه ی مردی باشم
یکی یکدانه و پروانه ی مردی باشم
بی خبر شاعر چشمان مرا دزدیدند
روز روشن همه ی شهر شما میدیدند
شعر چشمان مرا یکشبه حاشا کردند
همه رفتند و اعدام تماشا کردند
((از من خسته و بیچاره جنون می خواهد
حجرالاسود چشمان تو خون می خواهد ))*
آفرین نکته همین جاست جنون می خواهم
قیمت عشق همینست به خون می خواهم
حجرالاسود چشمان تو خون می خواهد *
ترسم اینست که یک روز ورق برگردد
عشق مابین همین فاصله پر پر گردد
من به این حس سرآغاز ارادت دارم
و به این فاصله ی منطقی عادت دارم
حجم دلتنگی انبوه مرا می فهمد
چمدان وسعت اندوه مرا می فهمد
تخت خوابم بغلی مملو_ از کابوس است
خودکشی شکل نهنگی لب اقیانوس است
گذری باید از این شعر به بانو* بزنم
من محال است در این واقعه زانو بزنم
دختری زنده به گورم که به خاکم کردند
سر سجاده ی تقدیر هلاکم کردند
مدتی هست که یک شهر خریدار منست
واژه ی عشق فقط گرمی بازار منست
یک تنه با همه ی شهر شما جنگیدم
روی پیشانیتان مهر هوس میدیدم
من بریدم بخدا از ته دل داد زدم
همه شهر شنیدند که فریاد زدم
وحشی _ توی وجودم همه اش را خورده
همه ی شهر بدانید که آهو مرده
اندکی صبر کمی صبر سحر می گردد
عشق اینبار سر حادثه برمی گردد
عشق اینبار نمی خواست غزالش بشوم
خواست پرواز کند خواست که بالش بشوم
خواست تا کودک معصوم و قشنگی باشم
عشق من خواست که من توت فرنگی باشم
درد باعث شده سرسختم و سنگی شده ام
آن غزالم که دگر ماده پلنگی شده ام
کاش انگشتنمای تو و مردم باشم
آب راکد نشوم مست تلاطم باشم
بگذارید که دردانه ی مردی باشم
یکی یکدانه و پروانه ی مردی باشم
بی خبر شاعر چشمان مرا دزدیدند
روز روشن همه ی شهر شما میدیدند
شعر چشمان مرا یکشبه حاشا کردند
همه رفتند و اعدام تماشا کردند
((از من خسته و بیچاره جنون می خواهد
حجرالاسود چشمان تو خون می خواهد ))*
آفرین نکته همین جاست جنون می خواهم
قیمت عشق همینست به خون می خواهم
- ۳.۰k
- ۰۹ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط