پارت اول: «ملکه‌ی قمارخانه‌های زیرزمینی»

پارت اول: «ملکه‌ی قمارخانه‌های زیرزمینی»
ساعت از دوازده شب گذشته بود. هوای دودآلود و سنگینِ بارِ زیرزمینیِ «سیاه‌چال»، با ریتمِ کندِ یک موزیکِ جازِ مرموز پر شده بود. زیر نورِ کم‌فروغِ نئون‌های قرمز و آبی، دور میزِ پوکرِ VIP، نفس‌ها در سینه حبس شده بود.

تینا کارت‌هایش را بین انگشتانِ کشیده‌اش جابه‌جا کرد. تار موهای بلندِ مشکی‌اش که رگه‌های آبیِ خیره‌کننده‌ای میانش داشت، روی شانه‌اش ریخته بود. چشمانِ درشت و آبی‌اش مثل دو قطعه الماس در تاریکی می‌درخشیدند. دخترِ هجده‌ساله‌ای که رشته‌ی تجربی می‌خواند، اما کلاسِ اصلی‌اش قمارخانه‌های زیرزمینیِ سئول بود. او دخترِ افسانه‌ای‌ترین قماربازِ تاریخِ کره بود؛ کسی که از کودکی قمار را با رگ و خونِ تینا عجین کرده بود. تا این لحظه، هیچ‌کس نتوانسته بود تینا را ببرد. او عاشقِ مردهای هات، خطرناک و جذاب بود و امشب هم مثل همیشه، با لبخندی شیطنت‌آمیز و مغرور، مهره‌های بازی را به نفع خودش تمام کرده بود.

مردِ روبه‌رویش با دستانی لرزان ژتون‌هایش را جلو داد و با ترسی که توی صدایش موج می‌زد، گفت:

«ت… تو چطور بازم بردی؟! لعنت بهت…»
تینا با خنده‌ای دلنشین و شیطون، ژتون‌ها را به سمت خودش کشید و چشمکی زد:

«وقتی استادت بابات باشه، بچه‌ها با کارت بازی نمی‌کنن، با سرنوشت بازی می‌کنن! حالا گمشید بیرون، میز بعدی مال منه.»
همین که قماربازانِ شکست‌خورده با خجالت از دور میز کنار رفتند، ناگهان سکوتِ عجیبی کلِ بار را فراگرفت. صدای خنده‌ها قطع شد، موزیک پایین آمد و حتی بوی سیگارِ برگ هم زیرِ سنگینیِ یک حضورِ مطلقاً سرد و مرگبار گم شد.

درِ فلزیِ انتهای سالن باز شد.
مردی با پالتوی بلندِ مشکی و شانه‌های چهارشانه وارد شد. کیم تهیونگ. مردی ۳۳ ساله، با ثروتی که اقتصادِ کره را به زانو درآورده بود. چهره‌اش چنان جذاب و فراتر از تصور بود که هر کسی با یک نگاه نفسش بند می‌آمد، اما چشمانِ کشیده‌ی رنگی‌اش… سرد، بی‌روح و مطلقاً تهی از هرگونه احساسی بودند. او تا امروز در تمامِ عمرش حتی یک بار هم نخندیده بود. تهیونگ؛ خواننده و بازیگرِ مشهوری که پشتِ نقابِ درخشانِ سینما، گادفادرِ مافیای مخفیِ شهر بود. همه‌ی آدم‌ها از او می‌ترسیدند، چون تهیونگ نیازی به حرف زدن نداشت؛ او به لطفِ حسِ ماورایی‌اش، می‌توانست «بوی احساساتِ» آدم‌ها را مثل دود از فاصله متوجه شود—ترس، خشم، یا هیجان.

تهیونگ قدم‌زنان وارد بخشِ VIP شد. نگاهِ یخ‌زده‌اش روی میزِ قمار ثابت ماند.

تینا سرش را بلند کرد. نگاهش به تهیونگ گره خورد. برای اولین بار در زندگی‌اش، ضربانِ قلبِ دخترِ مغرور و شکست‌ناپذیرِ قمار بالاتر رفت. مردی روبه‌روی او ایستاده بود که نه تنها از تاریکی نمی‌ترسید، بلکه خودش خودِ تاریکی بود.

تهیونگ با قدم‌های آهسته جلو آمد، بوی تلخ و سردِ عطرش به مشام رسید و با صدایی بم و بی‌حس، طوری که انگار با خودش حرف می‌زند، زمزمه کرد:

«جالبه… بوی ترس توی این سالن زیاده، اما تو… بوی جنون می‌دی، دخترِ کوچولو.»
دیدگاه ها (۰)

📖 معرفی رمان: قصر سایه‌هاژانر: درام تاریک، عاشقانه‌ی اجباری،...

مشخصات :ا/ ت = یه دختر مهربون ، با نمک ، کیوت ، با موهای بلن...

🖤 OBSESSION | وسواسژانر: دارک رومنس | مافیایی | جنایی‌ـ‌پلی...

معرفی رمان: نقابی در شهر«نقابی در شهر» یه رمان صدم قسمتیه. ژ...

### پارت نهم: «دیدار در تاریکی مطلق»ساعت از دوازده شب گذشته ...

تابستان‌های قدیم، بوی زندگی می‌داد…خانه‌های حیاط‌دار، دیواره...

رمان جدید. سرش جر خوردمجونگ‌کوک، ۲۳ ساله: دانشجوی دانشگاه، آ...

پارت ۵۳وقتی واردِ اون بارِ خصوصی شدند، نورهایِ نئونِ قرمز و ...

فیک تهیونگ مافیایی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط