⛔...داستان ترسناکـ...🔞

طبق معمول، قبل از خواب ساعت 22:30 شب، همیشه پسرم را برای تماشای برنامه تلویزیونی مورد علاقه اش همراهی می کنم...
من کنارش نشستم و با تلفن همراهم یوتیوب تماشا می کردم، در حالی که پسرم در حال تماشای برنامه مورد علاقش از تلویزیون بود...
چند دقیقه نگذشته بود که پسرم تلویزیون را خاموش کرد، از پسرم پرسیدم: "چرا تلویزیون خاموش کردی؟ می‌خوای بخوابی؟"  اما پسرم جواب نداد.
فکر کردم شاید اشتباهی ریموت فشار داده باشیم برای همین  دوباره تلویزیون را روشن کردم، سپس به تماشای یوتیوب ادامه دادم...
دوباره بعد از چند دقیقه  پسرم  تلویزیون را خاموش کرد...پرسیدم "چرا دوباره خاموش شد؟ خوابت میاد؟"  فقط سرش را تکان داد...
وقتی خواستم دوباره تلویزیون را روشن کنم که چشمم به انعکاس تصویر روی شیشه تلویزیون برخورد و متوجه منظور پسرم شدم...
یه نفر وارد خونه ما شده بود و الان درست پشت سر ماست...

🔞@scared_land 🚫
دیدگاه ها (۰)

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.52(روایت از زبان ا.ت)بع...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

لبخند قاتلپارت⁴⁵ویو جونگ‌کوکچند ثانیه بعد، چراغ‌ها دوباره رو...

رمان اسیر خان پارت بیست و سوم ۲۳

فیک: بابای سخت گیر من — part 14[سوآ پشت سر کوک وارد اتاق مطا...

پارت ۲خیابان ها خلوت ترسناک بودند...باران هر لحظه شدید تر می...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 9 | چیزی که اسم نداشتروزها یکی پس از دیگری می‌...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ویو &تقریباً نیم ساعت بود که ...

داستان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط